کد خبر 299924
۲۵ تیر ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۷

آقاجان رفتی و انگار یک ایران از میان ما رفته است

آقاجان رفتی و انگار یک ایران از میان ما رفته است

چقدر خالی شدیم از بودنت. انگار یک ایران از میان ما رفته. تو را کجای سرزمینم پیدا کنم ایرانی‌ترین رهبر ایرانی؟!

به گزارش حیات به نقل از تسنیم، عبدالله خسروی؛ هموطن معلول قطع نخاعی و نویسنده دفاع مقدس، با ویلچر و در شرایط بسیار سخت، خودش را به مصلی رساند برای آخرین دیدار با رهبر شهیدمان. او این تلاش مقدس را در روایتی اختصاصی برای تسنیم به رشته تحریر درآورده است: 

نگران و بی‌قرار زنگ زدم روح‌الله.

"سلام داش روح‌الله کجایی؟"

"سلام مصلی‌م. چطور مگه؟"

اسم مصلی بغض شد مثل یک تکه پشم، گوله شده پیچید توی گلویم، راه صدایم را بست. از وقتی برنامه تشییع اعلام شده، دل توی دلم نیست. نمی‌دانم می‌توانم بروم؟! کسی می‌بَرَدم؟... چه کسی به غیر روح‌الله!

یا قرار است این را هم بگذارم کنار دنیای حسرت‌هایم. دنیایی که ورق به ورق؛ صفحه به صفحه؛ خط به خطش برایم حسرت نوشته است.

ادامه داد: «می‌خوای بیای مصلی؟»

به زحمت گفتم: «آره». 

گفت: «باشه میارمت. شب هیئت می‌بینمت، ببینیم برنامه چیه.»

جان به تنم دوید. بغض کمر صاف کرد راه گلویم باز شد. گفتم دمت گرم.

پیش از مغرب زنگ زدم صادق. توی آشپزخانه مشغول پخت غذای هیئت بود. گفت میام، و آمد با کمک داش امیر، لباس تنم زدن، سر و تهم را گرفتن گذاشتن روی ویلچر برقی. قرار گذاشتیم هیئت، خانه برزگری.

راه افتادم کف خیابان. بعد از نماز، جلوی مسجد جعفری؛ خودم را چهارراه نبرد دیدم. ویلچرم راه بلد شده، سر پایین می‌اندازد این ساعت خودش می‌رود چهارراه نبرد.

خلوت بود. خلوت‌تر از هر شب. خیابان را نبسته بودند. پرچم‌گردان‌ها محکم ایستاده بودند به کارشان. آنقدر محکم که اگر سیل مردم دنیا مقابلشان باشد، تنها مانند کوه استوار بایستند. کم‌کم جمعت اضافه شد. چهارراه بسته شد. نوای قران در خیابان پیچید.

میثم از راه رسید. سراغ کاروان مسجد محل را گرفتم. گفت: «این چند شب قراره هر کی خودش بیاد تا بعد مراسم آقا».

کمی ایستادم. با «باید برخواست» مشت به سینه زدم. بعد خداحافظی کردم راه افتادم سمت هیئت.

روضه‌خوان، روضه حضرت زهرا می‌خواند. روضه شب آخر دهه دوم. روضه‌ای که آقای تهران سفره‌دارش بود. یک شب از ایام فاطمیه دهه هفتاد میهمان حسینه‌اش بودیم، با روح‌الله.

خودمان را به زحمت پشت میله جایگاه مسئولان رساندیم. نزدیک‌ترین فاصله تا جایگاه آقا. روی زیلوهای آبیِ ساده. از همهمه و شلوغی جمعیت سوءاستفاده کردم، دور از چشم انتظامات همراه چند قالتاق سوسکی پریدیم آنور میله‌ها. به خیال خودم کسی ندید و دیگر کاری ندارند. فاصله کم می‌کنم و گشاد می‌نشینم. انتظامات‌چی آمد یکی‌یکی از یقه‌مان گرفت مثل بچه گربه بلند کرد انداخت لای جمعیت پشت میله‌ها.

بعد از اقامه نماز فشرده در ازدحام جمعیت، حاج منصور ارزی روضه خواند. بعد از سینه‌زنی، شام داخل مجمعه آوردن هر چهار نفر دور یک مجمعه حلقه دوستی زدیم.

نام فاطمیه به حسینیه آقای تهران گره خورده بود. خودش گفته بود رزق یک‌سال کشور را در فاطمیه می‌گیرم.

یک‌سال همه ما را سر سفره کَرم حضرت زهرا سلام‌الله می‌نشاند. یک‌سال همه ما را بیمه حضرت زهرا می‌کرد. یک‌سال پناهنده حضرت زهرا می‌شدیم تا جیره‌خوار و مزدور آمریکا و روسیه نشویم. در دنیا سر بالا بگیریم و آقای خودمان باشیم.

حسینیه امام خمینی کابین ناخدای کشتی بزرگ انقلاب بود برای ما. حالا ما مانده‌ایم بدون حسینیه؛ بدون پناه؛ یتیم، آواره خیابان.

بعد از هیئت هر کس یک طرف ولو شد. به روح‌الله گفتم: «برنامه‌ت چیه؟»

گفت: «امروز با موتور رفتم اجازه نمی‌دن جلو بریم اندازه شهدا تا کلاهدوز پیاده رفتم تا مصلی.»

گفتم: «با مترو بریم. دو نفر باشید روی پله برقی ویلچر رو نگهدارید.»

پا دراز کرد. سیگار بهمن دم موشی را از پاکت له شده قرمز درآورد، بین دولبش گیراند و گفت: «من هستم. هر کی اومد بریم.»

صدا از کسی درنیامد. یکی سر در ظرف غذا کرد. دیگری در گوشی و آن یکی دایورت کرد روی...

بچه‌ها در حال جمع کردن سیاهی و باند از پارکینگ برزگری شدند. روح‌الله دید بخاری از کسی بلند نمی‌شود، وزن هیکل گنده‌ش را از آرنج برداشت، صاف نشست و گفت: «می‌ریم بالاخره یکی رو اونجا خفت می‌کنیم کمک کنه.»

دلم قرص شد. برق توی چشمم دوید. گفتم: «کی بریم؟»

گفت: «می‌تونی تا 10 و 11 صبح بشینی؟ شلوغه هااا...»

گفتم: «مشکلی ندارم»، که خیالش راحت شود. هیچ‌جوره نمی‌تواند دلم را خالی کند بی‌خیال شوم. بعد گفتم: «فقط باید برم خونه سوار ویلچر دستی شم. با این نمیشه رفت رو پله برقی سنگینه.»

گفت: «آره باطری داره، اجازه نمی‌دن بری تو. فقط من باید یکی دو ساعت چرت بزنم خسته‌م.»

گفتم: «باشه، فقط ماشین رو بیار در خونه من برم ویلچر عوض کنم سوار شم تو بخواب.»

گاز بستم به ویلچر و رفتم خانه. کمی بعد سوار ماشین پراید روح‌الله شدم. ویلچر دستی را بستند روی باربند. نشست پشت فرمان و در را کوبید بهم و گفت: «بریم عبدالله جون؟»

این جان گفتن، بدتر از صدتا فحش بود. بعد یک دم موشی دیگر گیراند و زد دنده و راه افتاد.

افتادیم توی خیابان پیروزی. بچه‌ها، روبه‌روی متروی نیروهوایی موکب پذیرایی زده بودند. بساط شربت آبلیمو به راه بود.

حسین؛ برادر بزرگ روح‌الله گفت: «شیرینی داغ، سی تا دیس شیرینی آورد تخس کردیم بین مردم.» دمش گرم. شربت خوردیم خداحافظی کردیم.

ماشین پیچید تو سی‌متری نیروهوایی گفتم: «مگه با مترو نمی‌ریم؟»

گفت: «خانمم بعدازظهر رفته مصلی؛ گفت مترو خیلی شلوغه حالا نمه نمه با ماشین می‌ریم ببینیم چی میشه.»

رسیدیم پدرثانی کاروانی پیاده در راه بود. فصل اربعین زودتر رسیده بود. مانند عاشورایمان که امسال افتاد 10 رمضان. بغضی شدم.

کمی جلوتر خیابان بسته بود. آقای مامور گفت: «همینجا پارک کنید. پیاده برید جلوتر، وسیله هست تا مصلی.»

روح‌الله گفت: «این دوست ما ویلچریه نمی‌تونه پیاده بیاد.»

آقای مامور نگاهم کرد. مثل سوسک به پشت افتاده براش دست تکان دادم ببیند غلطی نمی‌توانم بکنم دلش بسوزد راه بدهد؛ پس از مکثِ کوتاهی، دوباره همان حرف‌ها را تکرار کرد.

میدان را دور زدیم و روح‌الله گفت: «دیروز با موتور از وسط این نیوجرسیا رد شدم. از اینجا خیلی راهه.»

گفتم: «تنها راه متروعه».

برگشتیم ایستگاه صلواتیِ محل، پیش بچه‌ها. ساعت از یک گذشته بود. کمک کردند از ماشین پیاده شدم. اسپاسم توی پایم پیچید. رگ بیرون می‌کشیدن؛ تنم به عرق سرد نشست، به مسکن گاباپنتن 300 متوسل شدم.

روح‌الله با ماشین رفت خانه با موتور برگشت. ساعت حدود دو نیمه شب احمد؛ خواهرزاده‌ش گول خورد همراه ما بیاید. رفتیم آنطرف خیابان از لابه‌لای ماشین‌های رها شده وارد ایستگاه مترو نیرو هوایی شدیم.

بالای پله برقی گفتم جاپایی بالا آوردند. از پشت سوار شدیم. هر دوشان پشت ویلچر بودند و من لنگ در هوا پایین می‌رفتم.

روح‌الله از درد زانو ناله کرد: «دهنت سرویس عبدالله.»

گفتم: «یه کم جلوی ویلچر رو بده پایین فشار بهت نیاد.»

رفاقت تاوان دارد. 24 سال پای کارم بوده، کم نگذاشته. من هم برایش بودم، البته همیشه آویزانش. حالا نزدیک 50 سالگی های‌هایش رفته، وای وای می‌کند. کمی مثل پیرمردها نق می‌زند.

صورتم از بغل، نزدیک صورت سبزه‌ی چروکِ گوشتی‌اش بود. گفتم: «یه زر بزنم؟»... گفت: «بزن»... گفتم: «یه ماچ بده»... تمام محاسباتش ریخت بهم. گفت: «حرف نزن، حرف نزن.»

رفتیم پای سکو؛ ایستگاه هفت صبحی بود، نه دو نصفِ شب. همه یکدست طعم شیرین جامعه اسلامی.

چند دقیقه بعد صدای قطار توی ایستگاه پیچید. خلوت بود، بدون دردسر سوار شدیم. احمد از روی نقشه به دنبال تقاطع خط یک، گفت: «دروازه دولت پیاده می‌شیم، خط عوض می‌کنیم. باید ایستگاه بهشتی پیاده شیم، ایستگاه مصلی تعطیله.»

به خودم آمدم، دیدم توی واگن زنها سوارم. دوتا خانم روبه‌روی هم بودند، یکیِ بغل، درِ حال نماز شب. عمرا مترو به عمر خودش همچین صحنه‌ای دیده باشد. بلندگو صدا نازک کرد: «ایستگاه دروازه دولت».

وسط موج جمعیت پیاده شدیم. دنبال خط یک. مادرِ پا به سن گذاشته‌ای به دنبال ایستگاه شهید بهشتی همراه‌مان شد. طفلی از ترسِ گم شدن محکم به ما چسبید. نمی‌دانم از کجا و چه‌جوری تا ایستگاه دروازه دولت آمده بود.

چهار پله برقی بالا پایین کردیم تا پای سکوی خط یک. تعداد پله‌برقی‌ها از فحش‌های روح‌الله یادم مانده. قطار از راه رسید، خفه‌ی جمعیت. کسی قصد پیاده شدن نداشت جا باز شود.

احمد دنده عقب ویلچر را می‌کشید داخل واگن، می‌گفت: «آقا یه «یا علی» بگو این داداشمون سوار شه». با دو «یا علی»، روح‌الله و مادرِ دنبالمان را هم جا کرد؛ قطار راه افتاد.

ایستگاه بهشتی قطار پاک خالی از جمعیت شد. پای پله برقیِ خاموش، پنچر شدیم. مادر را از پله سنگی راهی کردیم. افتادیم دنبال مامور ایستگاه برایش کمی دست و پا تکان دهم، شاید دلش به رحم آید و پله برقی را روشن کند.

تلاش مذبوحانه‌مان نتیجه نداد. احمد گفت: «از پله سنگی ویلچرت را بالا می‌کشیم.» فحش در چشمان روح‌الله موج زد؛ گلایه کرد که چرا پله برقی خاموش است!

عاقله‌مردی گفت: «وقتی جمعیت زیاده، به‌خاطر ایمنی خاموش می‌کنند تا مثل چرخِ گوش روی هم نریزن. این جزو پروتکل مترو است.» بعد آستین بالا زد برای کمک. جوان دیگری «یا علی» گفت و ویلچر روی هوا بلند شد و از پله سنگی بالا رفت.

گفتم: «دیدی پله برقی راه افتاد، بفرما.» روح‌الله آن پشت داشت ناله می‌کرد.

همراه جمعیت رسیدیم طبقه همکف. جمعیتی با پرچمِ سرخ به خونخواهی امام، فریاد انتقام انتقام سر می‌داد. ایستگاه بهشتی به وقت سه صبح، چشمه جمعیت رو به مصلی شده بود. نزدیک‌ترین دروازه به مصلی شریف؛ به شرافت وجود ولی مردم محروم از حضور امام زمان.

مصلی؛ دروازه‌ای که مرا از تقلا در قفس شیشه‌ای محدودِ مجازی میان آسمانِ حقیقت عینی پرواز داد، تا زخم حسرت نبودن، ندیدن، جاماندن از جایی که باید بود؛ باید حاضر شد؛ باید ردپایی به‌جا گذاشت؛ بر دلم نماند. تا مرز بین زندگی و مُردگی مشخص شود.

ایستگاه بهشتی، دروازه ورود به بهشت مصلی شده بود؛ بهشتی که غم داشت جای شادی؛ با ساکنینی عزادار.

مصلی برای عزاداران امام، جای بیت آغوش باز کرده بود برای آخرین دیدار. برای آخرین نگاه قبل از پوشاندن لحد میت. همچون مادری عزادار که طفلان یتیم خود را زیر چادر پناه می‌دهند.

گنبد و گلدسته‌ی مصلی بوی غربت می‌داد؛ غربتی از جنس مسجد کوفه. تا پیش از این فخر می‌فروخت و سر بر آسمان می‌سایید. نائب امام زمان آنجا نماز جمعه و عید فطر خوانده بود.

حالا سر به زیر، عرق شرم می‌ریخت و مانند ستون حنانه از فراق ناله سر می‌داد. کو پیامبری که در آغوش، آرامش کند؟! 

صدای زیبای تلاوت آیات قران، درد روی درد می‌گذاشت. دردِ فقدان مردی که می‌گفت هر روز قران بخوانید؛ روزی یک صفحه؛ ولو نیم صفحه؛ با معنی و تدبر.

روح‌الله به پله آلرژی گرفته بود. خیس عرق وارد محوطه اطراف مصلی شدیم.

انتظامات، جمعیت را به سمت ورودی‌های مختلف هدایت می‌کرد، پشت ترافیک گیت بازرسی؛ احمد از بغل نیوجرسی و مردم خط ویژه باز کرد. مردم راه دادن روح‌الله ویلچر را هُل داد، رفتیم. همه چیز حال و هوای اربعین داشت.

سیگار و فندک ممنوع بود. کنار خیابان پر بود از پاکت سیگار و فندک. احمد نالید: «تازه هفتاد هزار تومن پول فندک دادم.»

روح‌الله سیگار و فندکش را زیر پایم گذاشت، احمد هم.

گفتم: «می‌خواید چهار تا سیگار مجانی از کنار خیابون دود کنید؟»

از گیتِ بازرسی رد شدیم. حرمت ریش سفیدم را نگه داشتند و نگشتند. بندگان خدا چه می‌دانستند در پس این ریش دو پاکت سیگار و فندک نهفته‌ام.

صدای اذان بلند شد. کنار آبخوری فضای سبز ایستادیم به نماز، بعد راه افتادیم. زمینِ سفت زیر چرخ ویلچر، ساختمان مصلی را نرم جلو می‌کشید. ساختمان مقابل‌مان قد می‌کشید و برای مردم آغوش می‌گشود.

پاها زیر بار سنگین غم از شیب جلوی سالن به زحمت بالا می‌کشیدند. روح‌الله از پشت هول می‌داد، احمد از جلو می‌کشید مصیبت را.

وارد سالن شدیم. مملو از بوی مردم. مردمی مصیب‌زده؛ کاروانی مالباخته در کاروانسرا؛ نه پای رفتن و نه روی برگشتن داشتن با دست خالی؛ دست بر سر؛ سر در دست؛ در خواب و بیداری گرد غم بر چهره‌ها نشسته.

با جماعتی که سمت صحن اصلی می‌رفتن هم‌آهنگ شدیم. پای جوانی شُل شد، زانو زمین زد شانه‌هایش لرزید. جلوی ایوان سالن، پرده جمعیت مقابلم کنار رفت. نگاهم از روی ازدحام جمعیت به انتهای صحن دوید. زیلوهای آبیِ آشنا و یک صندلی کهنه چوبی در انتظار مردی که سی و شش سال رویش می‌نشست. پشتش پرده‌ سرمه‌ای؛ همان پرده‌ها که همیشه قامت رعنای ماه از پشتش بیرون می‌آمد. و درنهایت چند تابوت پرچم‌پیچ جای آیات قران؛ یکی‌شان خیلی کوچک بود و یکی بالاتر از بقیه با یک عمامه مشکی روی آن.

شیشه چشمم بخار گرفت. همه چیز تار شد. شانه‌ها به لرزه افتاد. این چه غمی بود؟ چه سرنوشت مختومی بود؟

کدام عدالتخانه این حکم ناعادلانه را برایمان صادر کرده؟ محکوم به کدام عقوبتیم؟ حکم را سر و ته گرفته‌اند! مگر خودش به امام نگفت: «سر خُم می سلامت؛ شکند اگر سبویی». نوبت به ما رسید، چرا شعر را درهم کردی؟! چرا قافیه به‌هم ریختی؟! معشوق‌کُشی رسم کدام گنجنامه بود استاد شعر و ادبیات فارسی؟!

چه زود تمام شد داشتنت ای آقای امید ایران. انگار همین دیروز بود حاج آقا قدوسی خدابیامرز پس از انتخابت به رهبری دلداریمان می‌داد و می‌گفت: «اگر خداوند به اندازه عمر امام خمینی طول عمرت دهد تا سن هشتاد و شش سالگی، سی و شش سال خیال‌مان از سکان رهبری راحت است.»

دلم قرص بود به چهره خندان و سخنرانی‌های ایستاده روی پایت، بدون عصا، بدون تپق زدن، بدون لکنت، بدون درهم شدن جملات. هشتادوشش تنها یک عدد بود برایت.

چقدر زیاد بودی و من تو را کم داشتم آقای کتاب ایران. چقدر خالی شدیم از بودنت. انگار یک ایران از میان ما رفته. تو را کجای تاریخ سرزمینم پیدا کنم ایرانی‌ترین رهبر ایران. 

گفته بودی همه ما را دوست داری حتی ندیده. گفته بودی برایمان دعا می‌کنی. دست‌های خالی‌ از تو را ببین! خودت آنها را برایم از خودت پُر کن. ما خسارت خوردم. ما ضرر کردیم «أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ ». خدایا چطور می‌خواهی این خسارت را جبران کنی؟!

با احمد موافق ایستادن در همان فضا بودیم. روح‌الله مرغش یک پا داشت که برویم پایین. با کمک بچه‌های امنیتی پله پایین، گرفتیم لای جمعیت صحن و خودمان را جا کردیم.

روح‌الله چفیه پهن کرد و سرش زمین نرسیده، خوابش برد. احمد رفت با عیالش برگردد. سماواتی زیارت عاشورا می‌خواند: «السلام علیک یا ابن فاطمة سیدة نساء العالمین. السلام علیک یا ثارالله و ابن‌ثاره و الوترالموتور». و تو ای پسر فاطمه که خونت در راه خدا به دست شقی‌ترین مردمان زمانه ریخته شده، شبیه‌ترین مردمان به جدت هستی.

داروی گاباپنتن همچون عزرائیل روح از تنم بیرون انداخت... با صدای «جان‌های ما از غصه لبریز است آقا»، چرتم پاره شد. اشعار میثم مطیعی بغض روی بغض می‌گذاشت. هر لحظه جمعیت فشرده‌تر می‌شد. خوابیده‌ها بیدار شدند، روح‌الله هم.

فهمید احمد فلنگ را بسته و من روی دستش ماندم. خون که به مغزش رسید چرتکه انداخت، اگر برای نماز بمانیم تا ظهر زیر گرما پشت این جمعیت گیر می‌کنیم. قید نماز را زد و گفت، برویم. گفتم: «فرمون دست شماست». هندوانه زدم زیر بغلش، عواقب تصمیم‌گیری از گردنم ساقط شود.

ساعت شش صبح از لای جمعیت به زحمت راه باز کردیم و افتادیم در مسیر تردد؛ آهسته از صحن خارج شدیم. سیل جمعیت از خیابان‌های اطراف همچنان سمت مصلی جاری بود.

گوش‌ها با شنیدنِ «چقدر زخم به پیکر مطهر خورد،  به آرزوت رسیدی، ولی به ما برخورد»، به باندها تیز شد و باز شنیدیم:

«تو را به خاک نهیم و به خانه برگردیم؛ به روزمرگی این زمانه برگردیم

چرا ز پرچم سرخ قیام حرفی نیست؟ به حرف هم دگر از انتقام حرفی نیست؟

جدا ز هر جریانی است بحث قاتل تو، مرا چه کار به امضای نحس قاتل تو

نمی‌کنیم در این انتقام کوتاهی، که زنده‌ایم فقط از برای خونخواهی»

بغض‌های انباشته با صدای تکبیر از سینه‌ها پر کشید. احساس کردم راه نفس‌مان باز شد، آنقدر این اشعار حماسی به جانمان نشست که جلوی صفحه نمایش کنار خیابان ایستادیم به تماشای محمد رسولی. شیر مادر حلالش. جان به تنمان دمید با اشعارش.

ایستگاه بهشتی یک‌طرفه شده بود. تا ایستگاه سهروردی پیاده رفتیم. مساحت 204 هکتاری مصلی و محوطه اطرافش گنجایش جمعیت را نداشت، اتصال نمازگزاران به خیابان‌های اطراف کشیده شده بود.

از ایستگاه مترو هنوز جمعیت بیرون می‌جوشید. حدود ساعت 8 رسیدیم موکب رفقا روبه‌روی ایستگاه نیروی هوایی. روح‌الله روی صندلی جنازه شد. گفت تا دو ماه سمتم نیا دیگه...

سیراب از وظیفه‌ای که انجام دادم، دعایش کردم. خدا رحمت کند پدر و مادرش را.

انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha