به گزارش حیات به نقل از فارس، بعضی لحظات در تاریخ یک ملت فراتر از ثبت در تقویم در جان آدمها رسوب میکند برای دکتر آسیه جوکار آن روز پر از اشک و هیجان مراسم تشییع تنها یک رویداد عمومی نبود؛ یک کلاس درس بزرگ بود. در میان دریایی از جمعیت عزادار؛ جایی که فشار جمعیت ضربآهنگ زندگی یک عاشق ولایت را به شماره انداخته است.
اینجا مطب نیست، اینجا میدان است وقتی از او میپرسم آن لحظه چه حسی داشتید، پاسخ سادهاش تمام معادلات ذهنیام را به هم میریزد: «فکرش را نمیکردم! اوج احساسات مردم از تمامی اقشار... با هر ظاهری که فکرش را بکنید، یکدست، همصدا و حیرتآور....وی آن فضا را برایم اینگونه تصویر میکند، صحنهها جدید بود؛ یادآور همان تصاویر جنگ و جبهه که فقط در فیلمها دیده بودم. لرزش صدای عزاداران جای آن سکوت مطلق مطب را گرفته بود.
آسیه جوکار پزشک جهادی که دوربینها و هیاهوی جمعیت نتوانست او را از مسئولیت انسانیاش جدا کند، از لحظاتی میگوید که میان اشک و عرق جبین عزاداران، معنای جدیدی از طبابت را درک کرد؛ معنایی که از چهاردیواری سرد و سفید مطب فراتر میرود.
اولین بیمار پزشک در میدان
هیاهوی جمعیت، گرمای کلافهکننده و ناگهان صدایی که از میان پاها شنیده میشود: «میشه کمکم کنید؟»خانمی روی ویلچر؛ نه برای آزمایش نه برای یک بیماری مزمن، بلکه از شدت ازدحام و فشار گرما دچار تنگی نفس شده است. دکتر جوکار در همان لحظه درک میکند؛ این خدمت، ویزیت نیست، میگوید: برای یک پزشک، کمک به بیمار وظیفه است؛ اما اینجا؟ اینجا حس میکردم در رکاب حضرت ولیعصر (عج) مشغول طبابت هستم.
چرا هزینهای نگرفتی؟
این سوالی است که شاید در ذهن خیلیها باشد اما پاسخ آسیه جوکار، یک مانیفست انقلابی است، برای آمادهسازی ظهور، باید مشق عمل کنیم.این پزشک جهادی اضافه میکند، من نیاز یک فرد را برطرف میکنم، فرد دیگری با توانمندیاش نیاز مرا؛ این یعنی دست در جیب یکدیگر داشتن برای یک هدف بزرگتر....
وقتی میپرسم این خدمت، ادای دین به رهبری است که همیشه بر خدمت به مردم تأکید دارند؟ بیدرنگ میگوید: بله، صد درصد!پیام به طبیبانی که علم را در مطب حبس کردهاند، لحناش جدی میشود، وی پزشکانی را که علمشان را تنها در تجارت یا مطب میبینند مخاطب قرار نمیدهد؛ چون معتقد است آنها کمشمار هستند اما یک دعوت همگانی دارد؛ حضور در این محیطها را حتی برای یکبار تجربه کنید به یک بار تجربه کردنش میارزد؛ نگاه آدم را به رسالت پزشکی زیر و رو میکند.
خاطره ماندگار
خاطرهای که در اروست مُهر شد
مردم اروست میگویند: شاید دیگر آن دیدار تکرار نشود اما قصهاش در سینه میماند؛ برای نوهها برای بچههایی که از زبان مادربزرگ شنیدهاند رهبر چگونه آمد و چگونه دلها را روشن کرد.
عزم کربلا؛ مشق جهادیها
این پزشک حالا آماده سفر است به کربلا میرود، اما نه فقط برای زیارت میگوید: «از آن روز تشییع یک عزم راسختر با خودم میبرم، ما در حال مشق حضور و تلاش برای دولت امام زمان هستیم.حرف آخرهنوز هم باورم نمیشود آنهمه ابراز احساسات از تمامی اقشارجامعه، واقعاً تماشایی بود.این گزارش روایتی از پزشکی است که فهمید برای طبیب مردم بودن، گاهی باید از چهاردیواری مطب عبور کرد و به دل میدان زد؛ جایی که نبض جامعه در کنار عزم خدمت تندتر از همیشه میزند.
انتهای پیام//
نظر شما