به گزارش حیات به نقل از تسنیم، سید مصطفی مختارزاده کشاورز زاده بود. پدرش با نان زحمت کشیده بزرگش کرده بود و آنقدر نان حلال در نهادش نشسته بود که حتی یک لقمه اضافه بیتالمال از گلویش پایین نمیرفت. سید مصطفی عشقش زن و زندگیاش بود، تا وقتی خللی به جهادش وارد نکند.
زندگی ساده و بیآلایش او برای خیلیها در این عصر جدید رشک برانگیز است اما این دو دو تا همیشه چهارتا باقی خواهد ماند؛ آدمهای از صافی رد شده میتوانند قدم در سیر الی الله بگذارند نه هر مدعی که لاف مردانگی بزند. به حقانیت همان اذانی که پدرش صبحها در مسجد روستایشان سر میداد، خون او و همقطارانش به نا حق و توسط شقیترین انسانها ریخته شد.

*پدرم با ازدواجم مخالف بود
من تک دختر خانواده بودم و یک برادر دارم. پدرم شدیدا با ازدواجم مخالف بود. البته بیشتر به این علت که هنوز مشغول تحصیل بودم و سن زیادی نداشتم. خودم هم به خاطر علاقه به ادامه تحصیل، الویتم اصلا ازدواج نبود. به هر حال توسط یکی از آشنایان، خانواده شهید مختارزاده به ما معرفی شد و پدرم شاید چون در رودربایسی قرار گرفت، بعد از تحقیقات، علی رغم تفاوتهایی که در دو خانواده بود، اجازه داد آنها به خانه ما بیایند. در واقع بستر ازدواج ما کاملا سنتی بود.
سید مصطفی به نوعی همکار پدرم بود. پدرم در نیروی مقاومت بسیج بود و او در نیروی هوایی سپاه خدمت میکرد. هر دو اهل کاشان هستیم. ما در خود شهر ساکن بودیم و خانواده او در روستای «سن سن» کاشان سکونت داشتند. پدرش با نان حلال کشاورزی آنها را بزرگ کرده بود.
*پدرم تا او را دید گفت: خیلی شبیه شهداست
برخلاف پدر، مادرم با این ازدواج موافق بود چون خودش تحقیق کرده بود و معرفمان هم خیلی از موجه بودن و اخلاق خوب سید میگفت و حتی قبل از اینکه به صورت حضوری بخواهند بیایند خانه ما، عکس سید مصطفی را آورد ببنیم. من با دیدن عکس حس خاصی نداشتم اما پدرم تا دید گفت: خیلی شبیه شهداست.
*سید گفت: من اول با کارم ازدواج کردم
با همه این تعاریف و توصیفات پدرم اجازه داد بیایند خواستگاری اما خودش حاضر نمیشد در مراسم حضور داشته باشد. او مخالفتش با سید نبود، بلکه به دلایلی که گفتم به کل با ازدواج من در آن مقطع مخالف بود. وقتی خانواده شهید مختار زاده آمدند پدرم نیامد خانه و ما برای اینکه نبودش را توجیه کنیم، گفتیم به خاطر مسئولیتش، جلسه داشته و ... البته آخر مراسم پدرم آمد.
وقتی قرار شد دو نفری برویم صحبت کنیم، سید گفت من اول با کارم ازدواج کردم و تعهدم به شغلم الویت دارد. حقوق زیادی هم ندارم. چون پدر خودم هم نظامی بود، به او گفتم میدانم در سپاه حقوق چندانی نمیدهند. بعد گفت خانواده ما خیلی اهل رفت و آمد هستند و ارتباط با فامیل زیاد هست. من هم با این موارد مخالفتی نداشتم. او کارشناسی ارشد حقوق داشت و با ادامه تحصیل و سرکار رفتن من مشکلی نداشت. موضوعی که برایم خیلی اهمیت داشت.
وقتی خواستگاری تمام شد پدرم از مادربزرگم پرسید: حاج خانم نظرت نسبت به این جوان چطور است؟ مادربزرگم هم گفت به نظرم پسر خوبی بود. همه این صحبتها و شاید به خاطر حرفهای مادرم و تحقیقاتش باعث شده بود من هم نظرم به سمت مثبت کشیده شود.

*هدیههای متفاوت یک شهید به همسرش
علی ایحال جواب مثبت را دادیم و قرار شد برویم آزمایش خون. اما مشکل کم خونی داشتیم و آزمایشمان بهم نخورد. باید داروهایی مصرف میکردم که مشکل رفع شود. در این مدت رفت و آمد، سید خیلی تلاش میکرد هر جور میتواند دل من و خانوادهام را بیشتر به دست بیاورد. جالب است که هر وقت قرار بود همدیگر را ببینم گلی میخرید و کنارش یک بسته قرص آهن میگذاشت تا من بخورم و زود موضوع کم خونی حل شود.
یا گاهی که من نبودم، وقتی به خانه بر میگشتم مادرم میگفت آقا پسر آمد و مثلا فلان مواد غذایی را که برای کم خونی خوب بود، آورد. در تمام این مدت او را آقا پسر صدا میزدم. نمیدانم چرا نمیتوانستم اسمش را صدا بزنم.
مرداد که اولین جلسه خواستگاری برگزار شد، نزدیک مهر، بعد از حدود پنج بار آزمایش، آخرین آزمایش را روز تولد امام رضا(ع) دادیم و الحمدالله دیگر مشکلی نبود. رفتیم برای خرید و من حلقهای را انتخاب کردم که خیلی گران بود، خانواده او استقبال کردند و نه تنها برایم خریدند بلکه کلی تعریف کردند که چقدر قشنگه. واقعا برایم سنگ تمام گذاشتند. کارهایی میکردند که در شهر خودمان برای کمتر عروسی انجام شده بود.
یک روز قبل از اینکه جواب آخرین آزمایش را بگیریم، سید استخاره کرده بود و جوابش خوب بود. قبل عقد وقتی صحبت مهریه شد، دایی من گفت: نظر ما 1000 سکه برای مهریه هست. آقا مصطفی گفت من باید این مهریه را بدهم و باید مقداری باشد که بتوانم پرداخت کنم و زیر دین نمانم. به هر حال با 289 عدد سکه توافق شد و ما روز تولد امام رضا(ع) رفتیم دفتر امام جمعه کاشان آیتالله نمازی و عقد کردیم. چهار سال عقد کرده ماندیم تا من درسم در رشته پرستاری تمام شود.
*از شهادت حاج قاسم نگران بود
20 خرداد سال 93 عروسی کردیم در حالی که باران هم آن شب شدیدا میبارید. همان سالها داعشیها هم به سوریه حمله کرده بودند. سید مصطفی بسیار مرد خوبی بود. گاهی گریه میکردم چرا اینقدر با دل من راه میآیی؟ مثل مردهای دیگر نبود که بگوید حرف، حرف من هست. اما وقتی قرار شد برود سوریه و مدافع حرم شود با اینکه خیلی مخالفت کردم اما به حرفم توجه نکرد. موقعی که کارش جور شد برود، آبان 94 بود و اولین فرزندمان امیرعلی تازه سه ماه بود که به دنیا آمده بود. جالب است که هر وقت سید نبود این بچه شدیدا مریض میشد. بعد از شهادت پدرش هم، همان شبهای اول در تب 40 درجه میسوخت.
سید برای اینکه مدافع حرم شود خیلی تلاش کرد. جایی که او مشغول بود برای سوریه اعزام نمیکردند. خیلی گریه میکرد که کاش من هم بروم خدمتی انجام دهم. بالاخره اینقدر کانال زد تا موفق شد برود. آنجا حاج قاسم را هم دیده بود و انگشتری هدیه گرفته بود. همیشه میگفت کاش حاجی شهید نشه چون یکی از اصلیترین ستونهاست.

*یک لحظه متوجه شدم رنگ صورتش سفید شد
روزی که حاج قاسم شهید شد ما تهران مهمانی دعوت بودیم. گوشی را نگاه کرد و یک لحظه متوجه شدم رنگ صورتش سفید شد. پرسیدم چی شده؟ گفت: حاج قاسم شهید شد! زدم تو صورت خودم و گریه کردیم. سید مصطفی برای شهادت آقا هم بسیار گریه کرد. آن شب من بیمارستان شیفت بودم. شب قبلش با اخبار رسانههای معاند عدهای از وطنفروشان هلهله و شادی میکردند اما هنوز خبر قطعی نیامده بود.
وقتی دم صبح متوجه خبر شدم با سید تماس گرفتم. مثل زنانی که عزیز از دست میدهند صدا میزد و گریه میکرد. سابقه نداشت هیچ وقت اینجور گریه کنه. بدون هیچ حرفی تلفن را قطع کرد. نگران بودم نکند حالش بد شود.
*همسرم بسیار کار راه بنداز بود
ابتدا که قرار بود رشته پرستاری را بخوانم، سید خیلی موافق نبود اما بعدش دیگر همراهی کامل داشت. حتی زمان اربعین میرفتم شیفت داوطلبانه به عراق، او دو پسرمان را خودش نگهداری میکرد. امیررضا خیلی کوچک بود و متولد سال 1400 هست. سید نه تنها برای خانوادهاش، بلکه برای همه برادر بود. هر کسی هر مشکلی داشت او تا جایی که میتوانست کمک میکرد حل شود. الان دوستانم بیشتر از من عزاداری میکنند و میگویند او بسیار کار راه بنداز بود.
*خانه پدرانتان هم اینجوری خرید میکنید
سید بسیار به بیتالمال حساس بود. او در راهیان نور هم فعالیت میکرد. حتی قرار بود مکانی ساخته شود برای راهیان که گفته بودند هزینه میلیاردی دارد. سید مصطفی با چند سرباز و دوستانش با حدود 200 میلیون آن کار را انجام داد. یا مثلا وقتی به مأموریت میرفتند گاهی میگفت همکاران پیشنهاد میدهند که برویم بهترین رستوران غذا بخوریم، سید میگفت حواستان هست پول بیت المال هست؟ خانه پدرانتان هم اینجوری خرید میکنید یا غذا میخورید؟
*مگر خانم من سرباز شماست؟
وقتی عصبانی میشد از موضوعی نفس عمیق میکشید و صورتش قرمز میشد. از اذیت شدن من خصوصا در محل کار بسیار ناراحت میشد. گاهی شده بود شیفتهای اجباری به ما میدادند. یکبار اینقدر ناراحت و خسته بودم که فکر نمیکردم این کار را انجام دهد، زنگ زد به رئیس بخش و با ناراحتی گفت: مگر خانم من سرباز شماست؟ نمیخواهد اضافهکار کند و حق ندارید به او شیفت اجباری بدهید. دیگر همه میدانستند من و سید چقدر عاشق هم هستیم.

*همسر شهید بودن از چیزی که فکر میکردم سختتر است
به اینکه ممکن است روزی همسر شهید شوم فکر کرده بودم اما وقتی برایم اتفاق افتاد خیلی سخت تر از چیزی بود که فکرش را کرده بودم. هنگام شهادتش هم یک حس غرور داشتم. شاید خیلی از همسران شهدا این حس غرور را داشته باشند ولی من همونجور سرم را بالا گرفتم و گفتم: سید تو مرا واقعا سربلند کردی! خوش به سعادتت، خوش به حال من.
بسیار دلتنگش هستم و هنور گریه میکنم ولی خب روز وداع که پیکرش را دیدم همه این کلمات را بهش گفتم و اینکه قرار بود به حرف خودش، من اول شهید بشم اما او سبقت گرفت.
*جنگ آغاز شد
روز شنبه 9 اسفند که جنگ آغاز شد سید مصطفی با موتور من را رساند بیمارستان. حتی به او گفتم بیا با ماشین برویم، گفت نه الان دو سه ساعت میمانیم در ترافیک و هر دو دیرمان میشود. و اینکه میترسم بیمارستان شما را هم بزنند، میخواهم اگر اتفاقی افتاد سریع بتوانم خودم را برسانم. بچهها را هم با همسایهمان که آشنا بود، سریع فرستادیم کاشان، قرار بود شیفتم که تمام شود من هم بروم.
وقتی شیفتم تمام شد با او تماس گرفتم گفتم سید جان اگر میشه بیا مرا ببر کاشان. گفت: توی این اوضاع کاری اصلا نمیرسم. گفتم باشه پس من با اتوبوس میروم. فکر کرد ناراحت شدم، گفت باشه خودم میرسونمت. گفتم پس میشه برم نیم ساعت خانه بخوابم تا زمان اذان ظهر که وقتی میرویم روزهمان باطل نشود. گفت باشه.
وقتی رفتیم خانه دوباره نزدیک ما را زده بودند و خاک بلند شده بود. من بعد از 24 ساعت شیفت در بیمارستان خیلی عمیق از خستگی خوابم برد و وقتی بیدار شدم هاج و واج دیدم با یک چادر رنگی داخل کوچه هستم. سید گفت وقتی انفجار شد دیدم خوابی بغلت کردم و آوردم بیرون. من اصلا نفهمیده بودم.
* نمیگذارم شهید شوی!
وقتی راه افتادیم سمت کاشان، در راه صحبت شهادت کرد و اینکه کجا دفن شود. گفتم: من نمیگذارم شهید شوی، چون میخواهی بروی روستای خودت به خاک سپرده شوی. من را آلاخون والاخون راه نکن. گفت محدثه یک چیزی بگویم؟ گفتم بفرما. گفت تو دعا کن من شهید شوم بعد هر کجا دوست داری خاکم کن. اصلا هرجا تو بگویی. گفتم باشه ولی تو شهید نمیشی، چون من نمیخواهم فعلاً شهید شوی. الان شرایط زندگی سخته با دو بچه کوچک. سید مصطفی ستون زندگی بود. او زندگی را نگه میداشت.
وقتی رسیدیم خانه مادرم گفتم شب را بمان فردا برو اما گفت نه باید بروم. گفتم سید بچهها گناه دارند لااقل شب پیششان بخواب. قبول کرد و گفت ساعت 4 و ربع مرا صدا کن سحری بخورم بروم مسجد. یکی از دوستانم میآید با هم میرویم تهران. ماشین را هم گذاشت برای من. حدود یک ربع به چهار صبح بود که خواب دیدم حضرت آقا یک انگشتر سبز کمرنگ خیلی خوشگل داخل یک جعبه خیلی شیک و مجلل به من دادند و گفتند: این برای تو هست. گفتم: حضرت آقا من میخواهم بدهم به همسرم اگر شما اجازه بدید دست همسرم کنم. ایشان فرمودند: باشه هر جور خودتان راحتید. من همانجا دست سید کردم و گفتم این انگشتر را مثل انگشترهای دیگر گم نکنیا، داخل دستت بماند. بعد از این خواب، سید رفت و این شد آخرین دیدار ما. دوشنبه رفت و سه شنبه خبر شهادتش را برایم آوردند.

*پیکر سید به تشییعی آمد که دوست داشت
من خودم حس کردم شهید شده. برادر من در اهواز مجروح شده بود و چند نفر از نیروهایش هم به شهادت رسیده بودند. خودش پیکر همهشان را سامان داده بود و اسمهایشان را چسبانده بود. وقتی به سید خبر دادم برادرم مجروح شده بغض کرده بود و میگفت شوخی میکنی؟ مطمئنی شهید نشده؟ گفتم صدایش را شنیدم مجروح بود. او زنگ زد به برادرم و گفت من برای خودم واجب میدانم چهارشنبه که میخواهی دوستانت را تشییع کنی حتما بیایم. دوستانش میگویند سید مصطفی تا ظهر پیگیر برادر خانمش بود که مجروح شده اما خبر شهادت خودش را شب آوردند. جالب است که روز چهارشنبه پیکر سید با همان دوستان برادرم تشییع شد.
قبل از اینکه خبرش را بیاورند ساعت 9 شب قرار شد با مامانم برویم منزل یکی از دوستان برادرم که شهید شده بود برای دیدن خانوادهاش. در راه حالت تهوع شدیدی گرفتم که هنوز حالم خوب نشده و بعد از چند ماه از شهادت سید هنوز آن حس و حال با من هست.
گفتم: مامان نمیدانم چرا استرس دارم. حالم بده. مامانم گفت: بیا بریم داخل، رسیدیم. گفتم من طاقت ندارم نگاه به خانمش کنم. همسر شهید هم سن من هست، حالا با خودش میگوید: شوهر و برادر او سالم هست اما شوهر من شهید شده. گفتم: من نمیآیم شما برو. من در منتظر ماندم و آنقدر استرس داشتم که با دوستم تماس گرفتم و بی دلیل گریه کردم و گفتم من خونه بدون سید نمیخواهم. گفت خدا نکنه، مگه چی شده؟ دوباره گفتم: خونه بدون سید را نمیتوانم تحمل کنم.
*حس کردم به شهادت رسیده است
شب ساعت 11:30 بود بچهها را خواباندم و بر عکس همیشه که از خستگی خودم زودتر از آنها خوابم میبرد، نشستم بالا سرشان. یکی این طرفم و یکی آن آن طرفم خوابیده بودند. دست میکشیدم به سرشان و فکرم مشغول بود. دوباره با دوستانم تلفنی صحبت کردم و گفتم نمیدانم این استرس و حال بدم از کجاست؟
بعد زنگ زدم به برادرم که تازه ار اهواز آمده بود. پرسیدم: تو از سید خبر نداری؟ برادرم که خبر شهادت او را میدانست، بیمقدمه گفت بخواب فردا میاد. با ناراحتی گفتم: مثل آدم جواب بده! میگم یعنی چی فردا میاد؟ سید بمیره هم فردا نمیاد کاشان. او کارش را رها نمیکند، جنگ 12 روزه هم تا آخر نیامد و تهران بود. گفتم او نمیاد که فقط ما را ببیند. گفت به خاطر رفقای من حتما میآید. پرسیدم زخمی شده؟ گفت میگویم بگیر بخواب.
سریع قطع کردم و زنگ زدم بیمارستانمان. از سوپروایزر ساعت 2 و نیم شب پرسیدم: کسی به نام سید مصطفی مختار زاده را نیاوردند بیمارستان؟ گفت نه. گفتم پس سید شهید شده.
بابایم را صدا کردم گفتم بلند شو بیا کارت دارم. بنده خدا سریع بلند شد حاضر شود. دستش را گرفتم گفتم نمیخواهد لباس عوض کنی، بیا داخل ماشین کارت دارم. نمیخواستم مادرم متوجه شود. گفتم بابا به نظرم سید زخمی شده، بیا برویم بیمارستانهای تهران را بگردیم. بابام گفت: بابا جان مگه میشود همینطوری رفت؟ دوباره زنگ زدم منزل برادرم. خانمش برداشت گفت خوابه. گفتم بیدارش کن. بنده خدا ترسید و سریع بیدارش کرد. برادرم گفت: بابا محدثه را ببر خانه فلانی (یکی از دوستان صمیمیمان). این را که گفت: فهمیدم میخواهند خبر شهادتش را بدهند. تا رفتیم دیدم خانوادهشان همه مشکی پوشیدن و همه آمدند سمت من و گفتند: خدا بهت صبر بده.
گفتم من خودم میدانستم. پدر سید اذانگوی مسجدشان هست. بعد از اینکه اذان صبح را میگوید، خواهرش میگوید میخواهیم بچهمان را ببریم دکتر بیا برویم. پدرش هم میگوید: شما برای دکتر کاشان نمیروید، مصطفی شهید شده.
*مصطفی به خوابم آمد و گفت چرا دیشب نرفتید تجمع؟
همسرم در آستانه 40 سالگی شهید شد و من در 32 سالگی شدم همسر شهید. امیررضا فرزند کوچکم خیلی متوجه میشود. میگوید پدرم با امام زمان بر میگردد. میگوید تهران بر نمیگردم تا بابا بیاید.
ما هر شب برای تجمعات میرویم. اتفاقا یک شب ما نرفتیم. سید آمد به خوابم گفت چرا نرفتید؟ گفتم ما هر شب میرویم. آن شب، شب هفتش بود که نرفتیم. در خواب گفت دیشب نه تو رفتی نه بابا. پدر سید هم مقید هست هر شب میرود تجمع.

*هدیهای که بعد از شهادت به او دادم
قبل از اینکه سید مصطفی شهید شود به مادر و خواهرش گفته بود مرا در روستا دفن کنید نمیخواهم برای محدثه وابستگی پیش بیاید. دوست ندارم جایی که محدثه میگوید خاک شوم چون بعدش میخواهد هر روز و هر ثانیه بالا سر مزارم بنشیند و دل نمیکند. وقتی فهمیدم خواسته آنجا دفن شود علی رغم میلم با خدا معامله کردم. گفتم خدایا شما که همه چیز را به سید مصطفی دادی، بگذار من هم یک چیزی به او هدیه دهم. حداقل دلش آروم است.
انتهای پیام/
نظر شما