به گزارش حیات به نقل از فارس، پس از بازی ایران و نیوزیلند، یک تصویر از رختکن تیم ملی بیش از هر چیز جلبتوجه کرد؛ تصویری که نشان میداد منشأ روحیه شکستناپذیری و غیرت ملیپوشان از کجاست؛ عکس شهید فوتبالیست ایرانی در کنار پرچم مقدس جمکران، نمادی از ایمان و انگیزه در قلب رختکن ایران. اما میخواهیم ببینیم این شهید فوتبالیست که بود و چگونه به شهادت رسید؟
اسمش امیرحسین محمدزاده بود و ۱۸ سال بیشتر نداشت. پدرش او را با عشق حضرت رقیه (س) میشناخت. این را وقتی متوجه شد که امیرحسین شب سوم محرم در هیئت آنقدر به صورتش زده بود که گونههایش زخمی شده و خون میآمد. نه؛ حتی شاید قبلتر. وقتی که روز دوم محرم امیرحسین به بازار میرفت و کلی گیره سر و هدیه دخترانه میخرید تا شب سوم به دخترهای سهساله هیئت هدیه کند.
عشق به امام حسین (ع) چیزی نبود که حرف دیروز و امروزش باشد. سالها بود که از اول محرم روزشماری میکرد تا خودش را به پیادهروی اربعین برساند. چند سالی بود که مهدی، برادرش که مبتلا به سندرم داون هست را هم همراهش میبرد. راه طولانی بود و مهدی سختش بود پیاده برود. او را روی ویلچر میگذاشت و تا حرم میبرد.
پدرش لوستر ساز بود و لوسترهای صحن حضرت زهرای حرم حضرت علی (ع) را ساخته بود. شاید عشق امام حسین (ع) میراثی بود که از پدر به ارث رسیده بود. آخرش هم همین علاقه، شد بهانه شهادتش. روز ۱۸ دی ماه در حال رفتن به هیات بود که در شلوغی آن شب گیر کرد.
پدر امیرحسین خیلی تمایل ندارد روایت آن شب را مرور کند خیلی مختصر میگوید: آن شب من رفته بودم هیئت و امیرحسین میخواست پیاده بیاید. در بین اغتشاشگران گیر افتاده و زخمی شده بود. با آتشزدن سطلهای زباله، خیابانها بسته شده و آمبولانس به پسرم نرسیده بود. وقتی من خبردار شدم، امیرحسین شهید شده بود.
پسرم از ۴ سالگی فوتبالبازی میکرد. خودم فوتبالیست بودم. تا متوجه شدم چپپاست، فهمیدم بازیکن خوبی میشود. از آن موقع در پارکهای کوچک بازی میکردیم. بعد کمکم بزرگ شد. در تیمهای بزرگتر بازی کرد. از ۱۰ سالگی بهصورت حرفهای فوتبالبازی میکرد. بزرگتر که شد در تیمهای پرسپولیس، المپیک و شهاب سرخ بازی مشغول شد.
۱۸ سالش که بود، دانشگاه تهران در رشته مدیریت صنعتی قبول شد. از دانشگاه میآمد مغازه به من کمک میکرد تا حدود ۸ شب. بعد که خانه میرفتیم تازه میشد کمکحال مادرش. هر کاری که میگفتیم به جز چشم چیزی نمیشنیدیم. مادرش همیشه میگفت: الهی دست به خاک میزنی طلا بشه.
این محبتش فقط برای ما نبود. چند تا از دوستان فوتبالیستش که از شهرستان آمده بودند، شبها در یک کانکس میخوابیدند. برای آنها غذا میبرد و میگفت: کسی نیست برای این بچهها غذا ببرد.
یکبار مادر یکی از دوستانش خیلی از پسرش گلایه کرد و گفت: بچهام خیلی بداخلاقی میکند. زندگی ما را سیاه کرده است. برای تیم انتخابش نمیکنند. وقتی خانه میآید دعوا راه میاندازد. با امیرحسین که مطرح کرد. گفت: حلش میکنیم. امیرحسین به دوستش گفت: زمانی که میخواهی تست بدی، روبروی من وایسا. من شل میگیرم تو از من رد شو. تا تو را قبول کنند. همین هم شد. بالاخره دوستش را برای تیم انتخاب کردند.
هر چه از اخلاق خوبش بگویم، کم گفتهام. ما یک یوسف از دست دادیم. آنقدر حواسش به من بود که حاضر نبود حتی ذرهای اذیت شوم. هر کتانی را چندین بار دور دوز میکرد تا بیشتر استفاده کند و من هزینه نکنم. هر چه اصرار میکردم کتانی خارجی بخرد تا پایش آسیب نبیند، قبول نمیکرد. آخر مجبور شدم خودم رفتم منیریه دوسوم پول کتانی را به فروشنده دادم و گفتم: شب با پسرم میآیم. شما یک سوم قیمت را بگو که متوجه نشود مبلغ کتانی چقدر است.
نظر شما