کد خبر 296399
۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵

مادر شهید پویا آموسی: پسرم نیست، اما بوی عطرش هنوز می‌آید

مادر شهید پویا آموسی: پسرم نیست، اما بوی عطرش هنوز می‌آید

شهید جنگ ۱۲ روزه «پویا آموسی» خودش لباس رزم پوشید و پیش فرمانده رفت. در شبی که پهپادها آمدند، می‌توانست استراحت کند، اما غیرت اجازه نداد. کنار لانچر رفت تا از میهن دفاع کند و در میان دو شهید و دو زخمی، نامش در لیست شهدا ثبت شد. مادرش می‌گوید: «پویا از هیچ چیز نمی‌ترسید. می‌گفت اگر شهید شوم به آرزوی خود رسیده‌ام.»؛ روایت کرامت‌های عجیب پس از شهادت را از مادر این شهید بزرگوار بخوانید.

به گزارش حیات از قزوین، ساعت شش صبح پدرش به پویا زنگ زد. بعد از گفتگویی، گفت بابا کاری نداری؟ می‌خواهم پیش فرمانده بروم. پدرش گفت باشد خداحافظ. ساعت شش و نیم پهپاد آمد. چهار نفر پای لانچر بودند، دو نفر شهید، دو نفر زخمی. فرمانده و پسر من شهید شدند. با هم شهید شدند. انگار باهم قرار داشتند. این را منصوره ابراهیم‌پور، مادر شهید پویا آموسی‌ می‌گوید: مادری که شب، با خبر زخمی شدن پسر راهی کرمانشاه شد، اما در پادگان شنید که پویا زخمی نشده، بلکه شهید شده است. اما پویا(رضا) برای مادر تمام نشد. سه ماه بعد از شهادت، در پارکینگ فروشگاه، بوی عطرش مادر را نوازش کرد. سر مزارش، بوی گلاب پیچیده است؛ و یک بار که زانوی پدر درد کرد، قبل از اینکه مادر کرم بیاورد، بوی کرم در اتاق پیچید و زانوی پدر خوب شد. مادر می‌گوید: «رضا نیست، اما هست. اگر نبود، این بوها از کجا می‌آید؟»

شبی بود که هیچ‌گاه از یاد نمی‌رود

شب بیست و ششم خرداد ماه سال ۱۴۰۴، برای خانواده آموسی‌ در قزوین، شبی بود که هیچ‌گاه از یاد نخواهد برد. زهرا، مادر شهید، همراه دخترش نسرین در خانه خواب بودند. هوا گرم بود. شاید ساعت دوازده و نیم شب بود که تلفن زنگ زد. صدایی از آن طرف گفت: یک درگیری پیش آمده، پویا زخمی شده. بی‌تابی می‌کند. می‌گوید پدر و مادرم کرمانشاه بیایند. مادر که پسرش را همیشه محکم و بی‌ادعا دیده بود، تعجب کرد. با خود گفت: رضا (نام دیگر پویا است و در خانه رضا صدایش می‌کردند)، بچه لوس و مامانی نیست. حتما خیلی درد دارد که اینطور بی‌تابی می‌کند. حتما پدر و مادرش را می‌خواهد ببیند.

نمی‌توانستم فکر کنم که رضا نباشد

بی‌درنگ با پدرش در کرج تماس گرفت. شوهرش هم خواب بود. ماجرا را گفت. پدر بی‌چون و چرا از کرج به سمت قزوین راه افتاد. اما آن شب، ترافیک سنگین بود. جاده‌ها شلوغ بود. مسیری که معمولاً یک ساعت طول می‌کشید، چهار ساعت و نیم شد. دوازده و نیم شب راه افتاد، چهار و نیم صبح قزوین رسید. مادر می‌گوید: انگار خدا می‌خواست صبر ما را امتحان کند. نمی‌دانستیم که پسرمان دیگر نیست. فکر می‌کردیم زخمی شده، خوب می‌شود. برادرها و خواهرم زنگ می‌زدند می‌گفتند قزوین بیاریدش، دکتر خوب پیدا می‌کنیم، خوب می‌شود. اما رضا خوب نشد. رضا رفت پیش کسی که هیچ دکتری نمی‌توانست درمانش کند. پیش خدا رفت.

صبح، از قزوین به سمت کرمانشاه حرکت کردند. دل‌شان پر از امید و ترس بود. مادر می‌گوید: در راه با خودم حرف می‌زدم. می‌گفتم یا خدا، رضا که نام دیگر پویاست، زخمی شده، اما خوب می‌شود. رضا قوی است. رضا ورزش می‌کند. رضا جوان است. اما یک صدایی در دلم می‌گفت شاید... نه، نمی‌خواستم فکر کنم. نمی‌توانستم فکر کنم که رضا نباشد. رضا که همیشه بود. رضا که برای همه بود. چطور ممکن است نباشد؟

روایتی از خبر دادن شهادت به خانواده شهید آموسی

پادگان رسیدند. نیروها پرسیدند: چند نفر هستید؟ گفتند: سه نفر. پرسیدند: کسی با شما نیامده؟ گفتند: نه. گفتند: بیایید داخل مهمان‌خانه پادگان. بشینید. ناهار بخورید. مادر می‌گوید: گفتم نه، ناهار نمی‌خوریم. ما را ببرید رضا را ببینیم. خیال‌مان راحت بشود. همه فامیل منتظرند. باید به آنها خبر بدهیم چی شده. هر چه اصرار می‌کردند ناهار بخوریم، قبول نمی‌کردیم. دل‌مان به غذا نمی‌رفت. فقط رضا را می‌خواستیم. فقط یک بار دیگر می‌خواستیم صورتش را ببینیم، دستش را بگیریم، بگوییم پسرم خوب می‌شوی؟ و خیالم راحت شود.

اما فرمانده‌ها و یک روحانی آمدند و روبروی مادر و پدر نشستند. صورت‌شان جدی بود. مادر دلش لرزید. فرمانده گفت: ساعت شش و نیم در پادگان درگیری شده. چهار نفر اینجا زخمی شدند. از آن چهار نفر، دو نفر زخمی و دو نفر شهید شدند. پسر شما... پسر شما جزو آن دو نفر بود. پسر شما شهید شده است. مادر می‌گوید: گفتم تو رو خدا نگوئید. شوخیشم خوب نیست. اکنون همه فامیل در قزوین منتظر هستند. من باید گوشی موبایل را به پسرم بدهم. گفتم تو را خدا این حرف را نزنید. اصلاً فکر نمی‌کردم به این زودی رضا بخواهد ما را تنها بگذارد. اصلاً فکر نمی‌کنم که رضا نیست. رضا الان می‌آید در را باز می‌کند. الان پیش ماست. حتی حالا، بعد از این همه وقت، چندین بار می‌گویم: فکر می‌کنم که نیست. انسان دیوانه می‌شود. اما رضا رفته بود. رفته بود همان طور که خودش می‌خواست. با شجاعت. با غیرت. با افتخار.

فرمانده‌ها بعد از شهادت به مادر گفتند: نیازی نبود رضا پیش ما باشد. ساعت یازده دیگر با رضا کاری نداشتیم. اما خودش گفت بروم به مهماتی که آورده بودند کمک کنم. بهش گفتند می‌توانی بری استراحت کنی. گفت نه، می‌خواهم به شماها کمک کنم. همیشه پیش فرمانده‌ها بود. تا اگر نیازی داشتند، کمک کند. مادر می‌گوید: رضا از هیچ چیز نمی‌ترسید. شجاع بود. فرمانده‌ها می‌گفتند وقتی بمباران می‌شد، رضا آرام‌ترین فرد بود. می‌گفت من که برای شهادت آمده‌ام. اگر شهید شوم که به آرزوی خود رسیده‌ام. اگر زنده بمانم که باید بیشتر بجنگم. پویا می‌دانست به کجا می‌رود. انگار دعوت شده بود. ما را دعوت نکردند. فقط پویا را خواستند.

بوی عطرش هنوز می‌آید

اول بهمن سربازی رفته بود. پنج ماه و نیم بیشتر سربازی نکرد. دو ماه آموزش در تهران، چهار ماه در کرمانشاه. اول تیرماه سال ۱۴۰۴ می‌شد شش ماه، اما بیست و ششم خرداد ماه شهید شد. اما رضا رفتنی نبود. مادر می‌گوید: سه ماه بعد از شهادت، هایپرکیپر بزرگ همان جایی که رضا کار می‌کرد، رفته بودیم. پدر و خواهر رضا برای خرید رفتند، اما من به دلیل زانو دردم در ماشین نشسته بودم، شیشه ماشین پایین بود. ناگهان بوی عطر پیچید. یک بوی خیلی خوب، بوی بهشتی. گفتم وای چه بوی عطر خوبی اینجا است. پدر و خواهر از فروشگاه برگشتند. گفتم شما این بو را حس نمی‌کنید؟ گفتند چقدر خوب. من گفتم اینجا چه خبر است؟ پدر و خواهر نگاه کردند به هم، بعد به من گفتند این بوی رضاست. رضا پیش شما بوده، خودت متوجه نشدی. گفتم چطور ممکن است؟ گفتند رضا همیشه از همین عطر استفاده می‌کرد. من تعجب کردم. گفتم در محوطه باز، در پارکینگ فروشگاه، چطور بوی عطر می‌آید؟ مکانی که باز است عطر پخش نمی‌شود. آن روز نفهمیدم. اما بعد از شهادت، کیف رضا را باز کردیم. پدرش یک ادکلن از کیفش درآورد. گفت این ادکلن رضاست. بویش کردم. همان عطر بود. همان بویی که در فروشگاه حس کرده بودم. آن روز رضا آنجا بود. پیش من بود. من نفهمیدم. شاید آمده بود بدرقه کند. شاید آمده بود خداحافظی کند.

بعد از شهادت کرامت‌های رضا تمام نشد. مادر می‌گوید: چند بار سر مزارش رفتم. بوی گلاب و عطر خوش می‌داد. یک بار سرم کمی درد می‌کرد. نشسته بودم کنار مزار. ناگهان احساس کردم چیزی به سرم خورد. نه محکم، آرام. مثل دستی که نوازش می‌کند. دست کشیدم به صورتم. بوی عطر آمد. همان بوی رضا. حس کردم دست پسرم بود. آمده بود من را بوس کند. گفتم رضا جان، مادرت را تنها نگذار. گفتم بیا پیش من. شاید آمد. شاید همیشه هست. ما نمی‌بینیم، اما هست.

رضا بعد از شهادت هم، زانوی پدر را خوب کرد

یکی از عجیب‌ترین کرامت‌ها برای پدر رضا اتفاق افتاد. مادر با چشمانی پر از اشک می‌گوید: یک بار پدرش زانویش درد می‌کرد. خیلی درد داشت، نمی‌توانست راه برود. گفتم برم کرم بیارم بمالی. بلند شدم بروم. قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم، ناگهان بوی کرم در اتاق پیچید. یک بوی خیلی خاص. به همسرم گفتم علی‌آقا بوی کرم می‌آد، تو کرم زدی؟ گفت نه. گفتم پس این بو از کجاست؟ ناگهان زانوی پدرش خوب شد. دردش تمام شد. همان طور که نشسته بود، بلند شد، راه افتاد. گفت انگار نه انگار که زانویش درد می‌کرد. من گریه کردم. فهمیدم رضا بوده. رضا کرم را آورده، به زانوی پدرش مالیده. هر وقت من به رضا می‌گفتم یک عضوی از بدنم درد می‌کند، رضا سریع بلند می‌شد کرم می‌آورد، می‌مالید، می‌گفت مامان خوب می‌شی. حتی بعد از شهادت هم این کار را کرد. رضا هنوز هم مراقب ماست. هنوز هم پدرش را درمان می‌کند. هنوز هم مادرش را می‌بیند.

مادر خواب شهید را هم زیاد می‌بیند: من خواب شهید را خیلی دیدم. هر وقت می‌بینم، فکر نمی‌کنم نیست. اگر فکر کنم نیست، دیوانه می‌شوم. همیشه فکر می‌کنم بین ماست. در خواب و در مسائل روزمره است. مثلاً رضا از فروشگاه برام خرید می‌آورد. برام چای می‌آورد، غذا می‌آورد. می‌نشینیم پای سفره، با هم حرف می‌زنیم. می‌گویم رضا جان حالت چطور است؟ می‌گوید خوبم مامان، نگران نباش. از خواب که بیدار می‌شوم، دلم گرم است. انگار واقعاً پیش من بود. انگار دستش را گرفته بودم. انگار بویش را حس کرده بودم.

مواظب انقلاب و رهبری باشید

مادر در پایان، صدایش را محکم می‌کند. اشک را پاک می‌کند. می‌خواهد پیام رضا را برساند: توصیه من به جوان‌ها و مسئولان این است: مواظب انقلاب و رهبر باشید. راه شهدا را ادامه بدهید. فقط نگوئید ادامه می‌دهیم، واقعاً ادامه‌دهنده باشید. با عمل، با غیرت، با حیا، با کار کردن، با کمک به هم، با نماز و روزه، با رفتن به مسجد، با دفاع از این نظام. رضا نشان داد که یک جوان با غیرت چه قدر می‌تواند عزیز شود، حتی بعد از شهادتش. مزارش پر از عطر و گلاب است. مردم می‌آیند، دعا می‌کنند، گریه می‌کنند. راستی راه شهدا را ادامه بدهید. این تنها چیزی است که از ما ماندگار می‌شود. من مادر شهیدم. از خدا نمی‌خواهم پسرم را برگرداند. می‌دانم جایش بهشت است. اما می‌خواهم یادش زنده بماند. می‌خواهم جوان‌ها بدانند رضا چه طوری زندگی کرد. با حیا، با غیرت، با عشق به خدا و اهل‌بیت(ع). تا آنها هم همین راه را بروند. تا ایران همیشه سرباز داشته باشد. تا همیشه پرچم انقلاب بالا باشد.

مادر دیگر نمی‌تواند صحبت کند. اشک‌هایش جاری می‌شود. دستمال خیس شده است. اما لبخندی آرام بر لب دارد. گویی رضا را در کنار خود حس می‌کند. گویی دست رضا را در دست دارد. همان دستی که در ماشین را برایش باز می‌کرد. همان دستی که از بهشت دراز شد تا بوی کرم را در اتاق پخش کند. همان دستی که سر مزار، صورت مادر را نوازش داد. زهرا، مادر شهید پویا آموسی، با این روایت ثابت کرد که شهادت پایان نیست. شهادت، آغاز حضوری دیگر است. حضوری در بوی عطر. باز شدن در ماشین. در خوابی که رضا چای می‌آورد. در دستی که از ملکوت به سوی مادر دراز می‌شود.

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha