گاهیوقتها قلم نمیچرخد برای نوشتن، یعنی داغ آنقدر سنگین و غریب است و بهتآور، که نه دلت میکشد برای نوشتن و نه زبان و قلمت. مثلا برای شما آقای امیرمحمد کریمی که حالا دیگر باید یک شهید هم کنار اسمت بگذاریم و بگوییم شهید امیرمحمد کریمی.
آنشب که قلب ایران دوباره تیر خورد و از درد مچاله شد، برای ما که دور بودیم از جنوب زیبا؛ از سیریک و کوهستکی که نامش هم به گوش خیلیهایمان نرسیده بود! خبر با خبری تازه داغ میشد؛ داغهای شوکهکننده، بُهتآور...
واژهها آنشب کنار هم مینشستند بیهیچ نسبت و تناسبی... عروسی، لباس سپید، عروس، داماد، ماشینِ گلو روبانزده، شام و شیرینی، خنده و بازی و شادی، مادران و کودکان و... انفجار، آتش، موشک، خون سرخ، آوار و ویرانی، پیراهنهای پاره، مجروح، شهید و...
توی بُهت و حیرت بودیم و گیج گیج، که زیرنویس تلویزیون و کانالهای خبری روی عدد 4 متوقف شدند؛ 4 شهید؛ 4 شهید توی عروسی!!...
اما نام تو بیشتر از هر نامی تکرار میشد امیرمحمد... امیرمحمد4 ساله؛ شهید امیرمحمد 4 ساله...
من خبرنگارم و کارم نوشتن است امیرمحمد. باید برایت مینوشتم، اما نمیدانستم قصه شهادت یک کودک 4 ساله را توی مراسم عروسی چطور باید نوشت! از کجا باید سر انداخت! بلد نبودم آن واژههای متناقضِ تلخ و شیرین را چهطور کنار هم بنشانم تا بیقوارگیاش بیرون نزند!

مثلا باید مینوشتم پسر و دختر جوان کوهستکی تصمیم گرفتند بیخیالِ دلهرهی جنگ و صدای موشک و پهپادی که وقت و بیوقت از قلب آبهای خلیجفارس به گوش ساحل میرسید، نخستین شب زندگیشان را با پاشیدن نور و گل و خنده و رنگ، به زیباترین شبشان تبدیل کنند و موج موج شادی بفرستند توی دل کوهستک و مردمش.
و تو امیرمحمد میدانستی آنشب میتوانی یک دل سیر بازی و شیطنت کنی، چند تا شیرینی خوشمزه برداری و حتی یواشکی از لای در اتاق عقد، عروس زیبای کوهستک را دید بزنی و توی دلت بگویی یک روز من هم برای خودم بزرگ میشوم، آقای دکتر، شاید هم مهندس بشوم، آنوقت پولهایم را جمع میکنم و یک ماشین بزرگ میخرم و یکدست کتوشلوار مشکی با پیراهن سپید و یک کراوات سرخ، بعد مینشینم کنار یک عروس زیبا مثل عروس امشب کوهستک.

آقای شهید امیرمحمدِ 4 ساله کوهستکی، من واقعا نمیدانستم برایت چطور بنویسم، تا یک روز پیش که حرفهای مادرت به گوشم خورد؛ حرفهایی عجیبتر از دنیای پرتناقض عروسی و انفجار!
مادرت میگفت تو دلت میخواست شهید بشوی! مادرت گفته بود تو باید بزرگ بشوی، سردار بشوی، پیر بشوی بعد شهید بشوی ... و تو اصرار کرده بودی که نه! من میخواهم همین حالا شهید بشوم!
شهادت آنقدر فکر و ذکرت بود که دور از چشم مادر، به آشنایی که در کوهستک لباس تعزیه میدوزد هم گفته بودی: «خاله زهرا برایم لباس طفل شهید بدوز، میخواهم شهید بشوم...»!
در کوهستک مثل خیلی از روستاها و شهرهای کوچک ایران هنوز آیین تعزیهخوانی و اجرای نمایشهای تعزیه مرسوم است. بزرگترها لباس تعزیه میپوشند و در نقش امام حسین و شمر، با چوب به جنگ هم میروند و کودکان الگو میگیرند و بازیهایشان در محرم و صفر میشود چوببازی در میدان رزم کربلا.
ماه صفر تمام شده بود، اما تو دستبردار نبودی و بازی مورد علاقهات همچنان چوببازی بود!
مادرت میگفت: «امیرمحمد محرمصفر دیگر تمام شده، چرا هنوز میخواهی جنگ کنی»؟ و تو باز میگفتی: «ولی من میخواهم بروم جنگ، شهید بشوم...»

روز عروسی هم اصرار داشتی که عروسی بروی، اما نه برای خوشگذرانی با بچهها!... به دوستِ خواهرت گفته بودی: «فاطمه بیا برویم عروسی. زود باش عجله کن! من میخواهم بروم شهید بشوم»!
و مادر که خیال میکرد تو آرزویت را فقط با او در میان گذاشتهای، تازه پس از عروسی و آنشبِ پیچیده در حریرِ سپید و خون سرخ فهمیده بود که تو درباره شهادتت با خیلیها سخن گفته بودی!
حالا فکر میکنم که شاید بهتر بشود از تو نوشت امیرمحمد جان...
مثلا میتوان نوشت ما کجا و تو کجا؟!
ما نهایت تصوری که از تو داشتیم شور و شوق برای رفتن به عروسی و غرق شدن در بزم شادی و شیرینی و بازی و سرگرمی، و فوقِ فوقش رویاپردازیهای کودکانه برای آیندهای بود که قد کشیده و مردی شده بودی...
اما تو امیرمحمدِ 4 ساله، داشتی میرفتی میدان نبرد! میرفتی به جنگ! میرفتی که شهید بشوی!...
تو یک روز به مادرت گفته بودی: «مادر شهید چیز خوبیه؟» و مادر گفته بود: «بله پسرم. بالاترین و آخرین مرتبه و درجه پیش خدواند، شهادت است»، و تو گفتی: «پس من میخواهم شهید بشوم»! و از آن زمان پایت را توی یک کفش کردی و هر جا نشستی و برخاستی گفتی باید شهید بشوی! میخواهی که شهید بشوی و شهید میشوی!
آقای امیرمحمد 4 ساله! سقف آرزوهای تو چقدر بلند بود؛ تا عرش اعلا بالا رفته بود؛ تا آسمان هفتم... چقدر فاصله داشت از سقف آرزوهای کوتاه زمینی ما!

آدم باید اهل سیر و سلوک و عرفان باشد تا پیِ خدا و عزیز شدن پیش خدا باشد و مفهوم «بالاترین مرتبه و منزلت پیش خدا» را بفهمد و اصرار کند به آن برسد، اما تو تازه دو سال بود که شیشه شیر و پستانکت را کنار گذاشته بودی!...
به قول معروف دهانت هنوز بوی شیر میداد؛ بوی شیر میدادی که عارف شدی و سالک راه!
شامگاه سهشنبه؛ 10 شهریور، وقتی خبر انفجار در عروسی مثل بمب در جهان پیچید، ما دلمان برای تو و آرزوها و رویاهای برباد رفته کودکیات آتش گرفته بود، اما تو با پاهای خودت اصرار به رفتن کردی! که تو میدان رزم میدیدی و ما میدان بزم! تو جنگ میدیدی و ما عروسی و جشن! تو وصال و لقا میدیدی و ما دستافشانی و پایکوبی!...
حالا وقتی به تو فکر میکنم؛ به تو شهید 4 ساله ایرانمان؛ به تو و مردم مهربان و خونگرم و صمیمی جنوب؛ مردان خاکی و دلگنده سواحل آبیِ خلیج همیشه فارس... فکر میکنم که شماها شاید یک ژن اضافهتر دارید؛ یک ژنِ خوبِ حماسی و هوشمند، که هم دشمنشناس است و هم وقتشناس، هم شجاع است و هم خطرپذیر. یک ژن که میداند دشمنی که نیشش را باز کرده مثلا برای صلح، همزمان پنجههایش را هم تیز کرده و در کمین، برای پنجه کشیدن است.
و تو شهید امیرمحمد 4 ساله از نسل همین مردان و سرداران جنوبی با همان ژن خوب اضافه.
مثل شهید رئیسعلی دلواری؛ فرمانده نیروهای مقاومت تنگستان که دلیرانه مقابل نیروهای متجاوز انگلیسی ایستاد و همین یک هفته پیش سالروز شهادتش بود.
یا مثل چگوارای ایران؛ شهید نادر مهدوی که زیرچشمی حواسش به کران تا کران دریای فارس بود و یکتنه هیمنه و آبروی ابرغول آمریکا را درهم شکست؛ آنهم زمانی که کسی جرأت نداشت چپ نگاهش کند. نادر مهدوی هم به بالاترین درجه پیش خدا رسید، وقتی سینهاش با میخهای بلند و آهنین بغض و نفرت نظامیان آمریکایی شکافت.
بیشتر بخوانید
یا شهید علیرضا تنگسیری عزیز؛ فرمانده نیروی دریایی سپاه که همین امسال با بمباران آمریکاییهای صهیونیاپستینی به شهادت رسید؛ سرداری که تنگه اُحدِ هرمز را به روی دشمنان ایران بست و آنها را به مخمصهای سپرد که هر چه تلاش کنند گرفتارتر میشوند.

آقای شهید 4 ساله کوهستک! تو از نسل همان مردان و سرداران شهیدی با همان ژن خوب؛ یا حتی خوبتر، آنقدر که حتی نیاز نبود بزرگ شوی و سردار شوی و بعد شهید بشوی!
تو در همین کودکیات به کمال و بزرگی رسیدی؛ به بالاترین درجه پیش خدا...
تو با شهادت سرخت شیطانِ جهانخوار را رسوا و روسیای جهان کردی...
تو در کودکی بزرگ شدی و شهید، و روی دست مردان بزرگ قبیلهات تشییع...
پرچم ایران عزیزمان دور تابوت کوچکت پیچیده شد امیرمحمدجان و کودکان روی آن سبد سبد گل ریختند. مادران برایت مویه کردند و یزله و نوحه خواندند و سرداران به احترامت سلام نظامی دادند سردار شهید چهارساله سواحل خلیج همیشه فارس!

انتهای پیام/
نظر شما