به گزارش حیات، «بدنام» بار دیگر ثابت کرد که میتوان سالها در فضای نمایش خانگی جولان داد، فرمول «عشق ممنوع به علاوه فساد قدرت و ریاکاری مذهبی» را بارها و بارها آب کرد و هنوز هم مخاطب را با همان فرمول های کلیشهای هزاربار آزموده شده، سرگرم کرد.
این سریال نه داستان تازهای دارد، نه شخصیت عمیقی، نه جسارتی واقعی. این فقط یک بازتولید خستهکننده از همان عناصری است که قبلاً در «آقازاده»، «گناه فرشته» و بقیهی آثار مولفان امتحان شده است. احسان سجادی حسینی هم در مقام کارگردان، چیزی جز مجریِ وفادارِ این فرمولِ کهنه نیست. یک محصول تجاری که با بازیگران نامآشنا، لوکیشنهای لاکچری و دیالوگهای کنایی، سعی دارد خود را مهم جلوه دهد، اما در باطن، یک ملودرام سطحی، پر از کلیشه و تهی از صداقت نیست.
قصه از یک مثلث عشقی ممنوعه آغاز میشود: یلدا، دختری از طبقهی پایین، وارد زندگی مردی ثروتمند و بانفوذ به نام عماد میشود و همزمان با حلقهی قدرت حاج ابراهیم (حسن پورشیرازی) گره میخورد. عشقی که به قول خودشان «حرام» است، انتقام، جاهطلبی و ریاکاری مذهبی. همه چیز آشناست.

همان زنِ قربانیای که ناگهان کنشگر میشود، همان مردِ ریاکارِ مذهبی که برای گناهانش توجیه شرعی میتراشد، همان پسرِ آقازاده که میان عشق و منافع گیر کرده، همان فساد سیستماتیک که از بالا به پایین نشت میکند. نویسنده این عناصر را مثل قطعات لگو کنار هم میچیند و انتظار دارد تماشاگر باز هم هیجانزده شود. اما بعد از چند قسمت، فقط حس دژاوو باقی میماند: انگار دارید نسخه کمکیفیتتری از آثار قبلیاش را میبینید.
فاجعهی اصلی اما در لایهی «قضایی» و حقوقیِ این روایت است. سریال مدام از قدرت، رانت، قراردادها، ارث، تهدید و معاملات پشتپرده حرف میزند، اما تقریباً هیچکدام از این عناصر با منطقِ حتی اولیهی حقوقی سازگار نیست. حاج ابراهیم که قرار است تاجرِ بانفوذ و ریاکار باشد، طوری رفتار میکند که انگار در یک جمهوری خیالی زندگی میکند، نه در ایرانِ واقعی با قوانین مشخص. او تهدید میکند، اموال را جابهجا میکند، آدمها را از میدان به در میکند و هیچکس حتی به فکرِ شکایت، پیگیری قضایی یا حداقل یک مشاور حقوقی نمیافتد.

در دنیای واقعی، حتی فاسدترین افراد هم مجبورند حداقل ظاهری از پوشش قانونی بسازند. اما در «بدنام»، قدرت مطلقِ حاج ابراهیم آنقدر کاریکاتوری است که هر اقدامش بدون هیچ پیامدِ حقوقی پیش میرود. این نه نقدِ فساد، که سادهسازیِ کودکانه از سازوکار قدرت است.
سوتیهای قضایی فیلم از همینجا شروع میشود و ادامه پیدا میکند. وقتی پای قراردادها، تعهدات مالی یا حتی روابط خانوادگی به میان میآید، فیلمنامه طوری رفتار میکند که انگار قانون مدنی، قانون تجارت و حتی قواعد سادهی اثبات ادعا وجود ندارند. یلدا برای انتقام یا بقا، وارد بازی قدرت میشود، اما هیچکس به او یادآوری نمیکند که در دنیای واقعی، چنین مانورهایی بدون پشتوانهی حقوقی یا حداقل مدارک قابل استناد، خیلی زود به پروندهی کیفری تبدیل میشوند.
تهدیدها، معاملاتِ پشتپرده و جابهجایی اموال بدون هیچ ردپای قضایی انجام میشود. نویسنده فساد را طوری تصویر میکند که گویی سیستم قضایی یا وجود ندارد یا کاملاً خریداری شده است؛ اما حتی در این تصویر هم منطقِ درونی وجود ندارد. اگر همه چیز خریدنی است، پس چرا بعضی شخصیتها هنوز از «آبرو» و «شرع» حرف میزنند؟ این تناقضِ حلنشده، نه عمقِ دراماتیک که ضعفِ فیلمنامهنویسی است.

شخصیتپردازی هم به همان اندازهی ساختار قضاییِ سریال، سطحی و کلیشهای است. حاج ابراهیم با بازی حسن پورشیرازی، قرار است قلهی ریاکاری باشد، اما در عمل به یک تیپِ تکراری از مردِ مذهبیِ فاسد تبدیل شده که قبلاً بارها دیدهایم. پورشیرازی هرچقدر هم توانمند باشد، نمیتواند متنی را نجات دهد که شخصیتش را فقط با چند دیالوگ کنایی و نگاههای معنادار تعریف کرده. یلدا هم که قرار است قربانی فعال و انتقامجو باشد، بیشتر شبیه شخصیتهای سریالهای ترکی است تا یک زن ایرانی با پیچیدگیهای واقعی. او تصمیم میگیرد، ائتلاف میکند، بازی میکند، اما انگیزههایش اغلب مبهم یا ناگهانیاند. سینا مهراد و امیر آقایی هم در نقشهایشان بیشتر حضور فیزیکی دارند تا عمق روانشناختی. بازیها، حتی وقتی خوباند، در خدمتِ یک متنِ ضعیف هدر میروند.

کارگردانی احسان سجادی حسینی هم چیزی جز تصویربرداریِ وفادارانهی دیالوگهای نویسنده نیست. میزانسنها اغلب ایستا و گفتارمحورند. دوربین بیشتر تماشاگرِ دیالوگهاست تا خالقِ معنا. لوکیشنهای لاکچری و طراحی صحنه، به جای آنکه جهانِ طبقاتی را عمق ببخشند، بیشتر شبیه ویترینِ فروشگاههای گرانقیمت عمل میکنند. تدوین هم ریتم را حفظ میکند، اما نمیتواند پراکندگی خردهداستانها را جبران کند. موسیقی و نورپردازی هم طبقِ فرمولِ آشنای ملودرامهای پلتفرمی عمل میکنند: هر جا احساسات باید بالا برود، موسیقی غلیظ میشود.
بزرگترین خیانتِ «بدنام» اما در ادعای نقد اجتماعیاش نهفته است. نویسنده بارها گفته که میخواهد فساد، ریاکاری و تباهی اخلاقی را نشان دهد. اما آنچه روی پرده میآید، بیشترِ جذابسازیِ همان فساد است. رابطهی ممنوعه زیبا تصویر میشود، قدرتِ فاسد کاریزماتیک جلوه میکند و انتقامِ شخصی جایگزینِ هر گونه مطالبهی ساختاری میشود. سریال به جای آنکه سیستم را کالبدشکافی کند، فقط سطح آن را خراش میدهد و بعد به سرعت به سمتِ مثلثِ عشقی و انتقام فردی برمیگردد. این نه اعتراض که مصرفِ اعتراض است. تماشاگر بعد از چند قسمت، نه خشمِ واقعی نسبت به فساد احساس میکند و نه پرسشِ عمیقی دربارهی قدرت. فقط سرگرم میشود و رد میشود.

توقیف اولیهی سریال هم بیشتر از آنکه نشانهی جسارت باشد، به بخشی از استراتژیِ حاشیهسازی تبدیل شد. یک ماه توقیف، حرف و حدیث، و بعد بازگشت با ممیزی—همه چیز طبقِ الگوی آشنای «جنجال برای دیده شدن» پیش رفت. اما حتی بعد از رفع توقیف، محتوای اصلی تغییر چندانی نکرد. همان کلیشهها، همان سادهسازیهای قضایی و همان فرمولِ فرسوده باقی ماند.
در نهایت، «بدنام» نمونهی کاملی از بنبست فعلیِ بخشِ مهمی از نمایش خانگی ایران است: فرمولهای تکراری، بازیگرانِ نامآشنا، حاشیهسازیِ رسانهای و ادعای نقد اجتماعی بدون پشتوانهی واقعی. حامد عنقا استادِ شناختِ رگِ خوابِ مخاطبِ عام است، اما مدتهاست که از خلقِ چیزی فراتر از آن عاجز مانده. این سریال نه بدنام میکند و نه نامی تازه میسازد. فقط آبِ همان چاهِ کهنه را دوباره میکشد و امیدوار است کسی متوجهِ بوی گندش نشود. تماشایش وقت تلف کردن است—نه بیشتر.
نظر شما