به گزارش حیات به نقل از مهر، یادداشت مهمان، لیلا مهدوی، نویسنده: روی پیکر نوشته بود: «کفن باز نشود…» فقط یک لحظه نگاهم افتاد؛ فرصت نشد دوباره نوشته را بخوانم. یک نفر زود تختهچوبی نازک را گذاشت روی تابوت و منگنه زد و یکی دیگر پرچمبهدست آمد بالای سر تابوت.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که انگار کسی میترسید فرصت کنیم باور کنیم زیر این چوب و پارچه سفید، یکی بیسر، بینشان…
پرچم آرام روی تابوت افتاد و من ماندم و جملهای که دیگر از جلوی چشمم کنار نمیرفت: «کفن باز نشود.» یعنی کسی نمیتواند برای آخرین بار بیاید و دست بکشد به چهره شهید.
اصلاً نمیدانم من چرا آنجا بودم و چرا فرصت کردم در یک نظر، نوشته قرمزرنگ روی کفن را بخوانم.
سهم من از آن حضور نصفهونیمه، همان یک نگاه بود؛ چشمم افتاد به چند کلمه قرمز که روی سفیدیِ کفن، بیرحمانه خودش را نشان میداد: «کفن باز نشود…»
بعد از آن، دیگر نگاهم توی جمعیت گم شد؛ توی صورتهایی که نمیشناختم و صداهایی که در هم میپیچیدند و دیگر نمیتوانستم یکی را از دیگری تشخیص بدهم.
بعضیها نسبتشان با عاشورا خیلی روشن است.نه از آن نسبتهایی که باید برایش توضیحی آورد، از آنهایی که بوی خاک خیسخورده، سنگینی خون خشکشده و سکوتِ غلیظِ بعد از هیاهو، خودشان شهادت میدهند.
آن لحظه، میان آن همه صدا، فقط صدای منگنهای که به چوب میخورد در گوشم مانده بود؛ تق… تق… صدای خشک و تیزش در فضای بسته میپیچید و هر بار، لرزش کوتاهی در تخته میانداخت. بوی چوب تازهبریده با بوی گلاب و خاک درهم میآمیخت؛ انگار هر ضربه، آخرین راهِ رسیدن به چهرهاش را میبست و لایهای دیگر از سکوت را روی او میکشید.
و من ایستاده بودم و به تابوتی نگاه میکردم که زبری چوبش زیر نور کمرنگ پیدا بود و پرچم سنگین، چروکخورده و خاکگرفته روی آن افتاده بود؛ گوشهاش با هر نسیم اندکی تکان میخورد و دوباره روی درِ تابوت میخوابید. با این حس تلخ که بعضی آدمها، حتی از آخرین نگاه ما هم، سهمی برای خودشان باقی نمیگذارند.
انتهای پیام//
نظر شما