به گزارش حیات به نقل از فارس، بعضی شاعران، شعر را از کتاب و کلاس و محضر استاد آغاز میکنند؛ محمدعلی بهمنی اما شعر را از میان حروف سربی چاپخانه شناخت؛ جایی در ابتدای خیابان ناصرخسرو تهران، پشت میزهای صحافی و میان صفحههای مجلهای که مردی به نام فریدون مشیری برای غلطگیری به آنجا میآمد. کودکی ۹ ساله که هنوز وزن شعر را نمیشناخت، اما میتوانست بفهمد یک مصراع درست نیست، همانجا نخستین قدمهایش را به سوی شاعری برداشت. شاعری که امروز دومین سالروز درگذشت اوست. بهمنی بعدها به یکی از شناختهشدهترین غزلسرایان معاصر تبدیل شد، اما در روایت خودش از آن سالها، نقطه آغاز نه یک استعداد افسانهای، بلکه مجموعهای از آدمها و اتفاقهاست؛ مادری که شعر را دوست داشت، پدری که با شعر میانهای نداشت و مهمتر از همه، فریدون مشیری که استعداد یک کودک را دید و به او فرصت داد.پدرش با شعر مخالف بود و حتی با یک بازی زبانی، شاعران را «فرزندان شیطان» میدانست؛ اما مادر، نقطه مقابل او بود. زبان فرانسه خوانده بود، ترجمه شعر دوست داشت و بهویژه شعر پس از نیما را دنبال میکرد. در خانه هم برادران بزرگتر هر کدام با شاعری و کتابی مأنوس بودند؛ یکی سعدی میخواند، دیگری حافظ و دیگری مثنوی.
بهمنی تابستانها همراه برادرش به چاپخانه تابان میرفت. او که در صحافی قدش به میزها نمیرسید، بیشتر تماشاگر بود؛ اما به طبقه بالای چاپخانه سرک میکشید و صفحههای حروفچینیشده مجله «روشنفکر» را میدید. مسئول صفحه شعر و ادب مجله، فریدون مشیری بود که برای نمونهخوانی و غلطگیری به چاپخانه میآمد.یک روز بهمنی متوجه شد در یکی از شعرها، سطری را نمیتواند مانند سطر قبلی بخواند. هنوز چیزی از وزن شعر نمیدانست، اما به مسئول حروفچینی گفت شعر ایراد دارد. نتیجه، گرفتن گوش کودک و بیرون انداختنش از بخش حروفچینی بود.کمی بعد مشیری از راه رسید و وقتی فهمید همان غلطی را کودک تشخیص داده که خودش هم دیده است، سراغ او رفت. از بهمنی پرسید از کجا فهمیده شعر ایراد دارد و کودک جواب داد: «چون نمیشد مثل خط بالایی بخوانم، فهمیدم غلط کرده است.»مشیری چند بیت برای او نوشت و عمداً دو اشتباه در آن گذاشت. بهمنی هر دو را پیدا کرد. همانجا بود که مشیری دریافت با کودکی روبهروست که چیزی از قواعد شعر نمیداند، اما موسیقی آن را با گوش خود دریافت میکند.مشیری از آن پس بهمنی را به جلسات شعر برد؛ جلساتی که شاعرانی چون سیمین بهبهانی، نادر نادرپور، نصرت رحمانی و فروغ فرخزاد در آن حضور داشتند. از او میخواست بیشتر بشنود، کتاب بخواند و درباره آنچه خوانده با او صحبت کند. حتی برایش مقرری کوچکی در نظر گرفته بود، اما آن را حقوق نمینامید؛ میگفت این پول را با مادرت برو و چیزی فرهنگی بخر.
مشیری سرانجام به او گفت: «تو میتوانی شعر هم بگویی.» اما بهمنی نمیدانست شعر گفتن چگونه است. مشیری راه سادهای پیش پایش گذاشت؛ به کسی فکر کند که بیش از همه دوستش دارد. برای بهمنی، پاسخ روشن بود؛ مادر.نخستین شعرش را در ۹ سالگی برای مادرش سرود؛ شعری که واژههایش را از همان مجله و فضای ادبی اطرافش گرفته بود. حتی واژه «موشح» را نیز از مشیری آموخته بود؛ واژهای که موسیقی آن را دوست داشت. وقتی شعر را به مشیری داد، او ابتدا تصور کرد کودک آن را از جایی برداشته است. اما بهمنی توضیح داد که واژهها را از مجله انتخاب کرده و کنار هم گذاشته است. مشیری شعر را در صفحه شاعران تازهوارد منتشر کرد.البته زندگی بهمنی بعدها از چاپخانه ناصرخسرو فاصله گرفت. از سال ۱۳۵۳ در بندرعباس ساکن شد، با رادیو و مطبوعات همکاری کرد، صفحه «تنفس در هوای شعر» را در «ندای هرمزگان» راه انداخت. اشعار بسیاری سرود و برخی از آنها ترانه موسیقیهای خاطرهانگیزی شدند.
انتهای پیام//
نظر شما