به گزارش حیات به نقل از ایرنا، خبر رفتن اکبر عبدی فقط خبر درگذشت یک بازیگر نبود؛ خبر خاموششدن صدایی بود که چند نسل از مردم ایران با آن خندیده بودند. صدایی که گاهی از دهان یک کودک بازیگوش بیرون میآمد، گاهی به لحن معصومانه غلامرضای «مادر» تبدیل میشد، زمانی صدای یک مادر سالخورده را میگرفت و لحظهای بعد، از زبان یک مأمور، دلال، پادشاه، سرباز، مهاجر یا مردی ساده از دل محلههای تهران شنیده میشد.
اکبر عبدی از معدود بازیگرانی بود که مردم نهفقط چهرهاش، بلکه حرکت ابرو، مکث میان جملهها، لرزش صدا و حتی شکل راهرفتنش را به خاطر سپردند. او پیش از آنکه «ستاره» باشد، بازیگری از جنس مردم بود؛ بازیگری که شخصیتهایش بوی کوچه، بازار، خانههای قدیمی و زندگی روزمره ایرانیان را میدادند.
عصر جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، خبر درگذشت او تأیید شد. عبدی که چند ماه پیشتر به دلیل سکته قلبی در بخش مراقبتهای ویژه بستری شده و پس از حدود ۲۰ روز به خانه بازگشته بود، این بار بر اثر ایست قلبی از دنیا رفت.
از نازیآباد تا حافظه جمعی ایرانیان
اکبر عبدی آقاباقر چهارم شهریور ۱۳۳۹ در محله نازیآباد تهران متولد شد. فعالیت هنریاش را از اواخر دهه ۱۳۵۰ آغاز کرد و از مسیر تئاتر و برنامههای کودک و نوجوان به تلویزیون رسید. «محله برو بیا»، «محله بهداشت» و بهویژه «باز مدرسم دیر شد»، چهرهای تازه، پرتحرک و غریزی را به مخاطبان معرفی کردند؛ بازیگری که برای خنداندن الزاماً به لطیفه و دیالوگهای عجیب نیاز نداشت و میتوانست تنها با یک نگاه، یک سکوت یا تغییری کوچک در صورتش، موقعیتی کمیک بسازد.
ورود او به سینما، آغاز یکی از متنوعترین کارنامههای بازیگری پس از انقلاب بود. «مردی که موش شد»، «اجارهنشینها»، «گراند سینما»، «ای ایران»، «دزد عروسکها»، «سفر جادویی»، «مادر»، «دلشدگان»، «ناصرالدینشاه آکتور سینما»، «هنرپیشه» و «آدمبرفی»، تنها بخشی از دورهای هستند که عبدی را از یک چهره محبوب تلویزیونی به یکی از مهمترین بازیگران سینمای ایران تبدیل کردند. او در نزدیک به ۸۰ فیلم سینمایی و دهها مجموعه تلویزیونی و نمایشی حضور یافت.
او فقط کمدین نبود
بزرگترین بیعدالتی درباره اکبر عبدی، محدودکردن او به عنوان «بازیگر کمدی» است. او بیتردید یکی از بزرگترین کمدینهای سینمای ایران بود، اما تواناییاش بسیار فراتر از خنداندن قرار داشت.
در «اجارهنشینها»ی داریوش مهرجویی، با ریتم بدنی، لحن و واکنشهای سریع خود بخشی از آشوب جمعی ساختمان را میساخت؛ اما در «مادر» علی حاتمی، همان صورت آشنایی را که مردم با دیدنش آماده خندیدن میشدند، به چهرهای سرشار از معصومیت، نیاز و اندوه تبدیل کرد.
غلامرضای «مادر» میتوانست بهسادگی به یک تیپ اغراقشده یا وسیلهای برای خنداندن تماشاگر تبدیل شود؛ اما عبدی با کنترل حرکات، صدای کودکانه، نگاههای سرگردان و وابستگی عاطفیاش به مادر، شخصیتی ساخت که مخاطب نه به او، بلکه همراه او میخندید و برایش اشک میریخت.
غلامرضا یکی از معصومترین شخصیتهای سینمای ایران شد؛ نقشی که نخستین سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد جشنواره فیلم فجر را برای عبدی به همراه آورد. سالها بعد نیز برای بازی در نقش مادر رضا در «خوابم میآد»، دومین سیمرغ خود را دریافت کرد.
فاصله میان غلامرضای «مادر» و مادرِ «خوابم میآد»، اندازه واقعی استعداد اکبر عبدی را نشان میدهد؛ بازیگری که نهتنها میتوانست جنسیت، سن، لهجه و ظاهر خود را تغییر دهد، بلکه قادر بود برای هر شخصیت، منطق، بدن و دنیای درونی تازهای بسازد.
چهرهای که به هر نقشی تن میداد
ویژگی منحصربهفرد عبدی فقط گریمپذیری صورتش نبود. بسیاری از بازیگران میتوانند زیر لایههای سنگین گریم پنهان شوند، اما کمتر بازیگری میتواند برای هر چهره، بدن، صدا، ریتم و روح تازهای خلق کند.
در «سفر جادویی» میان کودکی و بزرگسالی حرکت کرد؛ در «ناصرالدینشاه آکتور سینما» ملیجکی ساخت که هم متعلق به تاریخ بود و هم رگههایی از طنز معاصر داشت؛ در «دلشدگان» وارد جهان شاعرانه علی حاتمی شد و در «هنرپیشه» محسن مخملباف، به شکلی تلخ و خودآگاه، تصویر یک بازیگر کمدی مشهور را بازی کرد که پشت خندههایش با بحرانهای زندگی شخصی روبهرو است.
شاید «آدمبرفی» یکی از مهمترین آزمونهای کارنامه او باشد. عبدی در نقش عباس خاکپور، مردی که برای رسیدن به هدفش در پوشش زنانه ظاهر میشود، فقط به تغییر لباس و صدا اکتفا نکرد. او شخصیتی خلق کرد که هم خندهدار بود، هم درمانده و هم سرگردان.
سالها بعد در «خوابم میآد»، زنپوشی برای او دیگر یک شوخی ظاهری نبود. عبدی نقش یک مادر را با صدا، حرکات، نگاه و عاطفهای مستقل بازی کرد؛ چنانکه تماشاگر پس از چند دقیقه، بازیگر مرد پشت شخصیت را فراموش میکرد. دومین سیمرغ عبدی حاصل همین نقشآفرینی بود.
خندهای که از دل غم بیرون میآمد
راز ماندگاری اکبر عبدی در این بود که کمدی را از رنج جدا نمیکرد. شخصیتهای او اغلب آدمهای پیروز و قدرتمندی نبودند؛ معمولاً مردمانی ساده، گرفتار، کمپول، بدشانس یا سرگردان بودند که برای دوامآوردن به شوخی پناه میبردند.
او میدانست آدمهای واقعی همیشه در لحظههای شاد نمیخندند. گاهی خنده، آخرین پناه یک انسان در برابر گرفتاری است. به همین دلیل حتی خندهدارترین نقشهای عبدی نیز تهمزهای از اندوه داشتند. مخاطب پس از خندیدن به شخصیتهایش، ناگهان با تنهایی، ناکامی یا درماندگی آنها روبهرو میشد.
این توانایی که خنده را به بغض و بغض را دوباره به لبخند تبدیل کند، عبدی را از یک طنزپرداز معمولی جدا میکرد. او مرز میان کمدی و تراژدی را با یک تغییر کوچک در نگاه یا لحن پشت سر میگذاشت؛ بیآنکه بازیاش تصنعی یا نمایشی به نظر برسد.
اکبر عبدی فقط دیالوگ نمیگفت؛ با تمام بدنش بازی میکرد. صورتش مانند خمیر در اختیار نقش بود، صدایش شکل عوض میکرد و راهرفتن، نشستن و حتی نفسکشیدنش برای هر شخصیت تفاوت داشت. شاید به همین دلیل بود که نقشهایش حتی در فیلمهایی با کیفیتهای متفاوت نیز در ذهن تماشاگر باقی میماندند.
کارنامهای که همیشه یکدست نبود
کارنامه طولانی اکبر عبدی، مانند بسیاری از بازیگران پرکار، یکدست و بینقص نبود. او بهویژه در سالهای میانی و پایانی فعالیتش در فیلمهای تجاری متعددی بازی کرد که همه آنها در اندازه استعدادش نبودند. گاهی نام بزرگ او به مهمترین سرمایه آثاری تبدیل میشد که فیلمنامه و شخصیتپردازی قدرتمندی نداشتند.
اما حتی در همین سالها نیز هرگاه با نقش و کارگردان مناسبی روبهرو شد، نشانههای همان بازیگر بزرگ دوباره آشکار شد. «خوابم میآد» ظرفیت کمیک و شخصیتسازی او را بار دیگر به رخ کشید، مجموعه فیلمهای «اخراجیها» او را به نسل تازهای از تماشاگران معرفی کرد و آثاری چون «در چشم باد»، «معصومیت از دسترفته»، «زیر آسمان شهر» و «شاهگوش» نشان دادند که محبوبیتش به یک نسل یا یک رسانه محدود نیست.
کودکانی که عبدی را با برنامههای دهه ۶۰ شناخته بودند، سالها بعد با فرزندانشان نقشهای تازه او را تماشا کردند. کمتر بازیگری در ایران توانسته است چنین پیوند طولانی و مستقیمی با چند نسل از مخاطبان برقرار کند.
مردی که پشت خندههایش درد داشت
سالهای پایانی زندگی اکبر عبدی با مشکلات جسمانی همراه بود؛ اما بیماری نیز نتوانست ارتباط او با صحنه و دوربین را بهطور کامل قطع کند. او همچنان در سینما، تلویزیون و شبکه نمایش خانگی حضور داشت و حتی در ماههای منتهی به درگذشتش نیز درباره پروژههای تازه صحبت میکرد.
در اردیبهشت ۱۴۰۵، عبدی به دلیل سکته قلبی در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستانی در تهران بستری شد. پس از بهترشدن وضعیت جسمانی و حدود ۲۰ روز درمان، پنجم خرداد از بیمارستان مرخص شد؛ اما کمتر از دو ماه بعد، دوم مرداد، بر اثر ایست قلبی درگذشت.
جایزه اصلی، ماندن در حافظه مردم بود
دو سیمرغ بلورین برای «مادر» و «خوابم میآد»، نامزدیهای متعدد جشنواره فیلم فجر، تقدیر یک عمر فعالیت هنری و دیگر افتخارات رسمی، تنها بخشی از کارنامه اکبر عبدی بودند.
اما مهمترین جایزه او نه در ویترین خانهاش قرار داشت و نه بر صحنه جشنوارهای به دستش رسید. جایزه واقعی اکبر عبدی، ماندن در حافظه مردمی بود که دیالوگهایش را تکرار کردند، با شخصیتهایش خندیدند و در لحظههای تلخ زندگی به تماشای فیلمهایش پناه بردند.
از این پس، هر بار که غلامرضا در «مادر» با آن صدای معصومانه مادرش را صدا میزند، آقای قندی در «اجارهنشینها» میان آشوب ساختمان گرفتار میشود، ملیجک در «ناصرالدینشاه آکتور سینما» به قاب میآید، عباس خاکپورِ «آدمبرفی» برای رسیدن به رؤیایش تقلا میکند یا مادرِ «خوابم میآد» با آن لحن و حرکات خاص ظاهر میشود، اکبر عبدی دوباره زنده خواهد شد.
او فقط مرد هزارچهره سینمای ایران نبود؛ هزار تکه از زندگی مردم ایران را در صورت خود نگه داشته بود.
اکبر عبدی رفت، اما خندههایی که ساخت، شخصیتهایی که جان داد و خاطراتی که برای چند نسل به جا گذاشت، رفتنی نیستند. سینمای ایران با مرگ او تنها یک بازیگر را از دست نداد؛ بخشی از صورت، صدا و حافظه عاطفی خود را از دست داد.
حالا کمدی ایران مانده است و جای خالی مردی که گاهی فقط کافی بود وارد قاب شود تا خنده جان بگیرد؛ مردی که رفت و خنده را برای همیشه دلتنگ کرد.
انتهای پیام//



نظر شما