به گزارش حیات، جنگ ۴۰ روزه و تحولات پس از آن، بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد که برتری نظامی به تنهایی تضمینکننده موفقیت سیاسی و راهبردی نیست. در حالی که آمریکا و متحدانش با اتکا به توان نظامی، فناوری پیشرفته و عملیاتهای پیچیده تصور میکردند میتوانند ظرف مدت کوتاهی ایران را به پذیرش خواستههای خود وادار کنند، روند تحولات نشان داد که محاسبات واشنگتن از ابتدا بر پایه فرضیات نادرست بنا شده بود.
خبرگزاری بلومبرگ در تحلیلی راهبردی، ناکامی آمریکا در جنگ با ایران را حاصل ۶ خطای بزرگ راهبردی دانسته است؛ خطاهایی که موجب شد دستاوردهای تاکتیکی هرگز به پیروزی سیاسی و راهبردی تبدیل نشود. این تحلیل در واقع اعترافی است به اینکه مهمترین شکست آمریکا نه در میدان نبرد، بلکه در سطح راهبرد و تصمیمسازی رخ داده است. این ۶ خطای راهبردی بدین شرح است: توهم پایان سریع جنگ و ناتوانی در مدیریت یک نبرد فرسایشی، ناتوانی در درک منطق تصمیمگیری ایران و تبدیل ترور رهبران به عاملی برای تشدید مقاومت، غفلت از سناریوهای بدبینانه مانند تبعات بسته شدن تنگه هرمز، شکاف میان اهداف حداکثری (تسلیم ژئوپلیتیک ایران) و ابزار محدود (عدم توانایی در استفاده از نیروی زمینی)، ضعف در اجماعسازی و در نهایت اتکای ترامپ به غریزه و قدرت نظامی به جای تدوین و اجرای یک استراتژی منسجم.
نخست؛ توهم جنگ کوتاه
نخستین اشتباه واشنگتن، تصور پایان سریع جنگ بود. سیاستگذاران آمریکایی گمان میکردند مجموعهای از حملات سنگین و وارد کردن شوک اولیه، ساختار تصمیمگیری ایران از هم خواهد پاشید و تهران در مدت کوتاهی ناچار به پذیرش شرایط جدید خواهد شد.
اما برخلاف این تصور، ایران نه تنها کنترل ساختار فرماندهی خود را از دست نداد، بلکه با بازسازی سریع شبکه فرماندهی، استمرار عملیات و حفظ انسجام داخلی، جنگ را به نبردی فرسایشی تبدیل کرد. همین تغییر ماهیت جنگ، بخش مهمی از محاسبات اولیه آمریکا را بر هم زد و هزینههای سیاسی و نظامی واشنگتن را افزایش داد.
دوم؛ ناتوانی در شناخت منطق تصمیمگیری ایران
آمریکا درک درستی از منطق تصمیمگیری جمهوری اسلامی نداشت. تصور واشنگتن این بود که حذف فرماندهان ارشد و ترور رهبران، موجب فروپاشی ساختار سیاسی و نظامی ایران خواهد شد. اما نتیجه کاملاً معکوس بود. این اقدامات نه تنها موجب عقبنشینی ایران نشد، بلکه انسجام داخلی، انگیزه مقاومت و اراده ادامه نبرد را افزایش داد. تجربه جنگ نشان داد که ساختار تصمیمگیری ایران وابسته به افراد نیست، بلکه بر شبکهای از نهادها، تجربههای انباشته و سازوکارهای جایگزین استوار است.
سوم؛ غفلت از سناریوهای بدبینانه
یکی دیگر از خطاهای آمریکا، بیتوجهی به سناریوهای پرهزینه بود. واشنگتن بیش از اندازه بر بهترین سناریوی ممکن تکیه کرد و برای پیامدهای احتمالی جنگ، از جمله بحران در تنگه هرمز، افزایش هزینه انرژی، اختلال در تجارت جهانی و گسترش دامنه درگیری، آمادگی کافی نداشت.
در واقع، هرچه جنگ ادامه یافت، مشخص شد هزینههای اقتصادی و ژئوپلیتیکی بحران، تنها متوجه ایران نیست، بلکه اقتصاد جهانی و متحدان آمریکا نیز از آن تأثیر میپذیرند. همین مسئله، آزادی عمل واشنگتن را به شدت محدود کرد.
چهارم؛ شکاف میان اهداف و ابزارها
بلومبرگ معتقد است آمریکا اهدافی بسیار بزرگتر از ابزارهای خود تعریف کرده بود. هدف واشنگتن، تغییر رفتار راهبردی ایران و حتی وادار کردن تهران به نوعی تسلیم ژئوپلیتیکی بود؛ اما در عمل، آمریکا تمایلی به ورود به یک جنگ زمینی گسترده و تحمل هزینههای آن نداشت.
این شکاف میان هدف و ابزار، موجب شد عملیات نظامی آمریکا فاقد توان لازم برای تحقق اهداف سیاسی خود باشد. تجربههای عراق و افغانستان نیز نشان داده بود که ورود به جنگ زمینی برای واشنگتن هزینههایی بسیار سنگین خواهد داشت؛ موضوعی که قدرت تصمیمگیری آمریکا را محدود کرد.
پنجم؛ شکست در اجماعسازی
یکی دیگر از محورهای مهم تحلیل بلومبرگ، ضعف آمریکا در فرآیند تصمیمسازی است. تصمیمگیری در حلقهای محدود از مشاوران، بدون آزمون دقیق فرضیات و بدون شنیدن دیدگاههای متفاوت، موجب شد بسیاری از برآوردهای اولیه واشنگتن با واقعیتهای میدان فاصله داشته باشد.
در چنین شرایطی، سیاستگذاران آمریکایی بیش از آنکه بر تحلیلهای چندلایه تکیه کنند، بر خوشبینی و برآوردهای مطلوب خود اتکا کردند؛ رویکردی که در نهایت به خطاهای محاسباتی بزرگ انجامید.
ششم؛ جایگزین کردن قدرت نظامی به جای استراتژیبه باور بلومبرگ، آخرین و شاید مهمترین اشتباه، اتکای بیش از اندازه به قدرت نظامی و غریزه سیاسی بود. تصور اینکه برتری نظامی میتواند جایگزین راهبرد شود، باعث شد آمریکا میان موفقیت تاکتیکی و پیروزی راهبردی تمایزی قائل نشود. در حالی که حملات نظامی میتوانند خسارت وارد کنند، اما بدون وجود یک نقشه سیاسی و راهبردی روشن، این خسارتها الزاماً به تغییر رفتار طرف مقابل منجر نخواهد شد. جنگ ایران دقیقاً همین واقعیت را به نمایش گذاشت.
اقتدار ایران؛ عامل برهم خوردن محاسبات آمریکا
آنچه جنگ چهلروزه آشکار کرد، صرفاً ناکامی یک عملیات نظامی نبود، بلکه شکست یک الگوی تصمیمگیری در واشنگتن بود؛ الگویی که تصور میکند برتری آتش میتواند جایگزین شناخت حریف شود.
ایران در این جنگ نشان داد که قدرت ملی صرفاً در تجهیزات نظامی خلاصه نمیشود. حفظ انسجام سیاسی، استمرار فرماندهی، بازسازی سریع ساختارها، ظرفیت بالای بازدارندگی، مدیریت همزمان میدان نظامی و عرصه سیاسی و توان کنترل بحران، مجموعهای از مؤلفههایی بودند که ابتکار عمل را در اختیار تهران قرار دادند.
همین مسئله موجب شد فشارهای نظامی نتواند اهداف اعلامی آمریکا را محقق کند. نه ساختار تصمیمگیری ایران فروپاشید، نه اراده مقاومت کاهش یافت و نه اهداف حداکثری واشنگتن تحقق پیدا کرد. در مقابل، آمریکا با افزایش هزینههای سیاسی، اقتصادی و اعتباری مواجه شد و بخش مهمی از اعتبار بازدارندگی خود را در معرض پرسش دید.
تحلیل بلومبرگ در واقع یک جمعبندی مهم از تجربه جنگ است؛ اینکه قدرت نظامی، هرچند میتواند موفقیتهای تاکتیکی ایجاد کند، اما بدون راهبرد، شناخت دقیق از حریف و تناسب میان اهداف و ابزارها، قادر به خلق پیروزی پایدار نیست.
جنگ ۴۰ روزه نشان داد مهمترین مزیت ایران، تنها توان موشکی یا ظرفیتهای نظامی نیست؛ بلکه برخورداری از یک منطق راهبردی، قدرت انطباق با شرایط، حفظ انسجام ملی و توان مدیریت بحران است. از این رو، تا زمانی که واشنگتن واقعیتهای ژئوپلیتیکی، ظرفیتهای راهبردی و منطق تصمیمگیری ایران را نادیده بگیرد، احتمال تکرار همان خطاهای گذشته همچنان وجود خواهد داشت؛ خطاهایی که نه تنها اهداف آمریکا را محقق نمیکنند، بلکه به تقویت موقعیت راهبردی ایران در معادلات منطقهای و بینالمللی میانجامند.
نظر شما