اولین زیارت
اولینبار، دست در دست پدرشان در سال ۱۳۲۵ راهی عراق شدند. راه، سخت از آب درآمد. چند شب در بصره ماندند.«پدرم میخواست برود مکه. بنا بود ما را ببرد عتبات، بگذارد، خودش برود مکه و برگردد. [اما] نتوانست گذرنامهاش را درست کند. گذرنامه عتبات را هم نتوانست بگیرد. شبهای سختی گذراندیم... در بصره گمان میکردیم که دیگر تقریباً از خطر جسته[ایم]. منزل یکی از علمای آنجا وارد شدیم. یکی دو روز آنجا ماندیم. بعد بلیت گرفتند. رفتیم نجف. چند ماهی نجف بودیم. کربلا بودیم. کاظمین و سامرا بودیم...» آن سفر تمام شد؛ اما انگار دلِ آقای ما، کنج ششگوشه حرم سیدالشهدا جا ماند.
زیارت دوم
دوازده سال بعد، دوباره راهی عراق شدند. این بار هجدهساله بودند. برای دیدار بستگانشان به نجف رفتند و دو ماهی پای درس علمای نجف نشستند؛ اما به خواست پدر، دوباره به مشهد بازگشتند.اما هیچکس نمیدانست این میان این سفر با سفر بعدی نزدیک به هفتادسال فاصله خواهد بود.بعد از آن، اتفاقات زندگی دیگر مهلت نداد. یک روز در زندان ساواک، یک روز تبعید، یک روز مبارزه، یک روز انقلاب، یک روز جنگ و بعد، مسئولیتی که دیگر فرصتی برای زیارت شهید کربلا باقی نگذاشت.سالها گذشت. میلیونها نفر از نجف تا کربلا قدم زدند. اما یک زائر، سالها فقط از راه دور سلام داد.
هر سال که بوی اربعین میآمد، دلشان دوباره راهی عراق میشد. به زائرها التماس دعا میگفتند. میان عمودهای نجف تا کربلا، میان سلامهایی که از دور به حرم میرسید. زائرها به نیابت از آقای شهیدمان عکسی به همراه داشتند. زیارت میکردند و سلام میدادند.
کربلا، زائر قدیمیاش را خودش بدرقه میکند
اما امروز همان عاشق قدیمی، چندهفتهای مانده به اربعین اولین زائر اربعین شده است. بر شانههای مردمی که آمدهاند با او وداع کنند.حالا نوبت ماست. آقاجان. سلام ما را به اباعبدالله(ع) رساندید؟ ما را هم دعا کردید؟ شما که همیشه میگفتید: من همه را دعا میکنم...امیدوارم امروز هم کنار ضریح، ما را از دعای خیرتان فراموش نکرده باشید. آقاجان. زیارتتان قبول.
انتهای پیام//
نظر شما