دو انگشت شصتش را زیر مقنعهاش برد و آن را مرتب کرد و بعد چادر سیاهش را جلوتر کشید؛ سرش پایین بود و لبخند محجوبانهای بر لب داشت...به یکباره سربلند کرد و خیره در چشمانم، نینیِ چشمانش لرزان شد؛ آبی آسمان دور مردمکهایش به سرخی زد و چشمانش لبالب اشک شد.با پلکهایش اشک را از چشمانش بیرون کرد و مژههایش آن را از خط ورودی دو چشمش جارو کردند و بیرون ریختند...گفت: تشییع رهبر شهید؟! من که اصلا حتی فکرش را هم نمیکردم.صحبتمان که به لحظهی شنیدن خبر تلخ شهادت آقا که کشید؛ دستهایش مشت شد و سرخی غمگین چشمانش به آتش خشم مبدل شد؛ اخمهایش در هم رفت و احساس کردم تلاش میکند دو ردیف دندانهایش را از هم دور نگهدارد تا از شدت خشم به هم نچسبند... و گفت: غم بزرگ و خشم بسیار من قابل بیان نیست! غصه بزرگم برای امام زمان(عج) که نائب فداکاری را از دست دادهاست یکطرف؛ خشم بسیارم برای انتقام نیز باعث شده با انگیزه بیشتری برای امام شهیدمان قدم بردارم.
احساس کردم باید یک لیوان آب به ملیحه بدهم؛ خشم و غم الان بود که از پا درش بیاورد؛ از سوالاتم پشیمان شدم؛ احساس کردم این زن از شدت فروخوردن اندوه و خشمش از دست میرود... دلم نمیخواست اذیتش کنم. اشکهایش را پاک کرد و لبخند محجوبانهاش دوباره بر لبش نشست؛ لیوان آب را کناری گذاشت و من یک نفس راحت کشیدم از اینکه بهتر شده و گفت: نزدیک به ۱۷ سال پیش برای ایام فاطمیه(س) با پارچههای معمولی سیاه و خاک رُس برای سوگواره کوچههای بنیهاشم کتابت میکردم و با همان امکانات کم کتیبه میساختم؛ گاهی هم شبیه همینکارها را برای ایام شهادت اهل بیت(ع) در دانشگاه انجام میدادم.
لبخندش عریض شد و من را یاد دانشجوی فیزیکی انداخت که خطاط دانشگاه بود! ملیحه فیزیک خوانده بود اما علاقهاش هنر بود و به او میگفتند خطاط دانشگاه!میگفت: دوران دانشجوییام که تمام شد طی رویداد سفینهالنجات (ع) که در حرم حضرت رضا(ع) برگزار شد با استاد عربتهرانی_پیشکسوت و راهور کتیبهنویسی_ آشنا شدم. پس از آن در رویداد خط سرخ با اساتید دیگری آشنا شدم... همکاری ادامهداری داشتهایم تا همین اواخر که اتفاقات اخیر افتاد و آقای عربتهرانی از هنرمندان دیگر و من برای کتابت این کتیبه بزرگ دعوتکرد. ابتدا فکرش را هم نمیکردیم کار این کتیبه هشتصدمتری کمتر از یک ماه تمام شود اما نام حضرت مهدی(عج) و امام شهید که آمد از همه شهرهایی که آقای عربتهرانی در آن شاگرد داشت به سرعت آمدند و خودشان را رساندند.
۲۰نفر شدیم که البته یک نفر ما به نام امیر الکربلایی هم از عراق به جمع ما پیوسته بود؛ به عشق امام خامنهای شهید (اعلیالله مقامه الشریف) شب و روز تلاش کردیم و کار ۳۰ روزه را در ۹۶ ساعت تمام کردیم.
حاصل کار یک کتیبه سیاه ۸۰۰متری است که همچون بیرقی سربلند و ایستاده امروز مقابل یکی از دربهای ورودی مسجد جمکران آویزان شد.
دختران ملیحه در تمام مدت مصاحبه ما منچ بازی میکردند؛ یک عکس هم ملیحه نشانم داد که دخترانش در آن ساعتهایی که مادرشان مشغول کتابت بود با استاد پیشکسوت خطاطی(آقای سهرابی) منچ بازی میکردند.
میخواستم از ملیحه خداحافظی کنم و از ادای دیناش به امام شهید گفتم... جملهام ناتمام ماند! چون ملیحه به سرعت وسط حرفم پرید و دو حرف د و ی آخر جملهام ادا نشد؛ وسط حرفم پرید که قاطعانه بگوید: هرگز! هرگز نمی توانم دینم را به امام شهید ادا کنم... خوشحالم که امام زمان(عج) من را دعوت کردند و خوشحالم یک سهم کوچکی در این کار داشتم اما ادای دین... و مکث کرد. مکث کرد و با بغضی لرزان گفت: به ایشان که هرگز نمیتوانیم ادای دین کنیم اما من دو کار در این مسیر ادای دین انجام خواهم داد؛ اول تا جان در بدن دارم برای گرفتن انتقام ایشان ایستادگی میکنم؛ دوم با حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای، رهبر سوم انقلابمان عهد خون میبندم و تا جایی که جان دارم پای کار عملی شدن اوامر و دستورات ایشان هم خواهم ایستاد. از او تشکر کردم و از درب سمت بانوان بیرون آمدم؛ عقبتر رفتم؛ سرچرخاندم که نگاه دیگری قبل از خروج به درب مسجد بیاندازم و قدری در فراق رهبر شهیدمان با مولایمان درد دل کنم... که با این صحنه مواجه شدم:
این کتیبه هم سوگوار و سیهپوش در انتظار منتقم خون خدا و تمامی مظلومان جهان؛ استوار و محکم برخاسته بود...
نظر شما