در حال بارگذاری ...
  • یادداشت؛

    مانا مثل کربلایی بهنام محمدی

    غلامرضا بنی اسدی/
    نگاه مان از همان اول به کربلا بود. به حماسه ای که در نینوا خلق شد و قرار است همیشه بشریت را تغذیه کند، همیشه بشریت مومن را. درست همین معدن تغذیه هم هست که تفاوت ها را بیان می کند. همین آبشخور است که اختلاف ها را به معنا می رساند. همین گونه گونی هاست که معنا بخش حرکت ها و هدف هاست. دیدیم و دید تاریخ که ما به سمت کربلا می رفتیم و دشمن پشت به کربلا کرده بود. همین تفاوت جهت حرکت، باعث می شد دشمن از آخور استکبار و باطل چند ملیتی داشته باشد اما ما از معدن کربلا، کسب نور کنیم لذا مدل های جهاد مان را هم از کربلا می گرفتیم. آنجا قاسم، قد علم می کرد و ما عطر او را از قامت بهنام محمدی و حسین فهمیده و.... استشمام می کردیم. آنجا قاسم تیغ می نهاد در صف باطل و اینجا بقیه السیف او صفوف دشمن را از هم می دریدند که یک نفرشان می شود بهنام محمدی که تا همیشه نامش و یادش ذیل نام و یاد قاسم بن الحسن( ع) جاودانه خواهد ماند. او به گواهی صفحه اول شناسنامه اش ، متولد :۱۳۴۵خرمشهر بود. همان شهر خدا. همان دیاری که از همه جا به کربلا شبیه تر است. صفحه آخر شناسنامه ای که به نام بهنام با شهرت محمدی صادر شده است هم یک گواهی سرخ دارد ؛ شهادت ؛ ۲۸ مهر۱۳۵۹خرمشهر که دیگر خونین شهر شده بود از بس شهید داده بود. از بس خون پاک دلاوران، زمین را طهارت داده بود تا خرمشهر که خونین شهر شده بود، طاهر شهر هم بشود. باری ما روضه قاسم زیاد می خوانیم و جان می گیریم. زیبا خواهد بود اگر ذیل نام آن بزرگوار، روضه قاسم های دفاع مقدس را هم بخوانیم که یکی از آن ها بهنام محمدی است؛ در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌ دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز، چابک، بازیگوش و سرزبان دار
    شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان گریخت.
    برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورد و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.
    عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود.علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.
    بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. یعنی تا همیشه ماند. او در این روز شهید شد تا به جاودانگی برسد. حق هم همین است، کسی که راه صد ساله را « سی شبه» می پیماید و در طول کوتاه حیات مبارزاتی خود، به عرضی به پهنه معرفت و غیرت می رسد، باید هم که مانا شود. مانا و بهنام. نام نیکش هم تا همیشه راز سربلندی را برای ما خواهد خواند که او در سیزده سالگی، به تکلیف بزرگ عشق عمل کرد و رو به کربلا به حرکت درآمد و هل من ناصر اباعبدالله را لبیکی به وسعت جان گفت و شهید نام او شد تا در آسمان ها او را چنین بشناسند؛ کربلایی بهنام محمدی....

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران