در حال بارگذاری ...
  • یادداشت؛

    دیدم که جان جانم می رود

    غلامرضا بنی اسدی

     

    پسرم داشت به سفر می رفت. مقصدش هم مشخص بود و هم امن. وسیله سفر هم امن ترین وسایل بود؛ قطار. تنها هم نبود، با جمعی از دانشجویان ممتاز شاهد و ایثارگر راهی شمال بود اما من حس کسی را داشتم که جانش می رود. پر بیراه هم نبود، فرزند مثل جان است. جان جان! لذا برای آدم خیلی پذیرفتنی است که خودش با یک جانش به معرکه بزند تا « جان جانش» در امن و امان باشد.... این ها را مردی می گفت که موهایش جوگندمی بود و خط گذر زمان در چهره اش نشسته بود. او بحث را چنین ادامه داد که؛ نقل این ماجرا فقط بیان یک حس پدرانه نبود. حرف دارم پی این سخن. می خواهم بگویم خدا، در بهشت جوار خویش بنشاند پدر و مادر رزمندگان و به ویژه والدین شهدا را. حالا می فهمم که چه بزرگ بودند آنان و چه عشق بزرگی در جانشان شکوفا شده بود که چنین نه از عشق جان که از عشق جان جان هم گذشتند و به دست خود بر تن عزیز خویش رزم جامه پوشیدند و با تاکید بر اینکه تا آخر باید بایستی، او را به معرکه می فرستادند. واقعا بزرگ بودند آنان که عشق به فرزند را دل بریدند تا دل شان خانه خدا شود. چه زیبا رازگشایی می کند و راه نشان می دهد جناب مولانا که؛

    نبرد عشق را جز عشق دیگر

    چرا یاری نگیری زو نکوتر؟.....

    و پدران و مادران ما، به عشق نکوتر حضرت خداوندگار رسیده بودند و بر ما چشم می پوشیدند. من باور دارم سوره توحید در جانشان جاری بود که قامت از همه جهان فرازتر می کردند. آنان خدا را چنان دیده بودند که جز او را نمی دیدند حتی اگر آن « غیر» فرزند دلبندشان باشد. اینان به شوکتی رسیده بودند که شکوه عبودیت را با همه وجود حس می کردند لذا بود که در راه عشق هیچ مانعی را تاب نمی آوردند گویی رسم ابراهیم می پوییدند که اسماعیل خویش را به قربانگاه می فرستادند. بله، راست می گفت آن مرد. من هم هر وقت به این ماجرا فکر می کنم می بینم از همه جهان بزرگتر بودند مادران و پدران رزمندگان. برخی بزرگتر هم می شدند وقتی بعد شهادت فرزند، نمی گذاشتند اسلحه اش بر زمین بماند بلکه فرزند دیگر را روانه میدان می کردند و گاه خود پدر هم کمربند همت را می بست و خود را به معرکه می رساند تا « نهایت عشق» را در ساحت عبودیت به زندگی درآورد و باز مادر بود که می ماند برای جهاد اکبر و گاه این ماجرا تا ۹ بار هم تکرار می شد با ۹ شهید و باز مادر می ماند تا آیت معرفت باشد که از این مادران در دفاع مقدس، دو تن داشتیم که هر یک، ۹ پاره جان خود را فدا کردند، نه، بهتر است که بگویم خود را « هر روز» نه بار فدا می کنند. به آغاز سخن برگردیم؛ مرد از پسرش می گفت که رفت و برگشت و حالا او به پدر و مادر هایی تعظیم می کرد که پسران شان رفتند و باز نگشتند تا ایران در امنیت و سلامت، سر فراز کند. راستی چه بزرگ بودند آنان. آن زنان و مردان بزرگ....

     

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران