در حال بارگذاری ...
  • یادداشت؛

    نوروز و جای خالیِ بابا

    غلامرضا بنی اسدی

    در گذر از خیابان، پسرم، امیر حسین، نگاهم را به تماشای یک تابلو می خواند؛ بابا نگاه کن این نقاشی را! نگاه می کنم، نگاه می کنم و در خود می شکنم.

     

    قصه، ماجرای نقاشیِ یک کودک است که خود را در کنار بابا و مامان کشیده است. مادر را نقش کرده و خود را اما جای بابا، یک پلاک کشیده. یعنی همه چیزی که از بابا دیده است. الله اکبر، هزار حرف و هزار کتاب درد است این نقاشی. این جای خالی پدر که با یک پلاک، پر می شود. کسی چه می داند، شاید تکه استخوانی هم از بابا نیامده که او فقط یک پلاک می کشد. نمی دانم، حال خودم را هم نمی فهمم.

    پسر 9 ساله ام هم انگار حالم را می فهمد که می خواهد بحث را به جای دیگر بکشد تا بابایش بیش از این درد نکشد. من و او و همه خانواده زیاد از جنگ و شهید صحبت می کنیم. او می داند، تصاویری از این دست برای چشمان بابایش مثل صاعقه است که حتما به باران می نشیند. او هم کم با من "همباران" نشده است، پس می کوشد تا بحث را عوض کند من اما قلم در دستانم رها می شود و کلمات می جوشند برای یاد آوری یک "باید همیشگی" به خود و مردم. برای توجه دادن به یک واقعیت، چه، پدر که باشد، از خورد و خوراک خود می زند تا فرزندانش در بهترین شرایط ممکن باشند. شب و روز کار می کند و خود را نمی بیند تا فرزندانش، زیبا و پرشکوه در نظر آیند.

    این روزها که فرزندان، دست در دست پدر راهی بازار می شوند برای نونوار شدن، دلم یاد بچه هایی می کند که هرگز، بله، هرگز این حس نوروزی را تجربه نکرده اند. بچه هایی که نمی دانند حضور پدر ، سفره هفت سین را به سلام و صلوات، وزین تر می کند. پدر که گرمای دست و دیده اش، زمستان را به زیر می کشد تا بچه هایش به بهار برسند، حضورش چه حسی دارد اما ما باید بدانیم اگر در اوج امنیت و آرامش، به بازار می رویم. اگر کم یا زیاد، دست مان پر است. اگر خانه مان گرم است و کسی آرامش مان را برنمی آشوبد، هزینه اش را همین بچه هایی پرداخته اند که هرگز نوروز را با پدر تجربه نکرده اند. بچه هایی که شاید هیچگاه، گرمای دست پدر را نچشیده باشند و سر سفره هفت سین فقط توانسته باشند، نگاه پدر را از پشت قاب، ببینند. بچه هایی که گاه در فصل دبستان، روزی که کلمه بابا را باید می نوشتند، تب می کردند. بچه هایی که وقتی بزرگ هم شدند و حتی خود پدر و مادر شدند، حس پدر داشتن و گرمای دست پدر برای شان به حسرتی ابدی تبدیل شده است.

    بله، ما نوروز خود را مدیون خون آنان و صبر اینان هستیم پس یادمان باشد حرمت اینان. یادمان باشد که هنوز هم پدرها از پای سفره هفت سین برمی خیزند تا در سنگر های دفاع از حرم بنشینند مبادا حرامیان آدم کش، حرمت حرم و اهل حرم را بشکنند. مبادا جبهه جنگ را دوباره به این خاک آورند و نوروزمان را، عیدمان را، عزا کنند. اینان می روند و خاکریزها را در دور دست ها بنا می کنند تامبادا غرش توپ های تروریست ها خواب خوش کودکان مان را برآشوبد پس به یاد مدافعان حرم، این بقیه السیف مجاهدان دفاع مقدس و شهیدان باشیم. به احترامشان، برخیزیم که ایستادگی امروز، رهین از پا افتادن شان است و آزادگی فردا هم مدیون مردانی که امروز در جبهه های دور، نمی گذارند دشمن نزدیک بیاید....

    باری، پسرم از آن تصویر چیزی نمی گوید من اما نمی توانم فراموش کنم. واژه ها دارند فریاد می زنند که باید به احترام شهدا، به احترام بچه هایی که هیچ وقت نوروز را با بابا تجربه نکرده اند کاری کرد تا ارزش ها و فضیلت ها حفظ شود. باید کاری کرد تا ایران، عزیز و سرفراز بماند. باید راهی را رفت که خلاف جهت حرکت شهدا نباشد....

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران