در حال بارگذاری ...
  • یادداشت:

    آقای فرمانده سر سفره انقلاب ننشست

    غلامرضا بنی اسدی_لقمه ای از سفره انقلاب.....این کلمه ای بود که چندی پیش وارد ادبیات سیاسی این مرز و بوم شد. کلمه ای که کاش حتی یک حرفش نه بر زبان که حتی در ذهن کسی هم نقش نمی بست.

     کاش مثل همان اول انقلاب، همه پای کار انقلاب می ایستادیم و بایستیم هنوز اما، چشم کسی به دنبال سفره انقلاب نباشد که بخواهد اندازه لقمه های خود را چنان تعریف کند که بسیاری گرسنه بمانند. ببخشید، قصد سیاسی کردن بحث را ندارم.

     

    حرفی است از سر درد که این روزها بر زبان می آورم، در فراق فرمانده دلاورم در روزهای دفاع مقدس، که بعد جنگ هم گاهی افتخار همنفسی اش را داشتم. او به سراغ یاران شهیدش رفت و هیچ وقت طول و عرض سفره انقلاب را نفهمید، برای او و بسیاری چون او قابل هضم هم نیست این حرف ها؛

     

     او باور داشت که باید ایستاد پای کار انقلاب، همه عمرش را هم ایستاد. 8 سال از این عمر در دفاع مقدس گذشت و بقیه نیز در همین راستا بود، هادی (رجبعلی) کریمیان را می گویم که همین دو- سه روز پیش، بار سبک خویش را هم بر زمین گذاشت و در ادامه شهدا رفت.

     

    همین چند روز پیش بود که خاطراتش را برای دو جوان از نسل دهه دوم انقلاب تعریف می کردم و می گفتند، چرا نمی نویسی این ها را ننوشتم، نمی دانم چرا اما امروز که او نیست، راحت تر می توان از فرمانده دلاور گردان الحدید بنویسم که به روزگار جهاد، خود آهن بود به استواری.

     

    " الْحَدِیدَ "  بود و " فِیهِ "برای دشمنان  "بَأْسٌ شَدِیدٌ " و برای ایران" وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ" را به جان معنا می کرد، او جانبازِ حماسه بزرگ بود و تا آخرین نفس، پای انقلاب ایستاد اما "سر سفره انقلاب" ننشست، لقمه ای برنداشت، برگ های حماسه آفرینی اش را به رهن زندگی امروز نگذاشت.آقای فرمانده، بالا شهری که نه، در پایین شهر هم منزل نداشت.

     

    سرای او در "منزل آباد" بود و برای ساختن همان هم به هزار مشکل خورد، از یک طرف مردم محل او را چنان که بود بزرگ و کریم می دانستند، از سوی دیگر، واقعیت این بود که دست این کریم بسته بود و به زحمت مصالح فراهم می کرد اما مردم چون او را باور داشتند ، از مصالح ساختمانی اش برمی داشتند.

     

    نه خدای نکرده به تعدی و با نیت دیگر، فکر می کردند "جناب سرهنگ" دست بازی دارد. می پنداشتند آقای فرمانده، از سفره انقلاب، به حق لقمه ای برمی دارد و در سفره خود می گذارد. نمی دانستند فرزندانش هم مثل فرزندان مردم، پی کار می گردند و پیدا نمی کنند.

     

     نمی دانستند، دست آقای فرمانده بسته است. به رویِ بازِ او نگاه می کردند که انگار خدا قاب ساخته بود برای لبخند؛ پشت این لبخند اما هزار راز بود که بهترینش از نوع رضایت بود. او راضی بود به اینکه تا آخر پای کار انقلاب بایستد اما سر سفره انقلاب ننشیند.

     

     او برای خود امتیاز قائل نبود که خود را بدهکار مردم و انقلاب می دانست و باور داشت در معامله ای که با خدا کرده است، از خلقِ خدا طلبکار نیست. بلکه نسبت به بندگان خدا احساس دین هم داشت. او درد هایش را پیغام دوست می دانست و عزیز می داشت.

     

     در آخرین دیدار هم- که در محفل نکوداشت شهدای عملیات میمک بود- به تاکید از من می خواست که ماجرای فلان جانباز قدسی نفس را پیگیر باشم که او هم خود را مدیون انقلاب می داند بی آنکه لقمه ای از این سفره بردارد. باری هادی کریمیان، در میانه راه دهه فجر، پا به افق های روشن ماندگاری در جوار شهدا گذاشت و باز ما مانده ایم و راهی که باید سخت تر از پیش بپیماییم. ما مانده ایم و تکلیفی که هر روز سنگین تر می شود....

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    نظرات کاربران