در حال بارگذاری ...
  • جانباز 70 درصد دوران انقلاب:

    خبر ورود امام به وطن مثل دمیدن سور اسرافیل بود

    محمد حامی که در راهپیمایی 17 شهریور 40 سال پیش ویلچر نشین شده است، گفت: با وجود همه سختی ها، جانبازی برای من افتخار است و زمانی که خبر ورود امام به وطن را شنیدم، مثل سوری بود که اسرافیل دمیده باشد.

    محمد حامی، جانباز 70 درصد که زمان ورود امام خمینی(ره) به ایران در بیماستان بستری بوده است، در گفتگو با پایگاه اطلاع رسانی حیات اظهار داشت: سختی ها و رنج هایی که همسرم در این مدت تحمل کرده، بسیار بیشتر از من بوده است.

     

    مشروح گفتگوی پایگاه اطلاع رسانی حیات با محمد حامی را در ادامه می خوانید:

     

    ابتدا خودتان را معرفی کنید.

     

    من 15 فروردین 1324 در ساری متولد شدم و از سال 1342 به تهران آمدم .17 شهریور 57، 33 سال داشتم و دارای دو فرزند دختر 6 ماهه و 6 ساله بودم و کارم فروشندگی قماش بود.

     

    شما جانباز دوران انقلاب هستید، چطور وارد مبارزات علیه رژیم پهلوی شدید؟

     

    حرکت امام از 15 خرداد 42 شروع شده بود و ما کم و بیش این مسایل را می شنیدیم، اما نشستن پای سخنرانی ها و منبرهایی که در مناسبت های مختلف و ماه رمضان برگزار می شد و در آن علما و روحانیون از مسایل سیاسی و مذهبی و اندیشه های امام سخن می گفتند، باعث شد، بیشتر با امام و این حرکت های اعتراضی اشنا شویم، آگاهی یافتن از افکار امام خمینی (ره) من را ترغیب کرد، قدم در این راه بگذارم.

     

    آیا در راهپیمایی های قبل از 17 شهریور هم حضور داشتید؟

     

    تظاهرات‌ زیادی در شهریور 1357 انجام شد. ایام ماه رمضان بود، تهران ان روزها گاه به حالت نیمه تعطیل و تعطیل در می آمد روز 16 شهریور 1357،عید فطر و تعطیل بود، در ان روز ما از قیطریه  در یک راهپیمایی به سمت میدان آزادی کنونی حرکت کردیم. مردم بسیار زیادی در تظاهرات حضور داشتند، نیروهای ارتش در خیابان ها مستقر بودند با این حال مردم به راه خود ادامه می دادند و شعار می دادند. در قطعنامه پایانی راهپیمایی از مردم خواسته شد که فردا یعنی 17 شهریور، 8 صبح در میدان شهدا (ژاله وقت) برای راهپیمایی تجمع کنند و همین فراخوان من را  برای حضور من در تجمع میدان شهدا تشویق کرد.

     

    در روز 17 شهریور چگونه مجروح شدید؟

     

    صبح روز 17 شهریور، همسرم از من خواست به خاطر حکومت نظامی به راهپیمایی نروم، ولی من با توجه به این که روز قبل هم رفته بودم و انجا قرار گذاشته بودیم، تجمع کنیم، اصرار بر حضور در میدان ژاله داشتم و رفتم. با وجود حکومت نظامی جمعیت بسیار زیادی آن جا جمع بودند و شعار می دادند. تعداد کسانی که در میدان بودند، لحظه به لحظه زیادتر می شد و فشار ماموران بیشتر و بیشتر، بالاخره به گلوله بستن مردم و کشتار دسته جمعی آن ها توسط  سربازان و نیروهای ارتش شروع شد، ماموران از کنار ساختمان برق شلیک می کردند صحنه غم انگیزی بود بعضی تیر می خوردند، مجروح یا شهید می شدند و بعضی در حال یافتن پناهگاهی بودند .تعداد خانم ها بسیار کم بود اما در این میان خانمی که چادرش را به کمرش بسته بود مثل زنان آماده کار، نظر مرا جلب کرد نزدیک شدم و پرسیدم  شما اینجا چکار می کنید می بینید که چقدر اوضاع بد است به خانه بروید، ان خانم به من گفت "ما نیامده ایم که برگردیم "جمله ایشان به قدری تاثیرگزار بود که من با وجود تیراندازی های زیاد و ناامنی ماندم ما نیامده بودیم که برگردیم! به تدریج نیروهای نظامی بیشتر و به همراه ساواک در ساختمان های اطراف مستقر شدند و ضمن شناسایی مردم ان ها را هدف قرار می دادند. یکی دوبار من هدف قرار گرفتم ولی چون داخل جوی آب پنهان شده بودم تیر به لبه جوی خورد سپس از انجا به کوچه ای رفتم ولی از بالا من را هدف قرار دادند که تیر به ترقوه سمت راست من خورد و پس از قطع کردن ستون فقرات از سمت چپ خارج شد که در همان لحظه مثل خانه ای که ستون اصلیش خراب شده باشد ناگهان مثل کاغذ مچاله شدم و فروریختم  افراد حاضر در تجمع با موتور من را به بیمارستان مردم رساندند ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که از انجا به بیمارستان مهر منتقل شدم ساواک و نیروهای امنیتی مجروحان را از بیمارستان ها می بردند بنابراین پزشکانی که در ان جا بودند مانند دکتر منافی و دکتر بشیرزاده به شدت مراقب بودند تا مجروحین توسط نیروهای ساواک منتقل نشوند.

     

    چه مدت در بیمارستان بستری بودید؟

     

    به خاطر درمان و معالجات، مدت 8 ماه یعنی  از 17 شهریور 57 تا اردیبهشت 58 در بیمارستان مهر بودم . دکتر علیمحمدی جراح مغز و اعصاب برای اولین بار مشکلم را عنوان کرد و گفت که دیگر نمی توانم راه بروم .من به خاطر قطع شدن ستون فقرات و در نتیجه قطع نخاع از سینه به پایین فلج شدم. خیلی سخت بود، مدتها طول کشید تا موقعیتم را قبول کنم پذیرای ویلچر و وارد جامعه بشوم. همسرم خیلی موثر بود به من انگیزه داد و راهنمایی کرد از طرفی بچه ها نیاز داشتند به این که مرا ظاهرا سالم ببینند. به هر حال اولین ویلچرم توسط دکتر منافی(وزیر بهداشت اسبق) برای من خریداری شد ایشان یک بار بعد از امدن از مکه به من گفتند در مراسم حج شفای من را از خدا خواسته اند و این تاثیر زیادی بر روحیه من داشت که هیچ گاه از خاطرم نمی رود.

     

    چطور از آمدن امام به ایران مطلع شدید؟پیروزی انقلاب را چطور شنیدید؟

     

    خبر امدن امام مثل سوری بود که اسرافیل دمیده باشد همه خبردار شده بودند من هم با این خبر مسرت بخش، تمام دردهایم از خاطرم رفت. روزی که امام امد مهر باطل بودن رژیم خورده شد. با همه سختی هایی که طی این 40 سال کشیده ام اما وقتی میبینم در کشوری هستم که ولی فقیه هست خدا را شکر می کنم. شبهای  بهمن که مردم الله اکبر می گفتند از پرستار می خواستم تخت من را به کنار پنجره ببرد تا با بقیه مردم هم اوا شوم .تا روز 22 بهمن،در این روز، اولین کسی که با بیمارستان تماس گرفت و خبر پیروزی انقلاب را که از رادیو پخش شده بود به من گفت خواهرم بود ایشان با حالت گریه این خبر خوش را به من داد که من هم از شدت شوق اشکهایم سرازی شد. این خبر شیرین سختی هایی را که تا ان زمان متحمل شده بودم تمام کرد.

     

    در بیمارستان به جمهوری اسلامی رای دادید؟

     

    بله، رای گیری 12 فروردین هم بیمارستان بودم . وقتی از آن دوران صحبت می کنم تمام آن لحظه ها با جزئیات برای من زنده می شود و اشک در چشمهای من حلقه می زند. روز رفراندوم با غرور و افتخار برگه "آری" را به صندوق انداختم. اینها ما را زنده نگه می دارد و باعث می شود با وجود همه سختی ها احساس خوبس در زندگی داشته باشم.

     

    در حال حاضر زندگی تان چطور است؟

     

    خدا را شکر کنار همسرم زندگی خوبی دارم، فرزندان من ازدواج کرده اند و صاحب 6 نوه هستم. همسر من بازنشسته آموزش پرورش است اگر ایشان  نبودند خیلی وقت پیش از این دنیا رفته بودم چون یک انسان قطع نخاع نیاز به مراقبتهای سخت بسیار زیاد شبانه روزی دارد به ویژه که ما دو دختر کوچک هم داشتیم. ایشان که برادرشان ، مهران در منطقه جنگی مهران به شهادت رسیدند از من بیشتر رنج و سختی کشیدند. تنها کسی که من را درک می کند همسرم می باشد حتی نگذاشتند بچه ها احساس کنند پدرشان نقصی دارد عامل برگشت دوباره من به زندگی ایشان بودند.همسرم دبیر نابینایان بود و به مشکلات روحی و جسمی افراد معلول مثل من به خوبی آشنایی داشت و با اصرار از من خواست با انجام کاری دوباره به جامعه برگردم تا مشکلات روحی من درمان شود که همین طور هم شد. قبل از شهریور 57 من فروشنده قماش بودم و بعد از آن من از سینه به پایین قطع نخاع بودم و ادامه کار قبلی مقدور نبود، بنابراین تا سال 59 جسته گریخته کارهایی انجام می دادم ولی از سال 59 تا سال 81 که بازنشسته شدم در فروشگاه کوروش سابق  کار دفتری می کردم.

     

    خاطره تلخی دارید از این دوران 40 ساله؟

     

    اولین ضربه ای که بعد انقلاب خوردم شنیدن خبر شهادت دکتر بهشتی بود. قبول نبودن ایشان در کشور خیلی غم انگیز و سخت بود. با این حال پیوندی الهی بین انقلاب و عاشورا است و با وجود همه سختی ها، جانبازی افتخاری برای من می باشد، اصولا این راه خستگی ندارد. من با این که در 17 شهریور 57 قطع نخاع شدم ولی از آن به عنوان خاطره تلخ یاد نمی کنم حتی مراسم عقد دخترم را نیز در 17 شهریور برگزار کردیم.

     

     در حال حاضر چه مشکلی دارید؟

     

    خوشبختانه بنیاد شهید تسهیلات خوبی در اختیار ما گذاشته است، معاینه های ماهانه پزشکان، رایگان بودن درمان ها و معالجات و خیلی کمک های دیگر، مشکل اصلی من و امثال من به نگاه مردم نسبت به معلولان و جانبازان برمی گردد که امیدوارم با فرهنگ سازی حل شود.

     

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    این شهید هدایت یک مرکز عملیاتی حزب دموکرات را بر عهده داشت

    این شهید هدایت یک مرکز عملیاتی حزب دموکرات را بر عهده داشت

    حضور این پاسدار در مرکزی حزب دموکرات باعث شد که سپاه اسلام به اطلاعات با ارزشی از درون تشکیلات ضدانقلاب دست یافته و در این راه ضربات مهلکی بر پیکر ضدانقلاب وارد کند و از این طریق شکست‌های سنگین به آنان تحمیل کند.

    |

    شناسایی پیکرهای پنج شهید دفاع مقدس

    شناسایی پیکرهای پنج شهید دفاع مقدس

    صبح امروز پیکرهای نورانی پنج شهید دوران دفاع مقدس تازه شناسایی شده و دو شهید مدافع حرم جهت وداع، تشییع و تدفین به استان اصفهان انتقال یافت.

    |

    نظرات کاربران