در حال بارگذاری ...
  • جانباز انقلاب اسلامی در گفتگو با حیات:

    گلوله هم مانع تظاهرات مردم در روز 17 شهریور نشد

    رسول زمانی گفت: در روز هفدهم شهریور به همراه تعدادی از دوستانم به تظاهرات پیوستیم و علی رغم اخطار نیروهای گارد به تیر اندازی، دست از تظاهرات و شعار های ضد شاه برنداشتیم و همین مساله باعث شد تا مورد اصابت تیر افسر گارد قرار بگیرم و راهی بیمارستان بشوم.

    رسول زمانی، جانباز 30 درصد انقلاب اسلامی که در روز 17 شهریور مورد اصابت تیر نیروهای گارد قرار گرفت در گفتگو با پایگاه اطلاع رسانی حیات به بخشی از خاطرات خود از این روز خاص پرداخت که مشروح آن را در ادامه می خوانید:

     

    لطفا خودتان را برای مخاطبین ما  معرفی کنید.

     

    رسول زمانی هستم متولد مرداد ماه سال 1340 در شهر تهران که در خانواده ای مذهبی و انقلابی رشد پیدا کردم، پدرم از دهه چهل با مرحوم آیت الله طالقانی حشر و نشر داشت و من به یاد دارم که عکس های قدیمی حضرت امام (ره) را در گوشه ای از خانه جا سازی کرده بود و حتی برخی از آن عکس ها به سال های جوانی امام تعلق داشت، البته در کنار نقشی که خانواده در انقلابی شدن من داشتند، حضور در هنرستان شماره 9 تهران نیز  بسیار موثر بود چرا که جو مذهبی خاصی بر هنرستان ما حکم فرما بود.

     

    چه انگیزه ای باعث شد که به صورت عملی وارد فاز مبارزاتی علیه رژیم پهلوی بشوید؟

     

    در سال 1356 فضای کشور سیاسی شده بود و هنرستان ما که پایین تر از فلکه آشتیانی قرار داشت به همراه یکی دیگر از هنرستان ها به اسم « کارآموز» که شهید رجایی در آن دوره آنجا تدریس می کردند، به شدت تحت تاثیر جو انقلاب قرار گرفتند و وقتی ساواک متوجه کار های تشکیلاتی تیم شهید رجایی در هنرستان کارآموز شد، هنرستان ما را هم زیر نظر گرفت و وقتی یکی دو تا از معلم های آن مدرسه به هنرستان ما منتقل شدند و دیدند که جو هنرستان ما هم مذهبی است، ما را هم در برنامه های سیاسی خود وارد کردند که از آن جمله، می توانم به جلسات هفتگی رفتن به کوه و حضور در جلسات مذهبی و هیئاتی که با سخنرانی آقایان موسوی خوئینی ها و مرحوم آیت الله موسوی اردبیلی همراه بود، اشاره کنم.

     

    فضای فرهنگی جامعه در ماه های پایانی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی چگونه بود؟

     

    به یاد دارم که در سال 56 تئاتری با نام «میلاد» که مضمونی ضد فئودالی و ضد سلطنتی داشت در مکانی به نام دانشگاه آزاد که هیچ ارتباطی به دانشگاه آزاد فعلی نداشت، روی صحنه رفت که تاثیر زیادی روی جامعه جوان آن روز داشت، ضمن اینکه جلسات سخنرانی دکتر هشترودی هم در شکل گیری ذهنیت ضد سلطنتی جوانانی در سن و سال ما تاثیرگذار بود و هرچه به ماه های پایانی انقلاب نزدیک می شدیم، اقداماتی از قبیل تکثیر و پخش اعلامیه و برگزاری هیئات مذهبی بیشتر می شد.

     

    از ماجرای هفده شهریور و چگونگی شکل گیری آن تظاهرات بگویید.

     

    عید فطر سال 57 که فرا رسید، تظاهراتی در اطراف میدان ژاله شکل گرفت که با حضور و تیراندازی نیروهای گارد سه یا چهار کشته را به جا گذاشت، ضمن اینکه در همان حوالی حوزه ای قرار داشت که مدرس آن علامه نوری بود و تعداد زیادی در جلسات ایشان شرکت می کردند، البته ایشان اصلا نگاه سیاسی به مسایل نداشتند و صرفا به بحث های اعتقادی می پرداختند، ولی افرادی مثل هادی غفاری که روحیه ای انقلابی داشتند با تعدادی از جوانان به این جلسات ملحق می شدند و در پایان تظاهرات ضد سلطنتی به راه می انداختند و من به یاد دارم که در 16 شهریور تظاهرات گسترده ای ترتیب داده شد که تا میدان آزادی ادامه داشت و در آن روز مغازه دار ها به مردم آب می دادند و میوه پخش می کردند تا حمایت خود را از این تظاهرات نشان دهند، در میدان آزادی که تجمع نیروهای گاردی زیاد شده بود، تصمیم بر این شد که در روز هفده شهریور ساعت 8:30 صبح همه در میدان ژاله جمع شوند و تظاهرات کنند. من هم به اتفاق چند تن از دوستانم سوار اتوبوس شدیم و خودمان را به محل تظاهرات رساندیم، شرایط خیلی بحرانی بود، اتوبوس در اواسط راه ما را پیاده کرد و برگشت، خیابان پر از تشنج بود، مردم در صفوف نامنظم شعار می دادند و ما هم که در پیاده رو راه می رفتیم خود را به وسط خیابان رساندیم و با صدایی بلند تر شعار «می کشم می کشم آنکه برادرم کشت» سر دادیم و لباس خونی کشته شدگان را بالای دست می گرفتیم، وقتی به 200 نفر رسیدیم، نیروهای گارد با شتاب بیشتری به سمت ما آمدند و افسر ارشدشان گفت اگر متفرق نشوید، تیراندازی می کنیم، اما گوش کسی بدهکار این حرف ها نبود تا اینکه تیر ها شلیک شد و من هم از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفتم و به بیمارستان منتقل شدم.

     

    ساواک در بیمارستان شما و سایر مجروحین را زیر نظر داشت؟

     

    وقتی به بیمارستان هفده شهریور منتقل شدم، تقریبا بی حال شده بودم، آنقدر مجروح زیاد بود که تعدادی از شهدا را در یک اتاق بزرگ نگهداری می کردند و به همین دلیل، روند رسیدگی به مجروحین سخت شده بود، من بقدری حالم بد بود که فورا به اتاق عمل منتقل شدم و در ابتدا خون های ناحیه شکمم را بیرون کشیدند و بعد هم گلوله را در آوردند، اما به دلیل  مشغله زیاد،باند در شکمم جا ماند و به همین دلیل روز به روز حالم بدتر می شد و مجبور بودند تا عفونت را از شکمم خارج کنند، اما پس از مدتی که حالم بهتر شد، مامور ساواک به دیدنم آمد و از من در بیمارستان بازجویی کرد که البته من آدرس خانه پدرم را ناقص گفتم تا نتوانند به راحتی خانه ما را پیدا کنند.

     

    با توجه به اینکه پروند سیاسی برای شما تشکیل شده بود چگونه از بیمارستان ترخیص شدید؟

     

    دایی من یکی از انتظامات بیمارستان بود که نفوذ زیادی هم داشت و البته به شدت هم مذهبی بود، ایشان با بیمارستان صحبت کردند تا من را به عنوان یک بیمار عادی ترخیص کنند و البته با وجود اینکه ماه ها به دلیل ضعف جسمانی قادر نبودم تا به صورت عادی راه بروم، اما باز هم در تظاهرات شرکت کردم و تا روز پیروزی انقلاب اسلامی هرگز از فعالیت دست نکشیدم و پس از پیروزی انقلاب نیز چند باری تحت عمل جراحی قرار گرفتم که آخرین آن ها سال 1370 بود و خدا را شاکرم که پس از آن به روند زندگی طبیعی برگشتم و سلامت جسمی خود را تا حد مطلوبی بدست آوردم.

     

    مصاحبه از پوریا بهرادکیان

     

     

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    نظرات کاربران