در حال بارگذاری ...
  • شهید مدافع حرم «حسن قاسمی دانا» به روایت شهید «مصطفی صدر زاده»

    شهید «مصطفی صدر زاده» در خصوص شهید «حسن قاسمی دانا» می ‌گوید: بعد از شهادت حسن هر وقت کارش داشتم، بهش متوسل می ‌شدم و می‌گفتم اگر جواب من را ندهى خیلى بى معرفتى، خیلى جاها به کمکم آمد، خیلى داداش حسن را دوست دارم، با اینکه ٢٢ روز بیشتر با هم نبودیم، اما انگار که ٢٢ سال با هم بودیم.

    به گزارش حیات، شهید مدافع حرم «حسن قاسمی دانا» از بسیجیان مشهد در 2 شهریور 1363 به دنیا آمد. او دومین پسر خانواده بود و به‌ غیر از خودش 3 برادر دیگر هم دارد. پس از اخذ دیپلم در دانشگاه حقوق شهرستان «بردسکن» قبول شد، اما به آن‌جا نرفت و در نانوایی پدر مشغول به کار شد.

     

    او  از روحیه نظامی‌گری برخوردار بود و به رزم علاقه داشت که این خصوصیت، از او یک بسیجی فعال ساخته بود که همیشه در رزمایش‌های عمومی، داوطلبانه حضور داشت.

     

    شهید قاسمی دانا به حضرات معصومین (علیهم السلام) ارادت ویژه‌ای داشت و این دوستی به گونه‌ای بود که دو ماه محرم و صفر را عزاداری می‌کرد و لباس مشکی از تنش خارج نمی‌شد.

     

    او همیشه به شهادت فکر می‌کرد و دل‌نوشته‌های زیادی از او برجای مانده که از خدا مرگ باعزت و جان‌دادن برای ائمه (ع) را خواهان است.

     

    با آغاز جنگ در حرم معصومین (س)، شهید هم لباس رزم پوشید و در فرودین ٩٣ به طور داوطلبانه به سوریه رفت.

     

    در همان مدت کوتاهی که در آنجا بود، در عملیات‌های زیادی شرکت کرد و لیاقت‌های بی‌شماری را از خود نشان داد. اما طولی نکشید که در 25 فروردین 1393 در عملیات امام رضا (ع) بر اثر اصابت چند گلوله به شهادت رسید.

     

    پیکر پاکش هم زمان با سالروز وفات حضرت زینب (س) در مشهد تشیع و در خواجه ربیع به خاک سپرده شد.

     

    دو خاطره زیر توسط شهید «مصطفی صدر زاده» فرمانده تیپ عمار لشکر فاطمیون در مورد شهید مدافع حرم حسن قاسمى دانا، بیان شده است.

     

    شهدا با معرفت هستند

     

    حسن کار همه را راه می‌انداخت، از صبح تا شب برنامه‌ه­اش یک چیز بود، آن هم خدمت به رزمند­‌گان. همه بچه‌ها می‌گفتند: «حسن آخر معرفت هست». همه را می‌خنداند. همه به یک طریقی عاشقش شده بودند. یک روز که می‌خواستیم غذا به دست بچه‌ها برسانیم با موتور راه افتادیم. وسط راه حسن و گم کردم. یک لحظه خیلى ترسیدم. بعد از مدتی حسن برگشت. من تو اوج ناراحتى برگشتم به حسن گفتم خیلى بى‌معرفتى. خیلى ناراحت شد. گفتم من را تنها رها کردى. گفت، نمی­‌دانستم که راه و بلد نیستى.

     

    تا شب حرفى نزد، حتى شب شام هم نخورد. وقت خواب آمد کنارم و گفت دیگه به من بى معرفت نگو. من تمام وجودم را براى همه شما می گذارم. هر چى می‌خواهى بگى بگو، ولى به من بى معرفت نگو.

     

    با این حرف حسن، من گراى او را پیدا کردم. بعد از شهادتش هر وقت کارش داشتم بهش متوسل می‌شدم و می‌گفتم اگر جواب من را ندهى خیلى بى‌معرفتى. خیلى جاها به کمکم آمد. خیلى داداش حسن و دوست دارم. با اینکه ٢٢ روز بیشتر با هم نبودیم، اما انگار که ٢٢ سال با هم بودیم. روحمان به هم نزدیک شده بود. همیشه کنارم حسش مى‌کنم.

     

    هنوز وقتش نرسیده است

     

    تو حلب شب­‌ها با موتور، حسن غذا و وسایل مورد نیاز به گروهش می‌رساند. ما هروقت می‌خواستیم شب‌ها به نیرو‌ها سر بزنیم با چراغ خاموش می‌رفتیم. یک شب که با حسن می‌رفتیم تا غذا به بچه‌ها برسونیم، چراغ موتورش روشن می­‌شد. چند بار گفتم چراغ موتور و خاموش کن، امکان داره قناص‌ها بزنند.

     

    خندید! من عصبی شدم، با مشت به پشتش زدم و گفتم ما را می‌زنند.

     

    دوباره خندید! و گفت «مگر خاطرات شهید کاوه را نخواندی؟ که شب روی خاکریز راه می‌رفت و تیرهای رسام از بین پاهاش رد می‌شد. نیروهاش می‌گفتند، فرمانده بیا پایین تیر می­‌خوری» در جواب می­‌گفت «آن تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده است».

     

    حسن می­ خندید و می­‌گفت نگران نباش آن تیری که قسمت من باشد، هنوز وقتش نشده و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاق‌هایی برایش افتاد و بعد هم چه خوب به شهادت رسید.

     

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    شهید «حمید اسدی»:

خواهرانم، همانند زینب (س) در نماز، روزه و حجاب نمونه باشید
    شهید «حمید اسدی»:

    خواهرانم، همانند زینب (س) در نماز، روزه و حجاب نمونه باشید

    شهید «حمید اسدی» در فرازی از وصیت‌نامه خود نوشته‌ است: برادران عزیز! شما را سفارش می‌کنم به نماز و روزه و راه خدا. خواهرانم! از حضرت فاطمه (س) سرمشق بگیرید، الگوی شما زینب کبری (س) است؛ زینبی که در نماز و روزه و حجاب نمونه است.

    |

    نظرات کاربران