در حال بارگذاری ...
  • یکصد و شصت و ششمین شماره حیات طیبه منتشر شد


    یکصد و شصت و ششمین شماره نشریه حیات طیبه، جمعه 21 شهریور 93 منتشر شد.

    به گزارش خبرگزاری حیات، این شماره در بردارنده مطالبی چون "بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مسوولان و دست اندرکاران حج"، "زندگی به سبک آفتاب"، "پیام حجت الاسلام والمسلمین شهیدی به مناسبت عمل جراحی رهبر معظم انقلاب"، "بیست و پنجم ذی القعده، دحوالارض و فضیلت آن"، "دیدار رییس جمهوری با ایثارگران استان خراسان رضوی"، "مهم ترین جملات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار نمایندگان مجلس خبرگان"، "معرفی کتاب"، "استفتائات امام خامنه ای(مدظله العالی)"، "فرازی از وصیت نامه شهید احمد امینی"، "زندگی به سبک دین"، "پیام های شما" و "آشنایی با سردار شهید جعفر لنگرودی" است.

    "زندگی به سبک آفتاب" به بیان خاطرات نزدیکان و همراهان امام خمینی(ره) از ایشان می پردازد. در یکی از این خاطرات از زبان "حجت الاسلام والمسلمین رحیمیان" آمده است: " امام در مصرف برق، بسیار صرفه جویی مى کردند. در اتاق اندرونی که محل استراحت و مطالعه ایشان بود سه لامپ وجود داشت، یک لامپ مهتابی، یک لامپ صد و یک چراغ بسیار کوچک ۱۵ ولت. وقتی امام ، قرآن تلاوت می کردند یا گزارشات مختلف را مطالعه می نمودند، دو چراغ مهتابی و یک لامپ صد ولت روشن بود ولی وقتی که مطالعه و تلاوت ایشان قطع مى شد امام علی رغم کهولت سنی که داشتند و برخاستن برایشان مشکل بود، خودشان از جای بر مى خاستند، لامپ را خاموش مى کردند و فقط از نور مهتابی استفاده می نمودند. آنگاه که به نماز می ایستادند نیازی به مهتابی هم احساس نمى کردند و فقط چراغ کوچک را در حدی که نور ضعیفی در اتاق باشد روشن نگه می داشتند".

    کتاب "حماسه میمک" در جدیدترین شماره حیات طیبه معرفی شده است. این کتاب به روایت سعید بساطی، روایت غلبه مردان ایل بر ارتشی مدرن است. در بخشی از این کتاب می خوانیم: "دستش را کشید روی قنداق نقره کاری شده برنو قدیمی و نقش و نگار حک شده روی قنداق را لمس کرد. حالا چند سالی می شد که برنو که یادگار پدرش بود جاخوش کرده بود روی دیوار مهمانخانه و فقط گاهی برای گردگیری، نوازش دست های آدمی را حس می کرد".

    در فرازی از وصیت نامه شهید احمد امینی می خوانیم: "انگیزه‌ای که باعث آمدن من به جبهه شد احساس تکلیف شرعی و اسلامی من بود. اما اینکه چگونه این توفیق نصیب من شد باید بگویم که من لایق چنین سعادتی نبودم و خدا می‌داند که آنچه مرا به جبهه آورد در خواستی بود که در کنار مرقد مطهر حضرت رضا(ع) از ایشان نمودم و لطف و عنایت آن بزرگوار مرا به اینجا کشید و توسل جستن به ائمه اطهار علیهم السلام.".

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    درد دل‌های یک جانباز اعصاب و روان
صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند انگشت مادرم را قطع کردم

    درد دل‌های یک جانباز اعصاب و روان
    صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند/ انگشت مادرم را قطع کردم

    یک جانباز اعصاب و روان می‌گوید: در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ جانبازی ما متفاوت است، چون معلوم نیست حالت‌های عصبی چه زمانی به سراغمان می‌آید.

    |

    نظرات کاربران