دوشنبه 27 خرداد 1398 |

رسانه های اجتماعی
[آرشیو]
خبر-نگاهی به پدیده‌ «حاج قاسم سلیمانی»

نگاهی به پدیده‌ "حاج قاسم سلیمانی" 1398/03/26

حیات: حاج قاسم سلیمانی و البته بسیاری دیگر که هنوز در گوشه‌ گمنامیند – نمونه‌های متأخر همین سبک انسانی هستند و به‌ نوعی او را می‌شود یکی از محصولات کارخانه‌ انسان‌سازی انقلاب اسلامی دانست.

خبر- قسمت هشتاد و هشتم: عزت نفس در عین نیاز

قسمت هشتاد و هشتم: عزت نفس در عین نیاز 1398/03/11

حیات:بعد از حدود دو ماه از آغاز اسارت، برای خالی نبودن عریضه مقداری پرتقال کوچک و نیمه پلاسیده اوردن و با هزار منت بین بچه ها تقسیم کردن و می گفتن شما دشمن ما هستید و با ما جنگیدید ولی ما به شما رسیدگی می کنیم و برای شما غذا و میوه می آوریم و اینجوری منت گذاشتن های سخیف شیوه همیشگی اونا بود ،خصوصا در اوقاتی که دو سه ماه یه بار دونه ای میوه میدادن ،این قضیه تکرار میشد.

خبر-مبادله جسد با اسیر

مبادله جسد با اسیر 1398/03/11

حیات: سال ١٣٥٩ که دشمن به منطقه سردشت کردستان حملـه کـرده بـود، خیلى از بچه ها به آن منطقه اعزام شـدند. مـن هـم مـدت چهـار مـاه در کردستان ماندم. یک روز که با تعدادى از بچه ها به پیرانشهر رفتیم، دیدیم شهر خالى از سکنه است و جز تعدادى از نیروهاى جهاد و سـپاه کـسى آنجا نیست.

خبر-  قسمت هشتاد و هفتم: دزد منم!

قسمت هشتاد و هفتم: دزد منم! 1398/03/08

حیات:با چه زبونی به این زبون نفهما باید حالی میکردیم که قضیه دزدی در بین نبوده و ارشد آسایشگاه برای خودشیرینی این کارو کرده. مگه حالیشون بود و می فهمیدن؟! چکار باید می کردیم. یه بار دیگه تهدید تکرار شد و کسی بلند نشد.

خبر-  قسمت هشتاد و ششم: چرا دزدی کردی؟

قسمت هشتاد و ششم: چرا دزدی کردی؟ 1398/03/07

حیات:معمولا یکی دو ساعت به غروب مونده صمون سهمیه روزانه تقسیم میشد. هر آسایشگاه دو سه نفر مسئول تحویل گرفتن صمون بودند. ماشین صمون که میومد.مسئولِ صمون ها میرفتن و با پتو سهمیه رو تحویل می گرفتن و وقتی که زمان هواخوری تموم میشد ، مقسمین با عدالت کامل بین بچه ها تقسیم می کردن. اوایل سهمیه روزانه یه صمون و نصف بود. بعد از چند ماه شد دو تا که یکی را صبحانه می خوردیم و یکی رو شام.

خبر-مشتى خاک به پیشگاه خداوند متعال

مشتى خاک به پیشگاه خداوند متعال 1398/03/07

حیات: توی گلزار شهدای قزوین وقتی از کنار مزار شهید عباس بابایی عبور کنی به قطعه ٧ ردیف ٢ مى رسى اونجا یک سنگ قبر مى بینى که روش نوشته شده:

خبر-نشان شهادت

نشان شهادت 1398/03/05

حیات: یک روز او را بسیار سرحال دیدم، پرسیدم: «چه شده؟ این‌طور سرحال شدى!» پاسخ داد: «دیشب وقتى استتار کرده بودیم، در خواب، صحراى وسیعى را در مقابلم دیدم و آقایى را که صورتش مى ‌درخشید.» به احترام ایشان ایستادم و سؤال کردم «آقا عاقبت ما چه مى ‌شود؟» فرمودند: «پیروزى با شماست ولى اگر پیروزى واقعى را مى ‌خواهید، براى فرج من دعا کنید.»