چهارشنبه 15 مرداد 1399 |

شهید مجید قربانخانی حر مدافعان حرم

13:54:0    1399/05/08 "داداش مجید"چگونه سر به راه شد؟

شهید مجید قربانخانی حُر مدافعان حرم است

شهید مجید قربانخانی که به او لقب " ٌحر مدافعان حرم" دادند در سال 1394 در خان طومان سوریه، در حالی که شجاعانه تا آخرین نفس با تروریست های داعشی جنگید و مظلومانه به شهادت رسید. خبرنگار پایگاه خبری حیات در حاشیه دیدار رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران با والدین معظم این شهید در هفته اول مرداد ماه به گفتگویی صمیمی نشست که مشروح آن را می خوانید.

 

 

کمی به عقب برگردیم، و زندگی آقا مجید را مرور کنیم


مادر شهید:  آقا مجید تا دبیرستان بیشتر درس نخواند ، دلیلش شاید وابستگی اش به من بود، همواره در مراحل مهم زندگی اش کنارش بودم. عادت داشت ایام امتحانات به مدرسه بروم و در حیاط مدرسه منتظرش بمانم. در مقطع دبیرستان که بود صدایش کردم و گفتم «داداش مجید من نمی توانم به مدرسه بیایم، خجالت می کشم» همین مساله باعث شد که  سست شود و تحصیل را رها کند.
-
بعد از ترک تحصیل قاعدتا باید خدمت سربازی می رفت.بله؟

پدر شهید: آقا مجید سربازی نمی رفت ، مادرش به زور نامه اش را پست کرد . آموزشی کهریزک افتاده بود ، زندگی نظامی برایش سخت می آمد . روز سی ام مرداد ماه که تولدش بود من همراه  همسرم یک کیک تولد گرفتیم بردیم پادگان، آقا مجید هم دوستانش را صدا کرد، عاشق جشن تولد بود. بعد از اتمام آموزشی به پرندک اعزام شد. ما می دیدیم صبح ها می رود اما دو سه ساعت  بعد برمی گردد، بعدتر فهمیدیم که از لای سیم خاردارها از پادگان خارج می شود و با دوستانش به قهوه خانه می رود.  خلاصه  یک روز اقا مجید به من گفت شما که جبهه رفتید برای من کسری خدمت ایثارگری بگیرید. من هم با توجه به سوابقم 14 ماه کسری گرفتم، مجید هم چهارده ماه از خدمتش گذشته بود بالاخره هر طور شده توانستیم پایان خدمتش را بگیریم.



گویا بعد از خدمت سربازی پیش شما آمد و مدتی نزد شما اشتغال داشت؟
پدر شهید:  بله  شغل من در بازار آهن است.  مغازه ای دارم و مجید هم ابتدا پیش من کار می-کرد . برایش یک نیسان خریدم و با آن هم بار خودمان را می برد و هم بار دیگران را. کم کم کار کرد و یک سواری زانتیا خرید. خب جوان بود. دوست داشت با رفقایش بعدازظهرها  بیرون بروند و بچرخند. یک روز پیش من آمد گفت «بابا افضل!، من جایی را به ابعاد هزار متر پنج ساله اجاره کردم، می خواهم قهوه خانه ای دایر کنم. ابتدا من مخالفت کردم اما با اصرار خودش و حمایت مادرش نظر موافق من را جلب کرد و  قهوه خانه خودش را تاسیس کرد.
و این قهوه خانه همان جایی است که در آنجا با شهید مرتضی کریمی آشنا شده بود.


پدرشهید: بله ما متوجه شدیم آقا مجید یک سری دوستانی آنجا پیدا کرده است یکی از آنها آقا مرتضی کریمی  بود که شهید شد ، 12، 13 سال از مجید بزرگتر بود اما به قدری به یکدیگر نزدیک بودند که شده بودند برادر دوقلو! هر موقع زنگ می¬زدیم می گفت پیش سید مرتضی هستم.
یک روز مجید به مادرش گفت:  ما داریم به شمال می رویم اما کسی نفهمد و بیشتر توضیح نداد. روحیاتش دگرگون شده بود بعدها فهمیدم که چهار ماه دوره دیده است. یک روز با لباس نظامی و موتور بیرون خانه دیدمش با تعجب پرسیدم این چه ظاهری است در جواب گفت «آدم شده ام» گفتم  مگر آدم نبودی؟ گفت «بیشتر آدم شده ام»!


گویا سال 1393 آقا مجید به کربلا می رود اولین بارقه های شهادت طلبی و انگیزه¬های او برای دفاع از حریم مبارک حضرت  زینب آنجا آشکار می گردد، کمی راجع به  آن سفر برای مان بگویید


پدر شهید : بله . در محله ما هیئتی به نام «سیدالشهداء (ع)»  وجود دارد ، آقا مجید آن سال هنگام اربعین  به ما گفت که می خواهد به ترکیه یا یکی از کشورهای همسایه برای سفر تفریحی برود، ما گفتیم الان اربعین است پاسپورتت را بگیر و به کربلا برو او هم پذیرفت و با کارت ملی اش به کربلا رفت.
بعد از بازگشت از کربلا یکی از اقوام مان به ایشان گفت : «آقا مجید از امام حسین چه خواستی» مجید در جواب گفت «در بین الحرمین ایستادم و از امام خواستم که آدمم کند». 
خب همانطور که شما می دانید به اقا مجید لقب « حر مدافع حرم» داده اند عقبه حر معلوم است که چه کسی بوده است و چه اتفاقی برای او افتاد. مجید هم حر وار ناگهان چرخشی در روحیات و شخصیت اش اتفاق  افتاد.

 

 


خب برگردیم به ماجرای ارتباط ایشان با آقا  مرتضی. از آن  برای مان بگویید 


پدر شهید: آقا مجید با مرتضی خیلی صمیمی بود. مرتضی به مجید می گوید ما هیئت داریم . در آنجا به مجید گفته می¬ شود که حرم حضرت رقیه ، کربلا و سامرا در خطر است. وقتی آقا مرتضی شرایط منطقه را برای مجید بازگو می کند ، قلبش به درد می¬آید  و می گوید مگر ما مرده ایم که اماکن و قبور متبرکه اهل بیت مورد اهانت و تجاوز تکفیری¬ها باشد و نقطه شروع رفتن آقا مجید همین جا بود.


از این ماجراها شما اطلاع داشتید؟
پدر شهید : ما از ابتدا خبر نداشتیم ، بیست الی بیست پنج روز قبل از اعزام متوجه شدیم آقا مجید دارد دوره نظامی می بیند.


چگونه شما را درجریان تصمیم اش قرار داد؟
پدر شهید: آقا مجید بعد از این دوره می خواست زمینه سازی کند و واکنش ما را به حضورش در سوریه بداند، یک روز آمد خانه و گفت: دوستان من همه آلمان یا ترکیه رفتند، من هم می خواهم بروم . ما مخالفت کردیم و خطرات مهاجرت غیرقانونی را برایش توضیح دادیم بی خبر از اینکه او در حال آزمایش ما است. به او گفتم: الحمدالله چیزی کم و کسر نداریم ، مغازه و خانه  و دو ماشین داریم، گفتم اگر ترکیه و آلمان می خواستی بروی پس دوره آموزش رزم بسیج که دیدی برای چه بود؟!. ما راضی نیستیم تک پسرمان از پیش مان برود. یک هفته بعد آمد گفت می خواهم به سوریه بروم ، گفتم آقا مجید می خواهی بروی سوریه، می دانی چه خبر است؟ سوریه جنگ است ، رفتن ات با خودت است برگشتن ات با خدا؛ همان لحظه برگشت گفت شاید اصلا پیکرم برنگردد.
آقا مجید تصمیمش را گرفته بود  و مصمم به رفتن بود، من تا جایی که در توانم بود به تمامی پایگاه¬ها رفتم و گفتم ما به رفتن مجید رضایت نمی دهیم. 
مادرشهید: آن روزها من احساس کرده بودم که تصمیماتی گرفته است  و به ما نمی گوید به خاطر همین تا جایی که می توانستم در کنارش می ایستادم . شغل مجید باربری با نیسان بود. میدان شهید پژوه تن می ایستاد من هم پیشش می رفتم؛ می گفت نمی خواهی خانه بروی؛ می گفتم: نه با هم می رویم.
به دوستانش در آنجا گفته بود مادرم لب خوانی بلد است، هرگاه راجع به این موضوع خواستید صحبت کنید به پشت برگردید  طوری که مادرم صورتتان را نبیند. همان روزها بود تلفن آقا مجید زنگ خورد ، آقا مرتضی بود از پشت خط می پرسید مجید چرا نمی آیی بچه ها منتظرند، ما  جلویش را گرفته بودیم، مجید گوشی را به من داد؛ من به آقا مرتضی گفتم ما راضی نیستیم ، اقا مرتضی از پشت گوشی گفت « مادر نگران نباش من حواسم به آقا مجید هست  نمی گذارم اتفاقی برایش بیافتد هرجا باشم پیش خودم است». اما باز رضایت ندادیم.

 


این عکس روی دیوار  خانه نشان می دهد که آقا مجید با لباس نظامی  در حالیکه دستی روی سرش قرآن گرفته  در حال خارج شدن است، اینجا شما دیگر رضایت دادید؟
پدر شهید: نه این عکس داستانی دارد چند روز بعد از اینکه اجازه ندادیم به آقا مرتضی بپیوندد، آمد خانه لباس هایش را پوشید یک قرآن برداشت آن را بوسید و به مادرش گفت: من که از سفر جامانده ام، لااقل چندتا عکس بگیرم بگذارم روی پروفایلم. به مادرش گفت: بیا قرآن بگیر، مادرش گفت: نمی گیرم من قبول کردم  و قرآن را روی سرش گرفتم دو عکس انداخت یکی آنکه  قرآن را می بوسد و دیگری برگشته مادرش را تماشا می کند. 

 
شما چگونه از خروج ایشان اطلاع یافتید؟
پدر شهید: مجید برای باربری هر روز پیش من می آمد. شنبه روزی بود که سرکار بودم ، پیش من آمد و گفت «من دارم می روم» متوجه نشدم منظورش چیست، فکر کردم خب دارد می رود خانه.  همسرم بعداز ظهر با من تماس گرفت که گوشی اش را جواب نمی دهد گفتم شاید دستش بند است اما در واقع گوشی هایش را به سپاه سیدالشهدای اسلامشهر تحویل داده بود . مجید آنجا برای اینکه از ایران خارج شود و به مدافعان حرم بپیوندد فردی را یافته بود. مجید تصمیم اش را پیش از اینها گرفته بود؛ تقریبا دو هفته قبل از اینکه اعزام شود ، در مراسم چهلم یکی از اقوام که به اتفاق  همسرم ، خواهرم و مجید رفته بودیم . آنجا یکی از شهدای حرم را آورده بودند به نام حاج محسن فرامرزی.من گفتم شهید آورده اند ، همسرم گفت : نریم جلو اگر برویم مجید به سوریه می رود و شهید می شود ، اما مجید و خواهرم جلو می روند و آنجا مجید به خواهرم می گوید « عمه من دو هفته دیگر به سوریه می روم اگر شهید شدم حواستان به پدر و مادرم باشد». 
خواهرم می پرسد مجید جان ! کجا می خواهی بروی مجید می گوید: «عمه من آدم این طرف نیستم، قول بده تا زمانیکه به سوریه اعزام شدم چیزی نگویی. خواب حضرت زهرا س  را دیدم ، به من گفت اگر به سوریه بیایی یک هفته مهمان ما هستی» . دو هفته بعد از این ماجرا رفت و یک هفته بیشتر انجا نبود که شهید شد.


مادرشهید: شب قبل رفتن، پسرعموهایش تماس می گیرند که فردا شب به خانه شان در شهریار برویم، من که روزهای آخر بسیار ترسیده بودم مجید را به رفتن به شهریار ترغیب کردم، صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز در جایش بود ، نگاهش کردم و گفتم «داداش مجید بروم نان بخرم» مجید هم با حالت نیمه خواب دست در جیبش کرد و مقداری پول به من داد، همین که تا سرکوچه رفتم و برگشتم دیدم مجید غیب شده است  در آن فرصت کوتاه بلند شده بود تمام وسایلش راجمع کرده بود. بعد از دو روز تلفن همراه و وسایل شخصی اش را برایمان آوردند. مجید رفته بود. 


مراسم تشیع آقا مجید یکی از باشکوه ترین مراسم¬های تشیع شهدای مدافع حرم بود، از آن روز برایمان بگویید
پدرشهید: آقا مجید پیکر نداشت، من همیشه گفتم مجید سه بار شهید شد، یکبار در نبرد با دشمن از پشت و پهلو مورد اصابت چندین گلوله قرار می گیرد، پس از شهادت هم، پیکر آقا مجید را با طناب دار از درخت اویزان می کنند و جسد ایشان هدف تک تیراندازها می شود سپس سرش را از تن جدا می کنند و پیکرش را به آتش می کشند. اوایل ما برای یادبود لباس-های که از آنجا برگشته بود را  دفن کردیم بعد از سه سال چهار پنج تکه استخوان سوخته از آقا مجید برگشت که قبر را شکافتیم و آنها را دفن کردیم. اقا مجید  وقتی به دنیا آمد چهار کیلو خرده ای بود. اما وقتی از سوریه برگشت با پنبه و کفن پنج کیلو هم نمی¬شد. ما در روز تشیع جنازه  اصلا اطلاع رسانی نکرده بودیم، سیل خروشان مردم را که دیدیم بسیار شگفت زده شدیم. از نقاط مختلف کشور می دیدیم که افراد آمده بودند از جاهای دوری مانند دهلران، شیراز، اهواز و آبادان.

مادر شهید: وقتی معراج شهدا رفتیم برای تحویل گرفتن بقایای پیکر مجید ، آنچه از پیکر وی مانده بود را لای کفن شبیه به قنداق پیچیده بودند. مجید پیش از حضور در جبهه نبرد همراه با یارانش به زیارت حضرت رقیه س می رود، و پیش از اینکه بقایای پیکرش را به ایران بیاورند، یک شب در گوشه حرم حضرت زینب (س) گذاشته بودند. همواره گفتم پسرم علی اکبری رفت خدمت حضرت رقیه و علی اصغری برگشت خدمت حضرت زینب (س).


دربار دیدار امروز  مهندس اوحدی، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران هم کلامی بفرمایید.
پدر شهید: بنده بسیار به آقای اوحدی ارادت دارم. الان نزدیک دو سه سالی هست که ما حاج آقا اوحدی را می شناسیم ، به قدری صمیمی هستند که بنده به خودم این اجازه را می¬دهم که ایشان را برادر خطاب کنم. انشالله خداوند به ایشان سلامتی بدهد.


مصاحبه گر: سهراب جعفری

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران