چهارشنبه 2 مرداد 1398 |

جانبازان نیایش پرستاران را خانواده خود می دانند

1397/10/22 گزارش حیات از بیمارستان اعصاب و روان نیایش :

جانبازان نیایش پرستاران را خانواده خود می دانند

حیات: پرستاری شغلی پر دردسری است. از مسئولیت سنگینش هم که بگذریم مسلما شب بیداری ها و سر و کله زدن با بیماران بد حال نیازمند صبر و استقامت زیادی است. حال اگر این بیماران جزء افرادی باشند که برای دفاع از من و شما از زندگی و سلامتشان گذشته باشند، مسئولیت و احساس دین را چندین برابر و سنگینی مسئولیت بر دوش را بیشتر می کند.


به مناسبت روز پرستار پس از هماهنگی با خانم دکتر زارعی رئیس بیمارستان اعصاب و روان نیایش واقع در سعادت آباد به این بیمارستان رفتیم تا از نزدیک شاهد تعامل جانبازان با کادر درمان باشیم.
از ترافیک تهران و آلودگی و سوز هوا که بگذریم در بخشی از حاشیه اتوبان یادگار امام، دیوارهای بلند و نرده های سفید که دور تا دور حیاط را پوشانده است دیده می شود. حیاط برای وقت گذرانی در هوای آزاد سرد است، به همین دلیل بیماری در حیاط دیده نمی شود. 
درب شیشه ای ساختمان بیمارستان دستی باز می شود. نگهبان در کنار درب ورودی پشت میزش نشسته است پس از معرفی خودمان به عنوان خبرنگاران پایگاه خبری حیات، به اتاق مترون(که پس از پرس و جو به معنای فارسی آن که همان مدیر خدمات پرستاری است، رسیدیم) آقای فتحی راهنمایی می کند.
از راهروی کوچکی که مخصوص چند پرستار است می گذریم تا به دفتر آقای فتحی می رسیم. همه کادر بیمارستان در حال انجام وظیفه هستند و با پرونده هایی در دست به این طرف و آن طرف می روند. وسط یک روز کاری مزاحمشان شده ایم پس حتما باید خیلی منتظرشان بمانیم.
پس از چند دقیقه مترون بیمارستان به ما وقت مصاحبه می دهد و از حال و هوای شغلش می گوید: کار کردن برای جانبازان با سایر بیماران بسیار متفاوت است. در اینجا علاوه بر وظایف پرستاری گاهی ما همانند یک عضو خانواده شریک غم و شادی این عزیزان نیز هستیم و اینگونه جانبازان را گرامی می داریم و ادای دین می کنیم.
هماهنگی با سایر بخش ها برای مصاحبه با پرستاران چند دقیقه ای طول می کشد. خانم چیذری پرستار بخش تحت حاد( که حالا دیگر فقط بخش سه نام دارد) قبل از انجام ویزیت روزانه به دلیل تاخیر پزشک چند دقیقه ای به ما وقت می دهد و می گوید: چندین بار به بیمارستان های دیگر برای کار رفتم، با این که حقوق و یا حتی پرستیژ بیشتری هم داشت، با این حال اینجا را مثل خانه خودم می دانم و کار کردن برای جانبازان بسیار برایم لذت بخش است، به همین دلیل دوباره به بیمارستان جانبازان اعصاب و روان نیایش برگشتم. حتی دختر کوچکم نیز اینجا را دوست دارد و دلش برای دیدن جانبازان تنگ می شود.
جانبازان در بخش آزاد هستند که هر کاری انجام دهند. اینجا خانه شان است و صاحب اختیارند. چایی می نوشند، در راهرویی که تلوزیون روی سقف قرار دارد به تماشای سریال «بانوی عمارت» می نشینند یا با کمک بهیار ها صحبت می کنند و می شنوم که از آنان راجع به مهمان سرزده شان می پرسند.
بیماران هر بخش از رنگ لباس هایشان قابل تشخیصند. جانبازان لباس های آبی، صورتی و سبز کمرنگ به تن دارند و عادت کردن به بخشی این چنین پر از رفت و آمد نسبت به بیمارستان های دیگر کمی زمان می برد.
عده ای بی توجه به من رد می شوند و عده ای بعد از سلام کردن می پرسند چه کسی هستم و برای چه کاری به آنجا رفته ام که پاسخشان را می دهم. فرقی نمی کند چه کسی هستیم یا چه کاری داریم. جانبازان از دیدن آدم های جدید خوشحال می شوند. یاد صحبت های آقای فتحی می افتم که می گفت حتی تغییر شیفت ها برای جانبازان تنوع است و این تنوع ها خوشحالشان می کند.
با آقای تیبود که خود از جانبازان و کمک بهیار بیمارستان است آشنا می شوم. از روزی می گوید که جانبازان را برای ادای نذری اش به خانه اش برده بود و بعد از آن بارها شاهد گشایش مشکلاتش در زندگی به وسیله دعای این عزیزان بوده است.
وقت گرفتن از سرپرستار بخش سه بیشتر از مترون زمان می برد. سرش خیلی شلوغ است و مشغول هماهنگی های مختلف است. در اتاق کوچکی، از پرستاری که مشغول جدا کردن قرص های جانبازان در هر سه وعده غذایی است درباره سختی های کارش می پرسم می گوید عادت کرده است و این کارها را برای جانبازان با علاقه انجام می دهد.
بیشتر از بیست دقیقه منتظر سرپرستار بخش می مانم. آقای تیبود به دفتر یکی از پزشکان که هنوز نیامده، راهنماییم می کند و می رود تا با یکی از جانبازان به قول خودش دوست داشتنی بخش برگردد.
اتاق کوچک پزشک با چند صندلی پر شده است، جانبازان که منتظر پزشک خود هستند چند دقیقه یک بار اتاق را چک می کنند و از دیدن من به جای پزشکان تعجب می کنند.
آقای تیبودی با یک بیمار آبی پوش بر می گردد. حسینی جانباز 70 درصد اعصاب و روان است که کسی را جز پرسنل بیمارستان ندارد. پدر و مادرش فوت شده اند، ازدواج نکرده است و حتی خواهر یا برادری ندارد. از او می پرسم چند سال است که اینجا زندگی می کند؛ می گوید شش و با انگشتان دستش هم این عدد را نشان می دهد. می پرسم قبل از بیمارستان کجا زندگی می کرده است که می گوید یک برادر ناتنی دارم، او به من غذا می داد اما به خاطر عوارض ناشی از جانبازی، با من مشکل داشت. می پرسم برادر به ملاقاتش می آید که می گوید نه و از این مسئله ابراز ناراحتی هم نمی کند زیرا پرستاران و پرسنل بیمارستان در کنارش هستند و او ان ها را دوست دارد.
از مسئولین بیمارستان درباره به گردش بردن جانبازان می پرسم و می شنوم که گاهی اوقات جانبازان دسته جمعی به استخر یا گردش می روند. گاهی اوقات جانبازان نوبتی به گردش های یکروزه در شهر می روند و برایشان خرید می کنند.
جانباز حسینی از دو هفته پیش که به گردش رفته بود می گوید که به همراه دو پرسنل بیمارستان به مرکز خریدی در شمال شهر رفته و پیتزا خورده است و بی صبرانه منتظر است تا دوباره نوبتش برای گردش برسد.
در همین حین بیمار دیگری به اتاقک ویزیت سرک می کشد که از او هم می خواهم بشیند. سرآبادانی جانباز 70 درصد دیگری است که در عملیات کربلای پنج هم که به تازگی سالروزش را گرامی داشته ایم شرکت داشته است.
این جانباز دختر 12 ساله ای دارد که با عمه اش زندگی می کند. همسرش سال ها پیش طلاق گرفته است و این جانباز وقتی به مرخصی می رود به منزل پدری اش، می خواهد همانجا بماند. حتی از ما نیز دعوت کرد که وقتی هفته بعد به مرخصی می رود به منزلش سری بزنیم و خاطراتش را بشنویم.
بیشتر از نیم ساعت منتظر خانم غفاری سرپرستار بخش مانده ایم. بالاخره به اتاقکی که دیوارهای آبی و زمینی سبز رنگ و نرم دارد می اید. در وسط این اتاق یک تخت قرار دارد که به اصطلاح به اتاق فیکس معروف است و به گفته خانم غفاری امن ترین جای بیمارستان است چنددقیقه ای از وقتش را در اختیارمان می گذارد اما تماس های تلفنی یا مراجعه همکارانش برای پرسیدن سوال های مختلف برای هماهنگی ویزیت پزشکان یا وقت گرفتن برای انجام آزمایشات مختلف در حین مصاحبه تمامی ندارد.
خانم غفاری می گوید که برای کسب تجربه بیشتر درباره بیمارانی که دچار مشکلات روحی و روانی هستند به این بیمارستان آمده است و ابتدا اطلاعی از جانباز بودن آنان نداشته است. اما می گوید کار سختی است اما همه ما به این جانبازان مدیونیم و من از طریق خدمت به ایشان دین خود را ادا می کنم.
چند ساعت از آمدنمان می گذرد و باید برویم تا روال کار پرستاران به حالت اولیه خود بازگردد. راهرو های بیمارستان شلوغ اما ساکت است و تنها صدای تلوزیون و یا پرستاران به گوش می رسد. جانبازان بدون سر وصدا در رفت آمد هستند، گاهی از پرستارها درخواستی می کنند اما هنوز به دیدن من عادت نکرده اند و در حالی که با نگاهشان قدم هایم را زیر نظر دارند، از ساختمان خارج می شویم.
بیشتر از هر چیز صمیمت و نیت پاکی که در بین بیماران و پرسنل این بیمارستان قابل مشاهده است، با سایر بیمارستان ها متفاوتش می کند. اکثر بیماران این بیمارستان تمام طول سال بستری هستند و تنها در ماه برای چند روز به مرخصی می روند که آن هم برای ایجاد یک وقفه در پرونده شان برای مراحل اداری بیمه است. در نتیجه این بیماران بیشتر از هرکسی از اعضای خانواده هایشان، پرستاران و پرسنل بیمارستان را می بینند و آنان را به عنوان اعضای خانواده خود می شناسند.
درست است که این بیماران دچار مشکلات روحی و روانی هستند و به جانبازان اعصاب و روان در بین مردم و مسئولین شناخته می شود اما متوجه رفتارها هستند و نباید از طرف مسئولین و یا خانواده هایشان طرد شوند. جمهوری اسلامی ایران امنیت، آسایش و استقلال خود را مدیون جوانانی است که در اوج جوانی از زندگی خود گذشتند و حالا با این همه عوارض به میانسالی رسیده اند نباید فراموش شوند. خیلی خوشحال هستم که پرستارانی را دیدم که جانبازان را جزء اعضای خانواده خود می دانند و با عشق از ان ها مراقبت می کنند.
مبینا آقاخانی

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :