چهارشنبه 5 آذر 1399 |

چه عزتی بالاتر از شهادت؟

14:26:0    1399/07/30 ویژه نامه شهدای خان طومان-6

چه عزتی بالاتر از شهادت؟

همسرم همیشه می گفت: خدا خودش به انسان ها عزت می دهد و چه عزتی بالاتر از شهادت. حالا می بینم این جمله اش عین حقیقت است.

 http://hayat.ir/upload/modules/iContent2/Files/tn/119962_300_300.jpg

 

 

شهید محمد بلباسی متولد ۱۳۵۸ از شهرستان قائمشهر بود که در روز ۱۷ اردیبهشت ۹۵ در خان طومان سوریه به همراه 12 پاسدار همرزمش طی محاصره گروهک‌های تکفیری به شهادت رسید؛ از این شهید ۴ فرزند به یادگار مانده که فرزند چهارم او شش ماه بعد از شهادتش به دنیا آمد. این گفتگو خاطرات و ناگفته هایی ناب از شهید بلباسی به روایت همسر است. خانم محبوبه بلباسی درباره اعزام همسرش به سوریه روایت می کند: «احساس کردم خود خانم زینب او را خواسته، انگار که گلچین کرده باشد مدافعان حرمش را. محمد را همان لحظه دعوت کرده و به این دعوت نمی شد نه گفت. می دانستم اگر گریه کنم، اگر حرفی بزنم، شاید دودل شود، شاید با نگرانی برود. گریه نکردم چون می دانستم دوست دارد برود.»

• با شهید بلباسی چطور آشنا شدید؟
یک نسبت دور خانوادگی داشتیم. ازدواج مان خیلی سنتی و رسمی صورت گرفت. تا جلسه رسمی خواستگاری من ایشان را ندیده بودم. 
• درباره خصوصیات اخلاقی شهید بلباسی  بفرمایید:
همسرم بسیار محجوب بود. یک چهره نورانی، شخصیت آرام و یک صدای مهربان.  بعد از ازدواج هرچه زمان می گذشت، هم ایشان پخته تر می شد، هم من، بیشتر و بیشتر به جنبه های شخصیت اش پی می بردم. .

•شهید بلباسی چگونه به سوریه رفت؟ 
دی ماه 94 خبرهای مختلفی از سوریه می رسید، خبرهایی درباره شهادت مدافعان حرم ایرانی. یک بار با هم داشتیم اخبار گوش می کردیم که من از ایشان پرسیدم: شما نمی خواهی بروی سوریه از حرم خانم زینب دفاع کنی؟ با صدای آرامی گفت: ما را که نمی برند. نوبت که به ما نمی رسد. اینجا آنقدر کار و مسئولیت هست که این سعادت نصیب ما نمی شود. این بحث همان جا تمام شد، آن موقع من خبر نداشتم محمد از مدت ها قبل به همکارانش سپرده و حتی آنها را مدیون کرده برای یک بار هم که شده او را با خودشان به سوریه ببرند.
از آخرین حضور همسرتان و روز اعزامشان بفرمایید:
15فروردین بود. محمد برگشت من را نگاه کرد و دلم ریخت. تا قبل از آن فکر می کردم قضیه رفتنش خیلی جدی نیست. فکر می کردم جدی نمی شود. هیچ حرفی نزدم. گیج شده بودم. فقط نگاهش می کردم. محمد به دوستش گفت: چند دقیقه به من فرصت بده خبر می دهم. بعد رو کرد به من و گفت برای اعزام امشب چند تا جای خالی است، شاید دیگر هیچ وقت قسمتم نشود. من همان لحظه احساس کردم خود خانم زینب او را خواسته، انگار که گلچین کرده باشد مدافعان حرمش را. محمد را همان لحظه دعوت کرده و به این دعوت نمی شد نه گفت. می دانستم اگر گریه کنم، اگر حرفی بزنم، شاید دودل شود، شاید با نگرانی برود. گریه نکردم چون می دانستم دوست دارد برود. در تمام13 سال زندگی مان، در تمام برنامه هایی که شرکت می کرد، ماموریت هایی که می رفت، من هیچ وقت نه نیاوردم، حتی آن روزهایی که بچه ها کوچک تر بودند، مهدی تازه به دنیا آمده بود، فاطمه پنج سالش بود و حسن دو سالش بود و همسرم به خاطر این که مسئول اردوهای جهادی بود، مدام به ماموریت می رفت و یک ماه و بیست روز خانه نبود، هیچوقت نگفتم این بار نرو. آن موقع بچه ها خیلی به پدرشان وابسته بودند، وقتی می رفت خانه مان از صدای گریه بچه ها می ترکید. بعضی وقت ها حتی خودم می نشستم با بچه ها گریه می کردم، اما با این حال گله نمی کردم از رفتنش... .

• بچه ها چه؟ از رفتنش خبر داشتند؟
بله. خودش همان شب، قبل از رفتن با بچه ها صحبت کرد. آنها را برد داخل اتاق و گفت: دارم می روم سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) قبلا شاید می رفتم ماموریت برمی گشتم، اما الان ممکن است بروم و برنگردم. این ها را بعدها فاطمه دخترمان به من گفت.

از نحوه شهادتشان چیزی می دانید؟ 
همسرم از شهدای خان طومان است. آن طور که به ما گفته اند، محمد بعد از عملیات به همراه2-3نفر از هم رزمانش برای برگرداندن رفقای مجروحشان به منطقه برگشته بودند، حتی دوستانشان را هم داخل ماشین گذاشته بودند، اما تک تیراندازهای تکفیری یکی یکی او و دوستانش را با تیر زده و ماموریتشان ناتمام مانده بود. حتی ماشین تا فردا صبح روشن مانده بود.

• خبر شهادت شان را چطور به شما رسید؟
غروب روز بعدش. من ناخودآگاه حال بدی داشتم. بچه ها را ساعت هفت شب خواباندم. یکی از دوستانمان زنگ زد و گفت محبوبه خانم نگران نباشی. شایعه بوده تکذیب شد. پرسیدم: چی تکذیب شد؟ گفت همین خبرها که در اینترنت است! 
خبر شهادت آقا محمد. همان موقع قلبم گرفت. گفتم من دیروز با محمد صحبت کردم دیروز، حالش خوب بود. این تماس که قطع شد، عمویم زنگ زد گفت خانه ای؟ من و پدر و مادرت می خواهیم بیایم به تو و بچه ها سر بزنیم. گفتم من دارم استراحت می کنم بچه ها هم خوابیده اند. بعد رفتم سراغ گوشی خود آقا محمد، اینترنت گوشی را وصل کردم و دیدم هی خبر شهادت ایشان آمده و هی تکذیب شده. ساعت11 شب بود که عمو و پدر و مادرم به خانه ما آمدند. من آن موقع دیگر یک حالت سرگردانی پیدا کردم. 
عمویم گفت: نگران نباش اینها فقط در محاصره هستند، اسیر شده اند. گوشی ایشان مدام زنگ می خورد. من دیگر شک کرده بودم به خاطر همین یک بار خودم گوشی ایشان را برداشتم، همان لحظه پسرعموی آقا محمد، برای عمویم پیام داد که شهادت محمد مبارک. بعد عکس پیکر ایشان را فرستاد. من همان لحظه از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، تنها کاری که کردم این بود که وضو گرفتم و نماز خواندم. بعد هم خانه شلوغ شد. فقط در این بین فرصت کردم به بچه ها که از خواب بیدار شده بودند بگویم یادتان است بابایی گفته بود ممکن است برنگردد. الان شهید شده و دیگر برنمی گردد.

• شما و بچه ها با شهادت همسرتان کنار آمده اید؟
محمد هست. محمد کنار ما حضور دارد. در خانه ما اصلا فعل ماضی درباره ایشان به کار نمی رود. من همیشه عکس ها و فیلم های ایشان را می آورم به بچه هانشان می دهم. با هم صحبت می کنیم، همه حرف های ما زمانِ حال دارد.

و اما حرف آخر...


آنچه باعث شده اینها مدافع حرم بشوند و جانشان را در این راه بدهند، یک انگیزه الهی است. همسرم همیشه می گفت: خدا خودش به انسان ها عزت می دهد و چه عزتی بالاتر از شهادت. حالا می بینم این جمله اش عین حقیقت بوده. این عزت، نصیب هر کسی نمی شود.

انتهای گزارش 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران