چهارشنبه 15 مرداد 1399 |

13:42:0    1399/05/07 مادر شهید محمود حافظی در گفت و گو با حیات:

پسرم از نماز شب به معراج شهادت رسید

مادر شهید "محمود حافظی" گفت: محمود از همان نوجوانی نماز شبش ترک نمی شد و حضور او در این فضای معنوی پایش را به میدان شهادت باز کرد.

خانم فاطمه عاجل نیا، مادر شهید "محمود حافظی" و همسر "حاج عباس حافظی" که از روز اول جنگ تحمیلی زندگی خود را وقف دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی کرده، پس از گذشت سال ها با حلقه اشکی که در چشمانش رنگ می گیرد، غبار زمانه را پس می زند و علیرغم همه مشکلاتی که در این سال ها سپری کرده است، کامش را با یادآوری خاطرات دو عزیز سفر کرده اش شیرین می کند.

 

به همین انگیزه، پایگاه خبری حیات، گفت و گویی را با این مادر شهید ترتیب داده است که مشروح آن را در ادامه می خوانید:

لطفا از نحوه آشنایی خود با حاج عباس حافظی برای ما بگویید.


من اهل مشهد هستم و حاج عباس اهل روستایی از توابع مشهد بود. دو ماه پس از ازدواج با اصرار ایشان به تهران آمدیم که در ابتدا برای من که از خانواده جدا شده بودم، خیلی سخت بود. حاج عباس مدتی را به شغل رنگرزی مشغول شد و سپس توانست مغازه خوار و بار فروشی کوچکی در حوالی میدان خراسان بخرد.

حاصل زندگی شما و حاج عباس چند فرزند بود؟


ما صاحب6 پسر و 2 دختر شدیم که البته پسرم محمود به شهادت رسید و هیچ وقت فراموش نمی کنم که این بچه با سن کم به قدری با خدا بود که نماز شبش ترک نمی شد و با وجود اینکه جزو بهترین شاگردان مدرسه بود، هر زمانی فرصت خالی پیدا می کرد به مغازه حاج عباس می رفت تا کمک کار پدرش باشد.



از روزهای آغازین جنگ و تصمیم حاج عباس برای اعزام به جبهه بگویید.


دقیقا همان روزی که جنگ آغاز شد، حاج عباس اقلامی را برای اعزام به جبهه پشت وانت می چید که ظاهرا پسر بچه ای در آن حال از او یک کمپوت می خرد و نمی تواند کل پول را بپردازد و می گوید روزی یک تومان برایت می آورم و حاج عباس می گفت این پسر هر روز پیاده تا میدان خراسان می آمد تا یک تومان بدهی اش را بدهد که این مسئله باعث شد، حاج عباس تحت تاثیر تقوای آن پسر قرار بگیرد و از فردای آن روز مغازه را تعطیل کرد و گفت باید به جبهه اعزام شوم تا من هم به نوبه خود وظیفه ام را انجام داده باشم. 

 

شهید محمود هم به تشویق پدر به جبهه رفت؟

محمود تنها 17 ساله بود که جنگ شروع شد و پس از امتحانات نهایی سال آخر به تبعیت از پدرش اصرار کرد که به جبهه برود و حتی منتظر نماند تا کارنامه اش را بگیرد و بعد از آن اعزام شود. قبل از رفتن هم به من گفت: مادر همین که بتوانم در جبهه لیوان آبی به دست رزمندگان بدهم، اجرش زیاد است.


شهید محمود چه مدت بعد از اعزام به جبهه شهید شد؟

پسرم یک بار بعد از سه ماه دوره آموزشی به مرخصی آمد و سپس دوباره به جبهه اعزام شد و کمتر از یک سال بعد از آن تاریخ هم به شهادت رسید. پیش از شهادت هم برای همه اعضای خانواده وصیت نامه های جدایی نوشت که یکی از بندهای وصیت نامه این بود که از طرف او مبلغ 15 هزار تومان به اهالی کوچه مان در محله مسعودیه پرداخت کنیم، چرا که  در مدتی که پشت دخل مغازه بوده، ممکن است که ترازویش میزان نبوده و در حق اهالی محل اجحاف شده باشد.


چگونه خبر شهادت فرزندتان را دریافت کردید؟

یک روز صبح در خانه بودم که همسایه مان زنگ خانه را زد، وقتی درب را باز کردم، چهره منقلب همسایه را دیدم که با بغض گفت: «سربازی را در کوچه دیدم که به دنبال منزل شما می گشت از او پرسیدم کارت چیست؟ گفت، آمده ام خبر شهادت شهید محمود حافظی را به خانواده اش بدهم.» از همان لحظه پسر دیگرم که ارتشی بود از طریق رابط هایی که داشت از مناطق مختلف جبهه خبر می گرفت تا حاج عباس را پیدا کند و او را برای مراسم تدفین پسر شهیدمان به تهران بیاورد، اما هیچ اثری از حاج عباس در منطقه پیدا نکرده بود. تا اینکه محمودم را با همان لباس های لحظه شهادت به خاک سپردیم و چند روزی گذشته بود که حاج عباس به خانه آمد و سر کوچه که حجله محمود را دید، زانو زد و چند دقیقه ای با او صحبت کرد که همسایه ها متوجه شدند و با شیون حاج عباس را به خانه مشایعت کردند.


حاج عباس چگونه متوجه شهادت پسرش شده بود؟

هم رزمانش تعریف می کردند که یک شب حاج عباس را دیدیم که ایستاده و با خودش حرف می زند، وقتی از او پرسیدیم با چه کسی صحبت می کنی؟ گفته بود که پسرم محمود به دیدنم آمده و می گوید که شهید شده است و من باید به تهران برگردم و  حاج عباس همان شب علیرغم توصیه  رزمنده ها راه افتاد و صبح روز بعد در حالی  به خانه رسید که پاهایش زخمی شده بود.
چه خاطره ویژه ای از حاج عباس در ذهنتان مانده است؟

او در تمام طول جنگ در جبهه حضور داشت و معتقد بود که به وظیفه شرعی خودش عمل کرده است و خیلی دوست داشت به مقام شهادت برسد، اما پس از جنگ به تومور بدخیمی مبتلا شد و در این حین، نام ما برای حج تمتع درآمد و با وجود مخالفت بچه ها اصرار داشت که حتما خودش در مراسم حج شرکت کند و متاسفانه در مکه بیماری اش عود کرد و همان جا هم از دنیا رفت، اما از آنجایی که دولت عربستان اجازه انتقال جسد را به ایران صادر نمی کرد، مسئولین مربوطه به او سرم وصل کردند و به عنوان یک بیمار بدحال او را با پرواز به ایران آوردند که این مسئله را هرگز نمی توانم فراموش کنم و معتقدم حاج عباس هم به شهادت رسید و خوش به سعادتش که در چنین فضای معنوی و مقدسی از دنیا رفت.

مصاحبه از پوریا بهرادکیان

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران