شنبه 5 مهر 1399 |

رزمنده جانباز خاطراتش را در «نفس های خردلی» بخ رشته تحریر دآورد

12:5:0    1399/06/24

رزمنده جانباز خاطراتش را در «نفس های خردلی» بخ رشته تحریر دآورد

کتاب «نفس‌های خردلی» روایتگر قصه رزمندگانی است که در دوراهی نجات جان خود و دیگری، غیر را انتخاب کردند و جان بر کف پای زندگی هموطن خود ایستادند.

 

به گزارش حیات به نقل از (ایبنا)، کتاب «نفس‌های خردلی»، خاطرات علی جلالی، از جانبازان شیمایی استان مرکزی است که پس از خاتمه عملیات والفجر 10 در سال 1366 و هنگامی که برای مرخصی اعزام می‌شوند در منطقه نزدیک مریوان کردستان توسط ارتش بعثی شیمیایی می‌شوند. آنچه در این کتاب به رشته تحریر درآمده تمام وقایعی است که این جانباز شیمیایی از سرگذرانده است.
پس از این واقعه، وی و پنج نفر دیگر برای مداوا به ژاپن اعزام می‌شوند و پس از دو ماه که در کما به سر می‌برد، پزشکان ژاپنی از وی قطع امید می‌کنند و دوباره به ایران برگردانده می‌شود، زیرا 90 درصد از ریه‌ها از بین رفته بود و وی باید زندگی‌اش را فقط با 10 درصد از ریه‌هایش ادامه می‌داد و در مقدمه کتاب نیز علت توجه به خاطرات این جانباز شیمیایی از سوی نویسنده کتاب نفس‌های خردلی، دوران طولانی مجروحیت شیمیایی و بیهوشی این رزمنده و جانباز دفاع مقدس، عنوان شده است.
«نفس‌های خردلی» روایتگر قصه رزمندگانی است که در دوراهی نجات جان خود و دیگری، غیر را انتخاب کردند و جان بر کف پای زندگی هموطن خود ایستادند. در بخشی از این کتاب به بچگی جلالی پرداخته شده، سپس فعالیت‌های وی در جبهه‌ها، وقایع بعد از شیمیایی شدن وی و تا زمان حال ادامه دارد.
با توجه به بیهوشی چندماهه این سرباز دلاور، نویسنده این کتاب برای تکمیل خاطرات جلالی از روایت مهین میرزایی (همسر جلالی) و برخی دوستان و همرزمانشان هم استفاده شده است. با توجه به این نوع روایت، نویسنده به ناچار از فصل‌بندی اجتناب کرده و ماجرا را از منظر نگاه راوی‌ها بیان کرده است و با توجه به اینکه مخاطب با سه راوی مواجه می‌شود، سعی شده است هر راوی با لحن خودش روایتش را پیش ببرد، بدون آنکه از متن جدا شود. افزون بر این جذابیت خاطرات نیز مطرح بوده است



در بخشی از این کتاب آمده است: «صبح قرار بود به حلبچه برویم که بی‌سیم زدند و گفتند نرویم و برگردیم. حلبچه بمباران شیمیایی شده بود. خطر حمله شیمیایی هنوز وجود داشت. با همان جیپی که شب عملیات گرفته بودیم تردد می‌کردیم و هنوز آن را تحویل لشکر نداده بودیم. داخل شهر شدیم. صحنه عجیبی بود. انگار دکمه استپ یک شهر را بزنی و مردم را در هر حالتی که هستند خشک کنی. مردم شهر کف خیابان‏‌ها، توی خانه‏‌ها، و بیابان‏‌ها بی‏‌حرکت مانده بودند. بمب سیانوری بود و اکثراً استفراغ کرده بودند. بعضی‌ها از شدت سرفه چشمشان از حدقه بیرون زده بود. تجهیزات دیگر به درد مردم نمی‏خورد.
آسیب‏ها شدید‏تر از آن بود که بشود تصور کرد. چند نفر از رزمنده‏‌ها دلشان سوخت و ماسک‌شان را دادند به مردمی که هنوز زنده بودند. در حال بیرون آمدن از منطقه بودیم که حدود سیصد بچه را دیدیم که با هم گریه می‏‌کردند. بچه‏‌ها یا خودشان آمده بودند آنجا یا با پدر و مادرشان. البته پدر و مادر‌ها تا رفته بودند بقیه را نجات بدهند، تلف شده بودند.
فرمانده‌ای که آنجا بود به ما گفت: «هر کس چند نفر از این بچه‏‌ها را بردارد و با خودش عقب ببرد.» نمی‏‌شد به بچه‏‌ها دست بزنی؛ بدنشان پر از تاول بود. فقط جیغ می‏‌زدند. به فکرم رسید پایین کوله‌پشتی‏‌ام را دو سوراخ بزنم. بقیه هم این کار را کردند و بچه‏‌ها را از پس کله گرفتیم و کردیم توی کولة یکدیگر. هر چه داد می‏زدند، گوش نمی‏دادیم. تعدادی از بچه‏‌ها شبیه هم بودند. انگار فامیل بودند. دست یکدیگر را گرفته بودند. یکی از آن‏ها را زدم به بغل و سر چفیه‏‌ام را گره زدم به فانسقه‌ام و سر دیگر آن را دادم دست یک دختر هشت‌ساله. چشم‏‌هایش سوخته بود. راه افتادیم. چند لحظه یک بار دختر به کردی می‏‌گفت: «برارکم، برارکم...» توانستیم تعدادی را از حلبچه خارج کنیم. همین‌طور که توی شیار‌ها می‌‏رفتیم، هواپیما‏های عراق بمباران را شروع کردند. به هر سختی بود، بچه‏‌ها را از کوه بالا بردیم. هلال احمر آنجا آماده بود و بچه‏‌ها را در چادر‌ها تحویل گرفتند.»

کتاب «نفس‌های خردلی»، تألیف ژیلا اویسی در 218 صفحه، شمارگان 1250 نسخه از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار نشر شده است.

 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران