سه شنبه 8 مهر 1399 |

سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم

10:49:0    1399/05/11 جانباز "عملیات کربلای 8" در گفت و گو با حیات:

سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم

محمد شاکری گفت: سجاده نمازم را پهن کرده بودم که خمپاره 60 عراقی ها به پای چپم خورد و ترکش هایش به دست چپ و سرم اصابت کرد.

 

 

 

جنگ تحمیلی سرشار از ناگفته های زندگی سلحشورانی است که جان خود را به دست گرفتند تا مرز های اعتقادی ایران اسلامی در حریم امن مکتب عاشورا از امنیت برخوردار باشد و در این راه، جانبازان و آزاده های عزیز همپای شهدا، ایثار و شهادت را در لغت نامه دفاع مقدس معنا کردند.

به همین انگیزه، پایگاه خبری حیات در گفت و گو با محمد شاکری سیاوشانی، جانباز عملیات کربلای 8 به بخشی از ناگفته های زندگی این ایثارگر پرداخته است که مشروح آن را در ادامه می خوانید:

کمی از دوران کودکی  و زندگی خانوادگی تان بگویید.

من در اردیبهشت سال 1346 در روستای سیاوشان از توابع آشتیان در یک خانواده مذهبی و سنتی متولد شدم. در سنین کودکی مثل همه بچه های روستایی با فوتبال، هفت سنگ و دوچرخه سواری سرگرم می شدم  و از 9 سالگی به بعد هم تابستان ها همراه پدرم که کشاورزی می کرد به زمین می رفتم و برای او هیزم جمع می کردم.

وضعیت تحصیلی شما در آن دوران به چه شکل بود؟


مدرسه روستای ما فقط مقطع دبستان و راهنمایی را تدریس می کرد و برای ورود به دبیرستان باید به مرکز شهر می رفتیم. من هم که دانش آموز درس خوانی بودم پس از پایان راهنمایی در سال 61 همراه پدرم که زمستان ها برای تامین مایحتاج خانواده به تهران می آمد و کارگری می کرد، به تهران آمدم، اما با توجه به مخارج بالای زندگی در شهر، مجبور شدم تحصیل را نیمه کاره رها کنم و یک موتور گازی خریدم و در محله ها و خیابان ها می چرخیدم وآهن و چُدن خرید و فروش می کردم.

 

 

 



چگونه زندگی شما با جنگ تحمیلی پیوند خورد؟
در سن هجده سالگی به روستای مان برگشتم تا به خدمت سربازی اعزام شوم و از آشتیان با "لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع)" به اندیمشک منتقل شدیم و آنجا هم پس از دوره آموزشی نظامی به ترتیب در کربلای 4، 5، 6، 7 و 8 حضور فعال داشتم که در آخرین عملیات جانباز شدم.

از نحوه جانبازی خودتان برای ما بگویید.
در کربلای 8 ما به خط مقدم (کانال ماهی) اعزام شده بودیم و فاصله ما از عراقی ها بین 200 تا 500 متر بود، من برای ادای فریضه نماز وضو گرفته بودم و سجاده ام را پهن کرده بودم تا نمازم را بخوانم که ناگهان "خمپاره60" دشمن به ران پای چپم اصابت کرد و در حدود 30 تا 35 ترکش هم در دست چپ و سرم جای گرفت.

از لحظات بعد از اصابت خمپاره چیزی را به یاد می آورید؟
ما به خاک عراق نفوذ کرده بودیم که این اتفاق افتاد و خونریزی شدیدی داشتم و تصور می کردم که به زودی شهید خواهم شد اما ناگهان یکی از رزمندگان با تیوتایی در منطقه حاضر شد و من را به اتفاق یکی دیگر از بچه ها که او هم زخمی بود را پشت ماشین انداخت و فورا به سمت خرمشهر حرکت کرد. از اتفاقات جالبی که هنوز در ذهنم مانده خمپاره هایی بود که در تمام طول مسیر به کنار جاده اصابت می کرد و من گمان می کردم هر لحظه ممکن است به ما بخورد، اما شهادت قسمت ما نبود و من در یک بیمارستان زیرزمینی در خرمشهر بستری شدم و فردای آن روز هم من را به نقاهت گاه اهواز منتقل کردند، پس از حدود 15 روز بستری به اصفهان و آشتیان منتقل شدم.


پس از این ماجرا دیگر به جبهه نرفتید؟
6 ماهی در خانه استراحت مطلق بودم و به مدت 4 ماه هم در سپاه آشتیان خدمت کردم تا اینکه دوباره به پادگان "شهید جعفری" کوت عبدالله اعزام شدم و یک ماه بعد از آن هم قطع نامه 598 به تصویب رسید و جنگ تمام شد. 

دو خاطره شاخصی که از حضور در دوران دفاع مقدس دارید برای ما و مخاطبین مان بگویید.


در جریان عملیات کربلای 8، پانزده نفر در سنگر بودیم و همیشه با هم شوخی می کردیم  و در بین ما یک سرباز ایرانی دیگرهم بود که فقط موقع ناهار و شام به سنگر ما سر می زد، پس از مدتی بچه ها به او مشکوک شدند و در یکی از دفعات، او را تا محل استقرارش تعقیب کردیم و دیدیم که مقدار زیادی خوراکی، نوشیدنی و دستگاه مخابره اطلاعات آن جاست، در واقع او از منافقینی بود که گرای ما را به عراقی ها می داد و بین بچه ها نفوذ کرده بود که ما سریعا دستگیرش کردیم. 
یکی دیگر از خاطرات شیرینی که هرگز فراموش نمی کنم، به همان عملیات کربلای 8 باز می گردد. یک شب در سنگر خوابیده بودیم که یکی از بچه ها آفتابه ای را برداشت که به دستشویی برود، در گرگ و میش شب ناگهان متوجه سربازی عراقی شد و بلافاصله لوله آفتابه را به سمت او گرفت، سربازعراقی هم به گمان اینکه سلاحی به سمتش هدف گرفته، تسلیم شد و ما او را به عنوان اسیر تحویل فرماندهان مان دادیم و 15 روز مرخصی تشویقی گرفتیم.

به عنوان سوال پایانی، از شرایط زندگی خود پس از جنگ بگویید.
پس از جنگ تا مدتی شغل خاصی نداشتم تا اینکه در سال 71 با همسرم ازدواج کردم و از آنجایی که تحصیلاتم را نتوانسته بودم ادامه دهم به شغل سابقم که خرید و فروش چُدن و آهن بود بازگشتم و کما کان هم در همان عرصه مشغولم اما خدا را شکر که دو فرزند صالح به نام های علی و یاسین دارم که هر دو دانشجو هستند و علی در رشته بهداشت . یاسین در رشته مهندسی عمران تحصیل می کنند.

مصاحبه از پوریا بهرادکیان

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران