یکشنبه 3 شهریور 1398 |

شخصیت شگفت انگیز مؤلف حرمان هور

1398/05/19 شرح حال شهید گرانقدر احمدرضا احدی از زبان مادرش

شخصیت شگفت انگیز مؤلف حرمان هور

حیات:کتاب حرمان هور، را که تورق کنید، ناخواسته در پی شخصیتی که آن حکایت ها و کلمات دلنشین از قلمش تراویده است، می گردید. نثر شیوا و زبان شاعرانه حکایت ها، شما را به دنیای پاکترین بچه های جنگ و جبهه می برد. شگفتی بزرگ آنجا است که صاحب این نوشته ها نه یک شاعر بلکه دانشجوی برتر رشته پزشکی تهران بوده است؛ شهید احمدرضا احدی.

به گزارش پایگاه خبری حیات، شهید احمدرضا احدی هنوز در میان نسل امروز، به شایستگی شناخته نشده است. او از جهات مختلف شخصیت استثنایی داشته است. کسی است که در سایه مطالعه عمیق از آثار ادبای جهان همانند ویکتورهوگو، تسلط خاص به ادبیات ایران و دنیای معاصر داشته است و با زبان منظوم و نثر گیرای خود، فضای پرالتهاب جنگ را با نگاهی لطیف و شاعرانه به تصویر می کشد.
از سوی دیگر، او سری در دانشگاه و پایی در جبهه دارد. ضمن نشستن بر کرسی دانشکده پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران همزمان در عملیات ها شرکت می کند سرانجام  تاریخ 12 اسفند 65 در منطقه عملیاتی شلمچه در حالی که همراه تیم اطلاعات عملیات برای شناسایی رفته بود، به مقام والای شهادت نائل شد. 
هفته نامه حیات طیبه در شماره 407 خود گفت و گویی با اشرف عروجی،مادر این شهید بزرگوار انجام داده است که می خوانیم:
مادر، احمد رضای عزیز به عنوان یکی از افراد برگزیده رشته پزشکی از درس و دانشگاه، به خاطر حضور در جبهه می گذرد، برای آنکه خوانندگان ما بیشتر آشنا شوند می خواهم ابتدا برای ما از استعداد و کارنامه علمی ایشان بگویید؟
شاید من اگر از هوش و استعداد پسرم بگویم شما بگویید که چون فرزندش هست این چنین تعریف می کند اما واقعاً احمدرضا یک نابغه بود، هوش فوق العاده ای داشت.
این را هم بگویم که احمدرضا دو دوره تحصیل را در دو شهر مختلف گذراند. ابتدا اهواز بعد ملایر. پدرش نظامی بود ما به دلیل همان شغل پدرش در اهواز زندگی می کردیم اما ایشان با شروع جنگ تحمیلی، ما را به شهر آّبا و اجدادی برگرداند. ابتدا احمدرضا می خواست با پدرش در اهواز بماند اما پدرش اجازه نداد. بهر هر حال به ملایر آمدیم. در دوران مدرسه همیشه شاگرد اول بود. یادم هست بچه های دیگر هم برای حل مشکلات و مسائل درسی خود به سراغ او آمدند.
مادر، من دستنوشته های احمدرضای عزیز را می خواندم. تحت تأثیر نثر زیبای و قلم ایشان قرار گرفتم آیا استعداد نویسندگی را از ابتدا داشتند؟
از همان اول خوب انشا می نوشت، دلیلش هم مطالعه گسترده اش بود. احمدرضا در تمام حوزه ها مطالعه داشت. کتاب های بسیاری از بزرگان را در خانه داشت. علاوه بر این به مطالعه ترجمه قرآن و کتابهای دینی هم می پرداخت. 
ذهنش روشن بود. همیشه این مثل را می آورد که انسان بی علم، مانند درخت بدون بی ثمر است. من هم مثل شما بعداً یادداشتهایش را تک به تک خواندم و این نوشته ها نشان می دهد، چه اندازه فکرش روشن بوده و راه شهادت را آگاهانه انتخاب کرده است.
غیر از درس و مشق فعالیتهای دیگری هم داشت؟
بیشتر وقتش را صرف تحصیل و مطالعه می کرد زمانی که اهواز بودیم هر از گاهی با دوستانش برای بازی فوتبال به کوچه می رفتند یا آنکه برخی ساعت ها مسجد می رفت.
شهید احدی  با بهترین استعداد علمی که داشتند می تواستند تحصیلات خارج از کشور ادامه دهند. چرا در چنین موقعیتی جبهه را انتخاب کرد؟
دوران مدرسه اش که به اتمام رسید همراه چند نفر از دوستانش رفتند سپاه پاسداران تا راهی خدمت شوند.
خیلی ها آن موقع که از قبولی او در رشته پزشکی با بالاترین رتبه خبر داشتند به احمدرضا می گفتند: نرو این جامعه به دکتر هم نیاز دارد. گوشش بدهکار نبود می گفت هم درس می خوانم هم در جنگ شرکت می کنم.
پدرش بیشتر از همه برای ادامه تحصیل اش پافشاری می کرد. احمدرضا نیز در پی این بود که در جبهه از تحصیل بازنماند. به همین خاطر همیشه در کوله پشتی اش کتاب هایش را به همراه داشت.
سال ۶۱ بود که راهی جبهه شد. دوستانش می گفتند که در ایام جبهه مشغول درس خواندن می شد و شبها در ساعتهای استراحت درس هایش را مرور می کرد.
از رشادت های دوران جبهه اش آنچه از همرزمانش شنیده اید، برای ما بگویید؟
ابتدا این را بگویم احمدرضا در طول حضور در جبهه چند بار مجروح شد و چند روزی را برای استراحت به پشت جبهه بازمی گشت اما باز راهی خط مقدم می شد.
یکی از خاطراتی که در ذهنم مانده است، مربوط به زمانی است که او دانشگاه قبول شد. خبر قبولی اش در کنکور زمانی اعلام شد که او در جبهه غرب مستقر شده بود.
همراه پدرش تا پادگان محل مأموریتش رفتیم تا از او بخواهیم برای ثبت نام در دانشگاه به خانه باز گردد.
ابتدا پریشان شد. تصور می کرد قصد ما بازگرداندن او از جبهه است اما وقتی فهمید بعد از ثبت نام دوباره به جبهه برمی گردد، بسیار ذوق زده شد. برای احمدرضا جبهه و جنگ واقعاً، مسئله اصلی بود. من برق خوشحالی در چشمانش را وقتی گفتیم ثبت نام کن دوباره به جبهه برگرد یادم نمی رود. آن روز فرمانده شان هم نزد ما آمد. من بخشی از کارهایی که احمدرضا در مأموریت ها انجام داده بود را از زبان او شنیدم او تأکید می کرد که احمدرضا ستون اصلی یگانشان هست و مأموریت های سخت را به عهده او می گذارد.
در کدام عملیاتها حضور داشتند و چه مسئولیتهایی را عهده دار شده بود؟
تا جایی که من خبر دارم در عملیات های رمضان،کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشته اند.
در پست های مختلف هم فعالیت داشته اند؛ بیسیم چی، آرپیجی زن هم بوده است، در دوره ای هم فرماندهی گردان را عهده دار شده است.
با این حال یکی از فرماندهان ارشدشان می گفت؛ حرف احمدرضا موقع تقسیم کارها این بود که من یک سرباز هستم. ایشان از عملکرد گردان احمدرضا بسیار اظهار رضایت می کرد. همرزم هاش می گفتند احمدرضا دل و جرات بیشتر از بقیه بود.
اینجا یک خاطره ای برایتان نقل کنم. طلبه ای هست که هر سال، شب شهادت احمدرضا با من تماس می گیرد برای عرض تسلیت. اوایل پرسیدم که احمدرضا را از کجا می شناسی، گفت در جبهه که بودیم از نزدیک شاهد شاهد کارهای او در جنگ بودم، بعد از پرس و جو متوجه شدم آن جوان دانشجوی پزشکی است. او همینطور خاطره نجات برخی از بچه های مجروح توسط احمدرضا را که زیر بمباران دشمن مانده بودند، نقل می کرد و می گفت که یکی از بچه ها از ناحیه پا مجروح شد و کسی جرات نکرد زیر رگبار دشمن به سمت او برود اما احمدرضا داوطلب شد و با هر زحمتی آن جوان را به سنگر بازگرداند.
یکبار هم در جریان بمباران شهر، احمدرضا برای ترمیم مجروحیتش در منزل بود، گلوله در استخوان پایش مانده بود و به این خاطر با عصا راه می رفت، یکباره با صدای آژیر، بمباران شروع شد. من خیلی ترسیده بودم، احمدرضا مرا در آغوش گرفته بود و در حالی که آرامش می داد، من را به زیر زمین فرستاد و خودش رفت. گفتم کجا می روی، دیدم بچه ها و مادران همسایه که مثل من ترسیده بودند را به زیرزمین منزل ما هدایت می کند.
تا آنجا که خبرداریم احمدرضای عزیز صحنه های مهم از نبرد و دلاوری همرزمانش را در شبهای عملیات ثبت کرده است، آن نوشته هایش الان کجا هستند؟
خوشبختانه اغلب مطالبش بهره برداری شده است، در روزهای اول، سه دفتر خاطراتش را جمع کردند و یک دفترچه درست کردند. اما بعد از گردآوری مجموعه این دفاتر، کتاب حرمان هور را منتشر کردند. کتاب حرمان هور سه سال بعد از شهادتش به چاپ رسید. این کتاب ۱۵ بار به چاپ رسید. احمدرضا علاوه بر خاطرات خودش یادداشتی هایی از دوستانش همراه داشت که اغلب شان شهید شده اند و این قسمت خیلی ارزش دارد.
چه اندازه برای معرفی شخصیت شان از طرف نهادهای مختلف تلاش شده است؟
خانه هنرمندان برای برگزاری همایش پیشقدم شده است، ما را هم چند بار دعوت کردند چون در دفترهای احمدرضا، نقاشی های زیبایی یافته بودند. مثلاً چهره دوستانش را با خودکار کشیده بود. به دلیل آن آثار، نامش به عنوان شهید هنرمند هم ثبت شده است. من در عین حال از برخی بی اعتنایی ها توسط ارگانهای مختلف گلایه دارم. بعد از شهادت پسرم، همسرم نتوانست طاقت بیاورد. درست یک سال بعد بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت.  سه فرزند دیگرم ساکن تهران هستند اما من نتوانستم دل از خاک احمدرضا بکنم و  پیش او در ملایر مانده ام.
زندگی و دوران جنگ امثال احمدرضا، می تواند برای جوانان ما الگو باشد. یادم هست در دوره ای برخی از بچه ها می خواستند فیلمی از زندگی اش بسازند حتی گروه فیلم برداری شان نزد من آمدند اما بعد از مدتی گفتند بودجه نمی دهند و رها کردند.  
احمدرضا با سه نفر دیگر از همشهری هایش در محله درکه، خانه اجاره کرده بودند تا در دانشگاه بهشتی درس بخوانند اما از آن ۴ جوان برتر برگزیده کنکور پزشکی، سه نفرشان شهید شد. ما چنین جوانانی را از دست دادیم.آنها اگر مانده بودند، جزو پزشکان بزرگ بودند.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :