یکشنبه 3 شهریور 1398 |

شهیدی که گمشده اش را در جبهه یافت

1398/05/15 به بهانه روز فراق عضوی از خانواده جهادی صاحبی اصفهانی

شهیدی که گمشده اش را در جبهه یافت

حیات:پسر درس خوان و نجیب خانواده مشهور صاحبی اصفهانی در حالی که به تازگی درس و مدرسه را به پایان برده بود، لباس رزم پوشید و به همراه گروه بچه های مسجد و محل، راهی میادین نبرد حق علیه باطل شد. حسن صاحبی چنان با جبهه اُنس گرفته بود که این جمله او بعد از سی و اندی سال هنوز در خاطره ها جاری است که زندگی واقعی آنجا [جبهه] است. سنگر و جبهه جایی بود که این فرزند برومند صاحبی اصفهانی، گمشده اش را آنجا یافت.او در میانه ماموریتش، مجروح شد و برای درمان به پشت جبهه انتقال یافت اما شوق همراهی با مردان بی ادعا، او را دوباره به خط مقدم نبرد کشاند.در نوشته ای که از شهید برجای مانده، در آخرین راز و نیازش با معبود، می خواهد پیکرش گمنام بماند و در خلوت و خلوص به وصال دوست نائل شود.

به گزارش پایگاه خبری حیات، نشریه حیات طیبه در سالروز شهادت این بسیجی نامدار با پدر صبور و گرانقدر ایشان آقای محمدعلی صاحبی اصفهانی به گفت و گویی داشته است که در ادامه می خوانیم. 
جناب صاحبی برای شناخت بیشتر شهید گرانقدرمان، قدری از فعالیتهای ایشان در دوران قبل از دفاع مقدس بگویید، بویژه دوره نوجوانی اش که در ایام انقلاب سپری شده است؟
در دوران قبل از جنگ تحمیلی، بیشتر اوقات حسن با چند نفر از دوستان نزدیکش اکثراً در مسجد محل مان می گذشت. او تحت تأثیر فعالیت های دوستانش در خیلی از مجالس که از سوی روحانیون شهر برای حمایت از حرکت امام خمینی(ره) تشکیل می شد، شرکت داشت. من کلیاتی از فعالیت هایش را خبر داشتم اما هیچ گاه درباره جزئیات کارهایی که آن موقع در مساجد برای راهپیمایی و تجمع انجام می داد، پرس و جو نمی کردم.
روزهای انقلاب با دوران مدرسه حسن آقا همزمان شده بود، تحصیلاتش را تا کجا ادامه داد؟
حسن با آنکه گرم فعالیت های مربوط به انقلاب شده بود اما از درس و مدرسه باز نمی ماند. در مقایسه با دیگر فرزندان او حقیقتاً هوش بالایی داشت و بارها دبیرانش او را به تحصیلات و مطالعات بیشتر تشویق کرده بودند. دلیل موفقیتش این بود که در کارهایش منظم بود و برای استفاده از وقت و زمان خودش همیشه برنامه داشت.
پایان دوران تحصیل حسن در مدرسه با شروع جنگ همزمان شد و او به اتفاق شماری از همان دوستان مسجد و محل، راهی جبهه شدند.
اشاره به موفقیت های تحصیلی اش کردید، به طور مشخص در چه زمینه ای نسبت به بچه های دیگر برتری داشت؟
حسن به خاطر مطالعاتی که آن موقع میان بچه های مذهبی خیلی رایج بود اطلاعات و اشراف زیادی به مسائل جامعه داشت. همین تسلط او بر مسائل اجتماعی باعث می شد خیلی از اعضای خانواده و فامیل نیز به او مراجعه کنند. علاقه و عشق خاص به کتاب نهج البلاغه داشت. هنوز در قفسه ما آثار زیادی که او آن روزها مطالعه می کرد، به یادگار نگه داشته شده است.
به لحاظ اخلاق فردی، در مقایسه با دیگر فرزندان تان، حسن آقا چه ویژگی و روحیات خاصی داشت؟
حسن پسر بزرگ من بود. شاید اولین تفاوت دوره نوجوانی حسن این بود که بسیاری از شیطنت های بچه های دیگرم را نداشت. از ابتدا به خاطر نجابت و متین بودنش، مورد تحسین ما بود. بیشتر از خوش اخلاقی اش، برای من، درک اجتماعی او جالب بود. همین آگاهی باعث می شد بسیاری از مشکلات و کمبودها را هضم کند یا موقع بروز اشتباه و رفتار حساب نشده، برای عذرخواهی و دلجویی از فرد مقابلش پیشقدم می شد.
حاج آقا صاحبی این گونه که توصیف می کنید شما و اعضای خانواده علاقه خاصی به حسن آقا داشتید. با این علاقه شدید چطور راضی شدید ایشان جبهه برود؟
بی شک ما هم مانند هر والدین دیگری، نگران فرزند و جگر گوشه خویش بودیم. حتی من و مادرش تلاش زیادی کردیم تا به دلیل کم سن بودن، او را از این تصمیم منصرف کنیم. یادم هست آن روزها بیش از همه، مادرش سعی داشت حسن آقا را به تغییر تصمیم، راضی کند. اما گویا او انتخابش را کرده بود و حاضر نبود تحت هیچ شرایطی ان را تغییر دهد.
آن لحظه خداحافظی که شهید ساک خود را برای پیوستن به کاروان اعزامی به جبهه برداشت را یادتان می آید؟
بله کاملاً به خاطرم مانده است. در همین لحظات جدایی و خداحافظی، پیش من آمد و با همان معصومیت چشمانش گفت: پدرم شما که شاهد هستید دشمن در خاک ماست. نمی شود این همه جوان برای دفاع از کشور و انقلاب در حال عزیمت به جبهه باشند و من تماشاچی شوم یا در خانه، خودم را زندانی کنم. موقع شنیدن این حرفها خیلی جدی به چشم هایش نگاه دوختم و در دل خود گفتم، ماشاءا... پسرم، چقدر تو بزرگ شدی. بعد گفتم: برو؛ تو هدیه خدا به ما هستی، خودش هم می داند چطور محافظت کند.
زندگی من با خاطرات حسن سپری شده است. ما زمانهای زیادی را باهم می گذراندیم. چون اولین فرزندمان بود. همیشه همراه من بود و برای خرید یا هر کار دیگری من را همراهی می کرد. خاطرم هست بسیاری از اوقات که  من سرگرم خرید لوازم مورد نیاز منزل بودم او هم از فرصت استفاده می کرد و میان کتابها گشتی می زد و دست آخر هم یکی دو کتاب برای مطالعه برمی داشت.
دقیقاً چه زمانی به جبهه عزیمت کردند؟
همان سال های شروع جنگ. به نظرم سال ۶۱ بود. در مدت فعالیت در جبهه دوبار به مرخصی آمد. یکبار در این رفت و آمدها بین خانه و جبهه مجروح شد. در جریان این مجروحیت ترکش به کتف دستش اصابت کرده بود و امدادگران او را برای استراحت به اصفهان برگرداندند.
بعد که اندکی جراحتش ترمیم شد، دوباره به جبهه رفت. مادرش می گفت: پسرم اجازه بده زخم بسته شود اما گوشش بدهکار نبود.
در طی دوران دفاع مقدس، حسن آقا چه ماموریت ها و فعالیتهایی را عهده دار شد؟
آن روز، برادرم مرتضی در عملیات های والفجر و رمضان حضور داشت. همین اندازه یادم هست که حسن در اکثر این عملیات ها به عنوان یک نیروی رزمی، عمویش را همراهی می کرد. البته بعد از شهادتش زمانی که برای تفحص می رفتیم، از همرزمانش شنیدم که حسن بیسیم چی بوده و اغلب، کارهای ارتباطی از خط مقدم را برای لشگرشان پوشش می دادند.
نیروهایی که در زمینه مخابرات و تکنولوژی در جبهه فعالیت داشتند به رازداری مشهور بودند. این خصوصیت را در شهید چگونه توصیف می کنید؟
درست است. به همین دلیل، حسن هم چند باری که به خانه آمد راجع به همه چیز صحبت می کرد الاً کارهایی که در جبهه بردوش داشت. هر وقت من یا یکی از اعضای فامیل می پرسیدیم که شما چه کارهایی را در جبهه عهده دار می خندید و می گفت من خادم رزمندگان هستم.
در این فرصت چنانچه ممکن است یکی از خاطرات شیرین شهید را برای مخاطبان ما نقل کنید؟
وقتی به مرخصی می آمد، من بسیار سراغ دوستان و بچه های محل را می گرفتم. او هم سر به سرمان می گذاشت و می گفت: همه دارند خود را برای شهادت آماده می کنند. البته آن چیزهایی که تعریف می کرد، چندان هم شوخی نبود چون طبق گفته حسن، قبل از شروع هر عملیات، رزمندگان برنامه های مفصل مذهبی تشکیل می  دادند و دست آخر هم، از یکدیگر طلب حلالیت می کردند. آنها به راهی قدم گذاشته بودند که پایانش اغلب شهادت بود. 
یا خاطرم هست از او سوالات زیادی در مورد روحیه جنگی اش می پرسیدم و می گفتم حسن نمی ترسی؟ و او جواب می داد، پدرم از چه بترسم، از شهادت؟! این یک افتخار است.
وقتی صحبت از شهید و شهدا می شد، مثل خیلی از جوانان آن روز، حال حسن هم تغییر می کرد. بارها این جمله را من و اعضای خانواده از او شنیده بودیم که می گفت : زندگی واقعی در آنجا [جبهه] است.
جناب صاحبی شما جزو پدران صبور هستید که دوران سختی را برای یافتن پیکر حسن گذرانده اید. می شود اندکی در این باره توضیح دهید؟
ما از حسن بی خبر بودیم. اما خیلی به جست و جو در منطقه باقی مانده از جنگ و یا پرس و جو از همرزمان و دوستانش ادامه می دادم. در این دوران انتظار، بر اعضای خانواده و دیگر فرزندانم لحظه های سختی گذشت و می دانید که هنوز پیکر فرزندم بازنگشته است.
حاج آقا در پایان این مصاحبه می خواهم آنچه قبلاً به عنوان خاطره خوانده ام را از زبان خود شما برای خوانندگان نشریه روایت کنیم، یعنی ماجرای مربوط به یافتن وصیتنامه حسن عزیز؟
وقتی به جبهه رفتم، فرماندهان و برخی همرزمان حسن،  شهادتش را تأیید کردند اما من نمی توانستم باور کنم تا اینکه وسایل باقی مانده از او را تحویل گرفتم.
در جست و جوی  لباس هایش، کاغذی را یافتم که در واقع آخرین نوشته های او بود. این نوشته، بیشتر نوعی راز و نیاز با معبود بود. او خواسته ها و آرزوهایش را روی کاغذ آورده بود و دست آخر هم از خدا خواسته بود او را درمیان شهدای گمنام قرار دهد. به این قسمت های نوشته اش که رسیدم، حالم به کلی منقلب شد. بعد از آن بود که شهادت حسن را باور کردم.


فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :