سه شنبه 1 مرداد 1398 |

1398/03/08 روایت اسرای مفقود الاثر– رحمان سلطانی

قسمت هشتاد و هفتم: دزد منم!

حیات:با چه زبونی به این زبون نفهما باید حالی میکردیم که قضیه دزدی در بین نبوده و ارشد آسایشگاه برای خودشیرینی این کارو کرده. مگه حالیشون بود و می فهمیدن؟! چکار باید می کردیم. یه بار دیگه تهدید تکرار شد و کسی بلند نشد.

 بار سوم فرمانده اعلام کرد که اگه دزد بلند بشه و به گناهش اعتراف کنه در امانه و بخشیده میشه. فقط میخایم شناسایی و رسوا بشه و دیگه این کار روتکرار نکنه. در کمال تعجب  و ناباوری دیدیم یکی از بسیجی ها بلند شد و گفتم من برداشتم. فرمانده گفت چرا گفت گرسنم بود و عذرخواهی کرد و قول داد فردا جبران کنه و صمونشو به اون آقا بده. دهان همه از تعجب باز شده بود. بهروز همون ارشد آسایشگاه با دمِش گردو می شکست و با قیافه ای حق به جانب می گفت دیدید دزدی در کار بود. یه عده هم باورشون شده اون بنده خدا دزدی کرده. اما اکثرا می دونستیم اون بزرگوار از آبرو و حیثیت خودش گذشت و انگ دزدی رو به جون خرید که بچه های بیگناه شکنجه نشن و بیهوده زیر ضربات کشنده کابل ها قرار نگیرن. اون روز فرمانده عراقی بخاطر آبرو خودش که امان داده بود کاری به اون عزیز نداشت و مجازاتش نکردن، ولی همه ما و هم خود اون مرد بزرگ می دونستیم که عراقیا اونو ول نمی کنن و یه روزی تاوان سختی خواهد داد. چن روز بعد که به بهانه ای ریخته بودن داخل آسایشگاه و بعضیا رو می زدن ، ایشون رو بیرون کشیدنو اونقدر زدند که بیحال گوشه آسایشگاه افتاد. از این دست از خودگذشتگی ها و ایثارها کم نبود و بارها و بارها شاهد چنین از خودگذشتگی هایی بودیم.

ادامه دارد 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :