دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 |

1398/02/21

بزرگ مرد کوچک

حیات:جثه‌اش خیلى کوچک بود. اوایل که توى سنگر مى ‌خوابید، بعضى شب‌ها توى خواب و بیدارى مى ‌گفت: «مامانى! آب... مامانى! آب...»؛ بچه‌ها مى خندیدند و یک لیوان آب مى ‌دادند دستش. صبح که بیدار مى شد و بچه‌ها جریان را مى گفتند، انکار مى ‌کرد.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :