پنجشنبه 31 مرداد 1398 |

دنیای ناشناخته جانبازان سرزمین ما

1398/01/28 پای گفت و گوی علی اکبر مهدوی میاندشتی جانباز ۷۰ درصد

دنیای ناشناخته جانبازان سرزمین ما

روز جانباز فرصتی برای یادآوری فصل بزرگی از تاریخ ایران ماست. دورانی که در آن مردانی پا به میدان مبارزه و جنگ نهادند که در راه برقراری صلح و آزادی این مرز و بوم بالاترین همه رنج ها و سختی ها را به جان خریدند. روز جانباز تلنگری برای درک این واقعیت است که آرامش و عزت امروز و فردای ایران اسلامی مدیون این مردان بی ادعا است. همینطور بهانه ای برای به خاطر سپردن 30 سال شکیبایی همسران و خانواده بزرگ ایثارگران این سرزمین. اریخ هر ملت بزرگ و قدرتمند را مجاهدان و مدافعان آن رقم زده اند. کسانی که هر کشور و ملت در برابر طوفان تهدیدها و دشمنی ها بر شانه قدرتمند آنها تکیه کرده اند. پشت نام هر ملتی که در تاریخ نام و نشانی از بزرگی دارد، سیمای رادمردانی را می‌توان دید که با جانفشانی، خوف و خطر اسارت را از زندگی نسل‌های آینده دور کرده‌اند. در چنین روز بزرگی میزبان یکی از یادگاران عملیات های بزرگ والفجر شدیم. علی اکبر مهدوی میاندشتی جانباز 70 درصد که امروز در عین حال به عنوان یک چهره موفق و خلاق در جایگاه مدیر کارخانه سنگبری اصفهان شناخته شده است او حرفهای بسیار از روزها و شبهای جبهه و جنگ دارد.


جناب مهدوی در روزهایی قرار داریم که حماسه های جنگ و جبهه را بیشتر تداعی می کند روز جانباز و روز پاسدار و دیگر مناسبت های مهم، لذا می خواهم ابتدا به روزهای حضور شما در جنگ برگردیم و شما از آنچه دیده اید، اندکی برای مخاطبان ما بگویید.

من توفیق این را داشتم که قریب سه سال آن روزهای تاریخی را از نزدیک ببینم و تجربه کنم که منجر به جانبازیم شد. عملیات هایی که فرصت حضور یافتم نیز بخشهای مهمی از جنگ را تشکیل می دهند و چنانکه مطلع هستید هر کدام از این عملیات نیز خاطرات بسیار همراه دارند و ما شاهد وقوع جانفشانی عزیزانمان و شکست های سنگین صدام در این عملیات ها بودیم.

یادم هست که حدود 16 سال داشتم که من را به صف رزمندگان و مجاهدان جنگ راه دادند بعد از عزیمت به خط مقدم و با مرحله آمادگی و آموزش که گذرانده بودیم به تدریج در عملیات های والفجر ۸ ،کربلا ۵، کربلا ۱۰ و نصر ۸ را شرکت کردم.

در همه این عملیات ها یکی از دلگرمی های من این بود که در رکاب فرماندهان و رزمندگان لشگر امام حسین (ع) می جنگیدم کسانی که به معنای واقعی پاکباخته و الگو برای امثال من بودند در لشگر امام حسین (ع) نیروهای ما یک گردان عملیاتی به نام «یازهرا (س) » را تشکیل داده بود من بعد از مدتی تجربه اندوزی و مشق نظامی در حضور پیشکسوتان توفیق یافتم در جایگاه مسئولیت دسته در عملیات ها حضور داشته باشم.

در کدام عملیات ها مجروح شدید، مخصوصاً اتفاقی که منجر به جانبازی تان شد، کجا رخ داد؟

در عملیات والفجر 8 بود که من به اتفاق چند نفر از همرزمان در راه منطقه عملیاتی بودیم که در تیررس دشمن قرار گرفتیم. آن روز یادم هست تصمیم گیری برای ما خیلی سخت شده بود در واقع نه راه پس داشتیم نه راه پیش. فقط می توانستیم با انجام تیراندازی از خود دفاع کنیم.

حالت نوعی دوئل با دشمن از فاصله خیلی نزدیک را پیدا کرده بودیم در میان باران گلوله در واقع مجبور بودیم به پیش قدم برداریم. در بحبوحه همین درگیری نفسگیر بود که یکی از گلوله های دشمن دست من را نشانه رفت .

ابتدا که گرم نبرد بودیم اصلاً متوجه آسیب های وارد شده به بدنم نشدم اما بعد که آتش رگبارها فروکش کرد دستم جراحت شدید برداشته و ناگزیر از رفتن به تیغ جراحی هستم در بیمارستان که باید لباس خاکی و خون آلود را می کندم بیشتر متوجه وضعیت زخم دستم شدم. خلاصه گلوله های دشمن کار خودش را کرده بود یکی از چیزهایی که در آن حال و هوای دوران مجروحیت من را آرامش می داد مردانی بودند که با همان تن مجروح و بعضاً بدون دست یا یک پا در جبهه حضور یافته بودند. اکثر فرماندهان بزرگ جبهه اعم از فرماندهان تیپ و لشگر این ویژگی را داشتند یعنی از ابتدای جنگ چند بار زخمی شده بودند اما این جراحت مانع از حضور و همراهی آنها با کاروان رزمندگان در عملیات های مختلف نمی شد.

مثل فرمانده نام آور لشگر امام حسین (ع)، شهید حسین خرازی که خاطره دلاوری هایش را بسیار شنیده اید.

در میان عملیات های مختلف که شرکت داشتید و صحنه های زیبایی که از روحیه معنوی و جهادی بچه های جنگ تجربه کرده اید، کدامیک برای شما شیرین تر و زیباتر بوده است؟

البته واقعاً جبهه ها همه روزها و ساعت هایش صفای خاص خود را داشت و هر رزمنده ای دست به قلم شود، کتابی بزرگ از خاطرات دوران حضورش به دست می دهد.

برای من صحنه ها و اتفاقاتی که در جریان عملیات والفجر ۸ تجربه کردم، حظ خاصی دارد.

در این عملیات قرار بر این بود که رزمندگان با گذشتن از رود اروند و شکستن خطوط دفاعی چند لایه ارتش بعثی، شهر فاو را آزاد سازند.

نقشه ای که در اختیارمان قرار گرفت حکایت از این می کرد که یکی از سخت ترین عملیات ها را پیش رو داریم چون قرار بود بچه ها عرض اروند خروشان را با شنا کردن طی کنند.

به روال دیگر عملیات های بزرگ، ما نیاز به آمادگی روحی و معنوی درخور برای این عملیات بودیم و فرماندهان معمولاً برای شارژ معنوی بچه ها برنامه خاصی را ترتیب می دادند این برنامه در ادبیات جبهه و زبان رزمندگان به برنامه «وداع» معروف شده بود.

به خاطر دارم شهید تورجی زاده فرماندهی عملیات محور ما را عهده دار بود و مراسم عجیب وداع را نیز خود ایشان رأساً برعهده گرفتند. آن شهید صدای با صلابت و دلنشینی داشت در آن شب واقعاً اسرارآمیز پس از سخنرانی چند جمله ای مداحی کرد.

صحبت هایی که ایشان در آن شب کردند مثل یک نوار بارها در ذهن من مرور شده است. او با یادآوری سختی عملیات و خطرات جانی بالای آن نوعی اتمام حجت با بچه ها کردند. من با شنیدن آن سخنان صحنه های شب عاشورا در ذهنم تداعی می شد. ایشان فرمودند فردا روز سختی خواهد بود هرکسی نمیتواند و شرایط ماندن را ندارد می تواند به خانه اش بازگردد. اما با ایمان و عشق و معنویتی که در میان بچه ها موج می زد مگر می شد کسی از این میدان پا پس بکشد.

واقعاً هر چه از معنویت و عرفان آن شب بگویم کم گفته ام. در اروندکنار زیر درخت های نخل غوغایی به پا شده بود هرکسی با خود خلوت کرده بود و صدا و نجوای عارفانه از همه جا به گوش می رسید می توانم به جرأت بگویم که اکثریت بچه ها خود را آماده شهادت کرده بودند و یا آنکه ملاقات با خدا را در یک قدمی خویش می دیدند همه حرکات آنها تا لحظه شروع عملیات از مناجات و نوشتن وصیتنامه و یا طلب حلالیت رنگ و بوی یک سفر ابدی برای آنها را داشت. به این دلیل من شب عملیات والفجر را همیشه مثل یک رویا می بینم که گویی در زندگی این جهان امکان وقوع آن نیست .

صحبت هایتان من و هر مخاطب دیگری را هم به حال و هوای آن روزها می برد. در این سی سالی که از جنگ می گذرد چگونه با خاطره و سابقه ذهنی تان از جنگ کنار آمدید و یادآوری آن ایام چه احساسی را در شما زنده می کند؟

شاید باورش برای آنهایی که آن روزها را از نزدیک تجربه نکردید، دشوار باشد اما حقیقتاً من هیچ روزی نیست که به بهانه ای یاد بچه های جبهه و خود جنگ نیفتم. با کوچک ترین تلنگری خاطرات آن روزها جلوی چشمانم نقش می بندد، البته طبیعی است که در مجالسی که خاص شهدا و یا دوستان همرزم تشکیل می شود و یا مناسبت های دوران دفاع مقدس خاطرات آن روزها بیشتر برایم زنده می شود.

خوب به روزهای بعد از جنگ نگاه بیندازیم وقتی دوران بهبودی و نقاهت را سپری کردید، مشغول چه کاری شدید؟

اولین تصمیم که بعد از جنگ گرفتم تکمیل کردن تحصیلاتم بود. با علاقه ای که به حوزه سیاست در آن زمان داشتم توانستم کارشناسی ارشد علوم سیاسی را اخذ کنم.

جالب است اما هیچ ارتباطی بین حرفه کنونی و رشته تحصیلی تان نیست؟

درست است. من از ابتدا بیشتر به خاطر انگیزه و علاقه شخصی در کلاس های علوم سیاسی نشستم. در عین حال شغل دیگری را در حوزه صنعت برای خود تعریف کرده بودم. همان موقع یعنی حدود سال ۷۲ با برخی از همرزمان ایام جنگ، تصمیم به انجام یک حرکت اقتصادی گرفتیم و نتیجه این بحث و انتخاب این بود که کارخانه ای را دایر کنیم. در نهایت نیز این مرکز صنعتی را با کمک سیستم بانکی و عزم و اراده دوستان راه انداختیم.

در این مسیر آیا موانع و مشکلاتی هم دامنگیرتان بوده است؟

مگر می شود به دل فعالیت های تولیدی و صنعتی زد و طعم مشکلات را نچشید. مشکلات ما در این دو دهه و اندی متفاوت از همکاران دیگر ما نیست. ما در وارد مرحله ای شدیم که متاسفانه درآمدها تنزل کرد و اکثر مراکز تولیدی ما در دور ضرر و زیان گرفتار شدند اما این مشکلات، ما را از عرصه صنعت فراری نداده است و به قول معروف قافیه کار را نباخته ایم.

در آخر این گفت و گو دوست دارم اگر سخنی یا نقد و گلایه ای دارید، بشنویم؟

اعتقاد جدی دارم که رفتار مردم در جامعه به شدت تابع رفتار و عملکرد مسئولان هست و چنانکه قول و عمل مدیران یکی شود آنگاه رضایت عمومی از جمله رضایت ایثارگران نیز تأمین می شود. نباید رزمندگان و جانبازان ما چنین تصور کنند که با گذشت زمان، توجه و اعتنای مسئولان به ارزشهای دفاع مقدس کمتر می شود.

درست است هیج جانباز و رزمنده ای برای چشمداشت مادی به جنگ نرفت، اما آنها در شرایط سخت و تلاطم های زندگی، نیازمند درک مسئولان از موقعیت زندگی شان هستند.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :