یکشنبه 30 تیر 1398 |

شهیدانی که جشنواره فیلم فجر را خاطره ساز کردند

1397/11/28 گفت و گو با مادری که مظلومیت قربانیان گروه ریگی را به نمایش گذاشت

شهیدانی که جشنواره فیلم فجر را خاطره ساز کردند

محفل بزرگ هنرمندان و سینماگران در شب تولد چهل سالگی انقلاب اسلامی شاهد یک اتفاق عجیب شد. در برج میلاد زمانی که نگاه میلیونها نفر و هزاران هنرمندان به نتیجه بزرگترین رقابت سینمایی ایران دوخته شده بود ناگهان حضور مادری که تصویر 2 شهید را در دست دارد نگاه دوربین ها و خبرنگاران را به خود جلب می کند. مجری مراسم از پشت تریبون خبر از ورود میهمان عزیزی می دهد که داستان زندگی 2 شهید گرانقدرش امسال به سناریوی یکی از فیلم های حاضر در رقابت جشنواره تبدیل شده است: شهیدان فائزه و شهاب منصوری.

اتفاق مهم تر آنجا است که فیلم برگرفته از داستان زندگی دو شهید، موفق می شود حریفان خود را پشت سرگذارد و بالاترین امتیاز را از داوران جشنواره کسب کند. فیلمی با نام بامسمای «شبی که ماه کامل شد» از این لحظه هر بار که نام یکی از عوامل تولید فیلم از سوی مجری و برای دریافت سیمرغ جشنواره اعلام می شود نگاه دوربین ها بر چهره مادر دو شهید و تصاویر معصومانه فرزندان او زوم می کند. تا زمانی که نرگس آبیار و دو بازیگر اصلی نقش فرزندان شهید (پدرام شریفی و الناز شاکردوست) از تریبون جشنواره اعلام می کنند که همه موفقیت خویش را مدیون همراهی و صبوری مادر شهیدان منصوری هستند.

این فیلم روایت واقعی از زندگی عبدالحمید ریگی (با بازی هوتن شکیبا) و فائزه منصوری (با بازی الناز شاکردوست) است. عبدالحمید ریگی برادر «عبدالمالک ریگی» سرکرده گروهک تروریستی جندا...، پس از ازدواج با فائزه، به همراه همسرش و با هدف دریافت پناهندگی از انگلستان به پاکستان می رود. عبدالحمید در آن محیط بتدریج تحت تأثیر القائات عبدالمالک قرار می گیرد و با پیوستن به عقاید و اعمال تروریستی برادرش، به نفر دوم گروهک تبدیل می شود. این آغاز فاجعه ای است که در انتظار فائزه و برادرش «شهاب» است...

ساعاتی بعد از این شب پرهیجان به سراغ این مادر نامدار رفتیم و با او درباره فیلم محبوب و نیز سرگذشت شهیدان گرانقدرش به گفت و گو نشستیم.

مادر، همه خبرنگاران در شب جشنواره فیلم فجر در پی این بودند که ببینند شما چه حس و حالی دارید ما فقط حرکات دستتان را به نشانه تشویق عوامل فیلم می دیدیم واقعاً چه احساسی آن لحظات که هنرمندانی که نقش فرزندان شهید شما را بازی کرده بودند برای دریافت جایزه می رفتند، داشتید؟

خوشحالی من از آن لحظه تمام نمی شود. همین الان که با شما صحبت می کنم حال دگرگونی دارم.

زمانی که فیلم را تماشا کردم با خود گفتم به راستی این [الناز شاکردوست] عین فائزه، دخترم هست. در آن فیلم من تمام واقعیت را با تمام وجودم حس کردم. این احساس را داشتم که فائزه و شهاب من زنده هستند.

از شب گذشته تا این ساعت اشک چشمانم بند نیامده است. اعضای خانواده نگران هستند و می گویند مادر حال تو بعد از تماشای فیلم بدتر شده است اما واقعاً این چنین نیست. با این فیلم، آتشی که در درونم بود را خاموش کردند.

نشانه رضایت از فیلم را تا حدی از تشویق هایی که در سالن جشنواره می کردید حس کردیم اما الان می خواهم به این سوال بیشتر پاسخ دهید که خانم نرگس آبیار و گروهش چه اندازه توانسته اند زندگی و واقعیت مربوط به شهادت فرزندانتان را به تصویر بکشند؟

از نظر من این فیلم عین واقعیات فرزندان من است. فیلم خیلی عالی بود. اول صحبت هم گفتم برای من به عنوان مادر، که فائزه و شهاب پاره تنم بودند، همه قسمت های فیلم، زندگی آنها را جلوی چشمم زنده کرد.

چه صحنه ای از فیلم توجه شما را بیشتر جلب کردیا شما را به این حس می برد که گویی فائزه و شهاب جلو چشمتان ایستاده و با شما سخن می گویند؟

کل فیلم از نظر من زیبا بود اما قسمتی از فیلم که فائزه بدنبال مادرش هست و برای رسیدن به من تقلا می کند، من را خیلی دگرگون کرد. زمانی که الناز در فیلم، مادر را فرا می خواند، آن لحظه واقعاً فائزه ام را می دیدم انگار فائزه من بود.

درباره بی رحمی و قساوت گروه ریگی، فیلم چه اندازه توانسته این قساوت را نشان دهد?

فقط خدا می داند که گروه ریگی تا چه حدی ظالم بودند و چه بلا هایی که بر سر فرزندان من نیاوردند .اما خانم آبیار با تمام تلاشش توانسته بود این فیلم را به بهترین نحو پایان دهد .

مادر در فیلم تا حدی با خصوصیات فائزه و شهاب آشنا شدیم اما می خواهم از زبان شما بشنوم که آنها چه خصوصیاتی داشتند؟

شهاب من مرد بود. او در برابر ظلم و ظالمان ایستاد. شهاب به این دلیل شهید شد که حاضر نشد نقشه های کثیف ریگی را بپذیرد. عبدالمالک به شهاب پیشنهاد کرده بود که با آنها در انفجارهای تروریستی همکاری کند، اما شهاب قبول نکرده بود. شهاب من با اینکه می دانست اگر همکاری نکند جان خود را از دست خواهد داد باز هم تن به این کار ظالمانه نداده بود.

فائزه من سنی نداشت که او را به اسارت گرفتند. دخترم جوان مرگ شد. آخرین باری که با من تماس گرفت چند کلمه بیشتر نگفت: «مادر انتقام خون برادرم را خواهم گرفت». فرزندان من مظلوم بودند و اسیر دست آن از خدا بی خبران شدند.

نحوه آشنایی شما با عبدالمالک ریگی چگونه بود؟

جریان آشنایی آنها با خانواده ما از سفرمان آغاز شد. ایام عید بود که یکی از دوستان خانوادگی مان دعوت کرد سفری به زاهدان داشته باشیم. من با یک دلشوره رفتم. لحظه خرید، ما توسط این دوست همسرم به مغازه عبدالحمید که لوازم آرایشی و بهداشتی می فروخت، معرفی شدیم. آنجا تعدادی لوازم و ادکلن خریدیم. آن موقع دخترم ۱۵ سال داشت.

عبدالحمید بعداً از طریق چندواسطه و دوست خانوادگی ما، آدرسمان در تهران را پیدا کرده و یک روز به منزل ما آمد. من در را به روی او باز نکردم اما بعداً همسرم او را به منزل آورد. حتی در این مورد با همسرم بحث کردم اما ایشان گفت مهمان حبیب خداست.

عبدالحمید در خانه ما، از فائزه خواستگاری کرد. ابتدا با مخالفت های شدید من مواجه شد اما سرانجام با اصرارهای مکرر و قول هایی که داد، رضایتمان را جلب کرد. یک روز آمدم و دیدم فائزه و حمید نیستند. لباس ها و سند ازدواج شان را هم برده اند اول با خود گفتم حتما به گردش رفته اند اما بردن اسناد و مدارک از جمله سند ازدواج شان ترس به دلم انداخت.

چند سالی گذشته بود که فائزه به تهران آمد. او صاحب سه فرزند شده بود. من که از ماجرای بردن اجباری او توسط حمید بسیار دلخور و نگران بودم، اصرار کردم که فائزه بماند. اما حمید به تهدید متوسل شد و گفت اگر برنگردد او را سربه نیست خواهد کرد. من ابتدا تهدیدش را باور نکردم اما بعد فائزه گفت که مادر بارها دیده که حمید این کار را می کند.

خدا عالم است که گروه ریگی چه حیوان صفت هایی بودند اسم شان که می آید وحشت به جانم می افتد. آنها حتی به نزدیکترین بستگانشان رحم نکردند حتی اقوام خودشان هم که از یک طایفه هستند لعنت شان می کنند.

ماجرای شهادتشان چگونه اتفاق افتاد؟

عبدالمالک از عبدالحمید خواسته بود که شهاب را هم با خود به زاهدان ببرد تا به این ترتیب و با کُشتن او، انتقام بگیرد. مدتها از شهاب خبری نداشتیم. آخرین خبری که ما از شهاب داشتیم، این بود که او را به مرز پاکستان بردند. روزی خود شهاب زنگ زد و گفت من را حلال کنید. از آن به بعد دیگر از شهاب خبری نداشتیم تا اینکه خبر شهادتش را شنیدیم.

یک سال بعد از شهادت شهاب بوده که عبدالمالک دستور قتل فائزه را داد و حمید هم به دستور برادرش، فائزه را در حین خواب با شلیک گلوله به سرش به شهادت رساند. آنها بعد از آنکه فائزه را به شهادت رساندند.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :