پنجشنبه 27 دی 1397 |

صحنه های فراموش نشدنی از جانفشانی پرستاران رزمنده

1397/10/22 گفت و گو با رضا محرمی یکی از سرتیم های پرستاران دوران دفاع مقدس

صحنه های فراموش نشدنی از جانفشانی پرستاران رزمنده

در آستانه ورود به دانشگاه و نشستن بر کرسی تحصیل پزشکی بود که ناقوس جنگ و حمله ارتش بعثی به صدا درآمد و او بی آنکه تردیدی در انتخاب داشته باشد، راه جبهه را پیش گرفت و در همان لباس سپید فرشتگاننجات، فعالیتش را آغاز کرد. او برای اغلب جانبازان و ایثارگران جبهه و جنگ، چهره ای آشنا است. بیش از نیمی از دوران 8 سال دفاع مقدس را در سخت ترین مناطق و ماموریت ها، به مداوا و نجات مجروحان گذرانده است و شمار افرادی که در 4سال دوران پرستاری، او از درد و زخم جنگ رهایی یافته اند فراوان است. رضا محرمی که اکنون طرف گفت و گوی ما است، نماد و نماینده قشر عظیمی از کسانی است که دوران جوانی خویش را عاشقانه در خدمت درمان و مداوای رزمندگان سپری کرده اند و سینه ای پر ازناگفته های ایام حماسه و ایثار دارند.

قبل از پرداختن به مأموریت ها و فعالیت های تان در ایام جنگ می خواهم اندکی از سوابق تحصیلی و یا تخصص و مهارت هایتان بگویید؟

من قبل از شروع جنگ در آزمون ورودی دانشگاه قبول شدم. خودم را هم آماده کرده بودم که برای تحصیل رشته پزشکی راهی شیراز شوم اما با شروع جنگ، تحصیل را با همه عشق و علاقه ای که به آن داشتم، کنار گذاشتم و به جبهه اعزام شدم. این عشق به ادامه و تکمیل درس را البته تا پایان جنگ زنده نگه داشتم طوری که بلافاصله پس از اتمام جنگ، لیسانسم را در رشته پرستاری در شیراز تکمیل کردم، سپس بعدها در کنار شغل پرستاری، مدرک فوق لیسانس را در رشته مدیریت اخذ کردم.

در ایام جنگ نام شما به عنوان یکی از مدیران حوزه امداد و پرستاری مطرح بود. مسئولیت شما به طور مشخص چه بود؟

این توفیق را خدا به من داده بود که بیش از نیمی از ایام جنگ را در خدمت عزیزان رزمنده باشم. در پست های مختلف فعالیت داشتم که یکی از آنها فرماندهی گردان بود. اما واقعیت قضیه این است که آن روزها کسی حتی در مقام فرماندهی نیروها، صندلی و بساط ریاست نداشت لذا وقتی گروهی از مجروحان را از خط مقدم به بیمارستان می فرستادند، همه ما در نقش یک امدادگر و یک پرستاری که باید برای نجات یا آرامش تن مجروح بچه ها تقلا کند ظاهر می شدیم. برای ماها که از نزدیک شاهد جانفشانی رزمندگان عزیز بودیم واقعاً دوران خدمت در بیمارستانها و مراکز درمانی جنگ یک دوران طلایی بود که با خاطرات زیادی همراه است.

شنیده ایم که پرستاری در سطح جهانی بسیاری مقدس شمرده می شود و همکاران شما دائم این جمله را به زبان می آورند که پرستاری نقطه اوج عشق به انسان و انسانیت است با این اوصاف لطفاً بگویید پرستاران در آن دوران چه ویژگیهایی داشتند؟

باور کنید کادر پرستاری که در جبهه ها برای بهبود مجروحان و نجات جان رزمندگان تلاش می کردند، آرامش و آسایش را بر خود حرام کرده بودند. آنها چه در بیمارستان ها و چه در خط مقدم، جان و نفس شان به زندگی رزمنده ها بند بود. شما الان وقتی وارد بخش اورژانس می شوید، شاید شاهد یک مصدوم باشید که از آسیب دیدن دست و پایش درد می کشد اما آن روزها یکباره با چندین پیکر خونین و گاهی دست و پای متلاشی شده مواجه می شدید و از جای جای بیمارستان صدای درد و ناله بچه ها بلند بود. در این فضا می توانید حدس بزنید که پرستاری کردن چه اندازه سخت است و چه قدر و قیمتی دارد.

در خصوص وضعیت پرستاری یکی از چیزهایی که همکاران زمان جنگ شما بسیار توصیف می کنند بمباران مداوم بیمارستانها و مراکز درمانی است و برای من عجیب است که چگونه شما در جایی که همیشه در تیررس توپ و آتشبار و یا زیر بمباران جنگنده های دشمن بود، به مداوای مجروحان مبادرت می کردید؟

جنگ ما از این شگفتی ها فراوان داشت. شما بارها شنیدید که در مقابل ارتش عراق که دارای امکانات لجستیک و امداد فراوان بود جبهه ما با کمترین امکانات از لحاظ سلاح یا تجهیزات درمانی عمل می کرد. در آن فضا کارکردن ما عین جنگیدن بچه ها با کلاشینکف مقابل یک دشمن مجهز به پیشرفته ترین وسایل جنگی بود.

هر گاه که حمله ای رخ می داد، اورژانس ها پر از مجروح می شد. در آن لحظه، بخش های مختلف بیمارستان مثل صحنه ای می شد که شما کم و بیش در برخی از فیلم ها دیده اید که عین خط مقدم جنگ همه در حال دویدن و دست و پا زدن برای نجات مصدومان و مجروحان هستند.

اعصاب و روان انسان در چنین صحنه هایی بسیار بهم می ریزد و درگیر می شود اما واقعاً یادم نمی آید که بچه های ما در اورژانس ها اظهار خستگی کرده باشند. بسیار اتفاق افتاده بود که بچه ها در عملیات دست و پایشان را از دست می دادند. وقتی آنهات را به اورژانس منتقل می کردند، از درد به خود می پیچیدند و فریاد می زدند، اما همکاران ما در کمال مهربانی و آرامش، مداوای آنها را دنبال می کردند.

لذا بدون اغراق می گویم در دوران جنگ تحمیلی، پرستاران کارهای بزرگی را پیش بردند و سختی ها و فشارهای روحی و روانی غیرقابل وصفی را به جان خریدند. اگر بخواهم شخصیت آنها را توصیف کنم باید بگویم آنها از خوبان روزگار بودند که برای نجات رزمندگان مخلص، از خوشی های زندگی گذشته بودند.

لطفاً خاطره ای از میان آن صحنه هایی که توصیف می کنید، برای مخاطبان ما تعریف کنید.

در عملیات والفجر ۲ بود که من به شدت مجروح شدم. بدنم بی حس بود اما تمام صحبت های اطرافیانم را می شنیدم. من را به یک مرکز درمانی رساندند که پزشک گفت، اینجا کاری از دست ما بر نمی آید؛ باید به یک بیمارستان مجهز اعزام شود وگرنه زنده نمی ماند. دست بر قضا همان لحظه یک خمپاره زدند و من دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم.

با آمبولانس من را به یک بیمارستان صحرایی دیگر رساندند. مسیری که ما طی می کردیم جزو خط آتش های عراقی ها بود. در طول مسیر مدام به بدنه ماشین گلوله می خورد و راننده به سختی مسیر را طی کرد. هنوز هم صدای آن راننده که به نظرم جزو شجاع ترین انسانها بود در گوشم هست. او به صورت معجزه آسا بی آنکه پروایی از باران گلوله و آتش بعثی ها داشته باشد، تمام مسیر را با ذکر و صلوات طی کرد.

به عنوان یکی از افرادی که از نزدیک، ناظر کارهای بزرگ پرستاران عزیز در جنگ بوده اید، درباره عملکرد رسانه ها در این بخش چه نظری دارید. فکر می کنید آیا آن صحنه های تاریخی، خوب به تصویر کشیده شده اند؟

به هیچ عنوان راضی نیستم . درست است زحمات زیادی برای ساخت مستندات زیادی کشیده شده اما حق مطلب ادا نشده است و به نظرم هنوز هم اگر شما سراغ جانبازان عزیز که بیش از همه جانفشانی پرستاران ما بودند بروید خواهید دید بسیاری از اتفاقات آن ایام به نسل امروز منتقل نشده است.

آیا پیش آمده بود که رد پای توجه الهی و عشق و ایمان در جبهه را ببینید؟

بله. به عنوان مثال، در خط بودیم که بیسیم چی بیسیم زد و گفت کسی آمده و با ما کار دارد. پدر یکی از رزمندگان بود. آمد و گفت: پسرش به خواب او آمده و گفته پدر من را از اینجا ببر. اما ما هیچ اثری از پسر او نداشتیم.

پدر شهید را به خانه اش فرستادیم. یک هفته بعد باز هم پدر همان شهید آمد و با گریه گفت پسرم باز به خوابم آمد. همان لحظه بچه ها بی سیم زدند و گفتند پیکر یکی از بچه ها از زیر برف پیدا شده و زمانی که نام شهید را از روی پلاکش خواندند، پدرش روی دو زانو نشست و گفت پسرم، آمدم .آنجا بود که من حقیقتاً به زنده بودن شهدا ایمان آوردم .

ماجرای جانبازی تان به چه شکل بود؟

مجروحیت های زیادی داشتم. مهم ترین شان در عملیات کربلای ۵ بود که شیمیایی شدم. در غائله کردستان هم تیر خوردم ولی بدترین شرایط را در عملیات والفجر4 داشتم. در آن عملیات، مهمات مان تمام شده بود و از زاغه مهمات عراقی ها استفاده می کردیم، من با موتور رفتم تا مهمات را بردارم که خمپاره زدند و همانجا بود که تمام بدنم ترکش خورد.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :