دوشنبه 28 آبان 1397 |

مهندسان دوست داشتنی و بی ادعای سردار طهرانی مقدم

1397/08/18 گفت و گو با سرکار خانم لیلا سالمی همسر شهید ستار ناصری

مهندسان دوست داشتنی و بی ادعای سردار طهرانی مقدم

حوالی ساعت 12:50روز ۲۱ آبان ۱۳۹۰ در یکی از زاغه‌های مهمات سپاه در پادگان مدرس (پادگان امیرالمؤمنین) شهرستان ملارد انفجار مهیبی رخ داد. صدای انفجار تا کرج و شرق تهران شنیده و در نزدیکی محل حادثه باعث شکستن شیشه‌های ساختمان‌ها شد. قدرت لرزش انفجار در بیشتر شهرهای استان‌های تهران و البرز مانند تهران، شهریار، شهرقدس، کرج، پرندک، اشتهارد، ملارد، ماهدشت و بخش‌هایی از ساوه در استان مرکزی احساس گردید. ابتدا این اتفاق به انفجار یک جایگاه سی‌ان‌جی نسبت داده‌شده بود ولی پس از چندی روشن شد که انفجار در یکی از پایگاه های موشکی رخ داده است.

آن گونه که سخنگوی سپاه اعلام کرد، ۲۷ تن از متخصصان و کارشناسان این نهاد بر اثر این رخداد شهید و ۱۶ تن زخمی شداند. در نهایت شمار شهدا در اعلام رسمی به 35 نفر رسید که پیکر بسیاری از آنها به دلیل شدت انفجار و آتش سوزی سوخته بود، سردار سرلشکر حسن طهرانی مقدم چهره شاخص شهدا و فرمانده آنها بود.

در سالروز این حادثه تکان دهنده پای گفت و گوی همسر یکی از متخصصان شهید پایگاه موشکی سپاه نشستیم و سرکار خانم لیلا سالمی برای ما از ویژگیها، خصوصیات و آرمانهای شهید ستار ناصری می گوید

خانم سالمی اگر موافق باشید گفت و گو را از دوران زندگی مشترک تان شروع کنیم و ضمن مرور گذشته ها، تصویری از شخصیت شهید ارائه بفرمایید.

من و ستار همسایه بودیم و سال ۷۳ ازدواج کردیم. شناختی که من از ایشان داشتم، تصویر یک جوان زحمت کش بود که با کار و فعالیت خودش هزینه و خرج دانشگاهش را تأمین می کرد. چون طعم فقر را چشیده بود قدر زندگی را خوب می دانست و به اصطلاح زبان شاکری داشت. البته من هم از یک خانواده متوسط بودم.

این نکته را از این نظر گفتم که زندگی مان به لحاظ اقتصادی روی قناعت استوار بود. برخلاف فضای امروز، هیچ گاه مقابل کمبودها و مشکلات زندگی خود را نباختیم. البته ایشان در این زمینه از من جلوتر بود و واقعاً من بودم که تحت تأثیر شکیبایی او مقابل مشکلات قرار می گرفتم. در بسیاری از موارد که پیچ و خم زندگی، ما را به دردسر می انداخت، ستار امید را در دل ما زنده نگه می داشت.

در عین حال که صبور بود و در کار و فعالیتش جدیت نشان می داد اما در زندگی خیلی صمیمی بودیم. به معنای واقعی یک همراه و همراز مهربان برای ما بود. تنها چیزی که مایه رنجش من می شد حجم بالای مشغله سازمانی او بود که باعث می شد ساعت ها و شب های زیادی را در محل کار بماند.

این درگیریها و مشغله های ایشان باعث تنش نمی شد؟

نه من در جریان مأموریت هایش بودم و پذیرفته بودم که با فردی با حرفه و مسئولیت خاص زندگی می کنم. حتی مواردی بود که ایشان شاید یک یا نهایتاً دو روز در منزل بودند یا در طول سال یک بار فرصت مسافرت پیدا می کردیم و به زیارت امام رضا (ع) می رفتیم.

شهید ناصری به لحاظ حرفه ای و تخصصی چه مراحلی را برای ورود به جمع متخصصان موشکی کشور گذراندند؟

ایشان در واقع پای خود را جای پا برادرش گذاشت. چون او نیز در همان بخش موشکی سپاه به شهادت رسید.

چند مرحله از آزمون های مربوط به فعالیت در این عرصه را با موفقیت پشت سر گذاشت. تحصیلاتش را در رشته ریاضی و فیزیک تا سطح فوق لیسانس پیش برد.

در این میان به جرأت می توانم بگویم که آشنایی شان با جناب طهرانی مقدم مسیر زندگی ما را تغییر داد و همیشه با بزرگی از او یاد می کرد و دعا گوی شان بود. البته مدتی طول کشید تا در جریان فعالیت های او در پروژه های موشکی قرار بگیرم. اغلب می گفت در سپاه مسئولیت کارهای دفتری را برعهده دارد. بعد از شهادت شان بود که متوجه شدم مسئول بخش سوخت موشکی است.

از زمانی که فهمیدید درگیر برنامه های موشکی است، احساس خطر وارد زندگی تان نشد؟

چرا؛ چنان که اشاره کردم قبل از این، تجربه شهادت برادرش در حوزه موشکی داشتیم و جالب است سالی که ایشان وارد این کار شدند دوتا از دوستان شان هم به شهادت رسیدند. اما ستار با همان صبوری و بذله گویی اش ذهن ما را از تهدید و خطر دور می کرد.

بارها می گفتم که متوجه مخاطرات این شغل هستی و پاسخ می داد خیالت راحت باشد من در بخش دفتری آنجا هستم، خطری من را تهدید نمی کند. شغل شان استرس زیادی داشت اما هیچ وقت به روی خود نمی آورد. با تمام سختی ها و خستگی هایی که داشت با روی خندان وارد خانه می شد. با آنکه کمتر فرصت می کرد منزل بیاید اما در طول روز چندین بار تلفنی صحبت می کردیم.

یادم هست آخرین سالهای زندگی، به پیشنهاد من قرار شد طبقه بالای منزل پدری ایشان را بسازیم و کنار خانواده ایشان زندگی کنیم چون خیلی روزها تنها می ماندم. ساخت منزل سه سال طول کشید. 4 ماه بود که منزل تکمیل شده بود که ایشان به شهادت رسیدند.

می دانم که زندگی پر از خاطره و اتفاق های فراموش نشدنی داشته اید. در سالروز شهادت او می خواهم یکی از این خاطره ها را برای مخاطبان ما بگویید؟

یادم نمی رود که چند روز قبل از شهادتش به منزل آمد. دخترمان یک کاغذ و قلم به ایشان داد و گفت پدر برای من یک نقاشی بکش. او هم مثل همیشه با دل و جان قبول کرد. حدود ۱۰ دقیقه بعد من را صدا کرد و به دختر مان گفت این کاغذ را بده به مادرت.

کاغذ را که گرفتم دیدم عکس خودش را طراحی کرده و کنار عکس نوشته شهید ستار ناصری.

آن لحظه نفسم بند آمد و گفتم این چه کاری است. بچه از شما یک نقاشی خواسته چرا فکرش را مشغول می کنید. گفت این نقاشی برای شما است؛ به یادگار نگه دارید. آن لحظه هیچ حرفی نزدم و آن نقاشی را از یاد برده بودم. اما بعد از شهادت شان این خاطره بسیار ذهنم را دگرگون کرد.

من شنیده ام که انس و الفت خاصی با سردار نامدار شهید طهرانی مقدم داشتند. شما هم از این ارتباط شان باخبر بودید؟

بله. دائم در خانه ورد زبانشان بود. رابطه ای که ظاهراً بچه های موشکی با شهید طهرانی مقدم داشتند مثل رزمندگان جبهه با سرداران شهید امثال همت و باکری بوده است. او گویا در همه دوران های سخت کار عملیاتی و کارگاهی پا به پای بچه های می آمدند و به لحاظ فردی نیز منبع روحیه برای آنها بوده است. بعداً در مجالس خاصی که برگزار می شد من از نزدیک با خانواده شهید طهرانی مقدم نیز آشنا شدم.

می دانم روز شهادت شان سخت ترین اتفاق در زندگی شما و بچه ها بوده است. در آن روز تلخ چه گذشت؟

روزی بود که بچه ها را آماده می کردم تا ستار بیاید و به منزل خواهر من برویم. تا غروب انتظار کشیدیم اما خبری از ایشان نشد. به بچه ها گفتم لابد کاری پیش آمده، نمی رویم.

فردای همان روز تماس گرفت و معذرت خواهی کرد. در پایان صحبت مان گفت: دعا کن چون آزمایش مهمی داریم اگر با موفقیت پشت سر بگذاریم چند روزی مرخصی می گیرم و به مسافرت می رویم. من هم گفتم ان شاا... که موفق باشید.

قرار بود شنبه به منزل بیاید اما نشد. البته من به این بی خبری ها عادت داشتم اما در همان روز بود که انفجار بزرگ رخ داد. ترس تمام جانم را گرفته بود. ساعت ها و روز اول حادثه خودم را با شایعات مختلف تسکین دادم از شایعه انفجار پمب بنزین تا انفجار در پادگان ملارد. دو روز بعد چند نفری به منزل مان آمدند. نمی شناختمشان.

کمی مقدمه چینی کردند و در آخر گفتند ستار به شهادت رسیده است.

بعد از شهادت خودتان را با چه مسئولیتی روبرو می بینید؟

خدا را شاکرهستم ایشان امانت و یادگاری های نزد من دارند که باید به نحو شایسته از آنها حراست کنم. یک پسر ۱۴ ساله و دو دختر ۱۲ و ۹ ساله امید زندگی ما هستند. اگر لیاقت داشته باشم فرزندان شان را آن طور که خودشان می خواستند، تربیت می کنم.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :