سه شنبه 29 مهر 1399 |

یادداشت اختصاصی:

 برای ما همه امر های تو مولوی بود امام

00:0:0    1396/03/14

یادداشت اختصاصی: برای ما همه امر های تو مولوی بود امام

ما جهان را به فهم شهادت دعوت می کنیم.

غلامرضا بنی اسدی_ رابطه من با تو، با همه فرق می کرد. من بر خط عشق حرکت می کردم. تو معشوقی بودی که من با همه عشق مان برایت جان می دادم. تو جان بودی و من جهان را بر آشفتیم. هرچه از لبانت می تراوید برای من حکم واجب عینی داشت که حتما باید عمل می شد. من امر تو را به ایمان می پذیرفتم و فرقی بین مولوی و ارشادی قائل نبودم که هر امر تو را برای ارشاد خلق در مسیر ولایت می دانستم.    گفتی برو، رفتم پدر، بی‌آنکه به بازگشت فکر کنم، بی‌آنکه قصد آمدن داشته باشم.وقتی فرمان رفتن دادی، لحظه‌ای- خدا شاهد است لحظه‌ای- تردید نکردم. مگر می‌شود کسی برای رفتن تردید کند؟ با یقین رفتم، با یقین برای پاسداری از زندگی، جنگیدم و در همین وادی بود که «‌عرفات»‌نرفته، «‌عارف» شدم و باید این عرفان، شکوفه‌ای پرشکوه می‌داد و چنین شد، به «منی» نرفته، از «‌ما» و «منی» گذشتم و شهید شدم پدر، شهید، و باز با خود می‌گفتم و هنوز هم می‌گویم آیا به تکلیف خود عمل کردم؟ آیا تو از من راضی هستی؟ هنوز هر وقت یک نفر پایش به شلمچه می‌رسد از خود می‌پرسم آن سوال را ... گفتی برو، رفتم پدر، بی‌لحظه‌ای تردید، با یقین کامل، رفتم، شلمچه، خرمشهر، مجنون... آری «‌مجنون»، شاهد« جنون عشقم» شد و من چنان جان بر سر عشق گذاشتم که به قول خلف صالحت« هر روز شهید» می‌شوم. هر روز نمازم رامثل عباس، بایک دنیا احساس به امامت حسین‌(ع) می‌خوانم در قامت یک جانباز، اما هر روز از خود می‌پرسم آیا به تکلیفم عمل کردم؟   * گفتی برو، رفتم پدر، بدون لحظه‌ای تردید، با یقین کامل، روی ارتفاعات«‌گوجار»‌بود که زخم در بدن، به چنگ دشمن افتادم. او می خواست به اسارتم بگیرد، با خود گفتم مگر شاگرد «روح‌ا...»‌هم به اسارت روح‌های شیطانی می‌رود؟ دیدم نه، من آزاد بودم، آزاد وآزاد، اگرچه آنها در حصارم افکنده بودند و شکنجه‌ام می‌کردند، زیر شکنجه باز از خود می‌پرسیدم آیا به تکلیفم عمل کردم؟   * گفتی برو، رفتم پدر، بدون لحظه‌ای تردید، با یقین کامل با همان یقین جنگیدم. با همان یقین به سوی «‌برزیگران خشونت»‌و مرگ، گلوله شلیک کردم. تا آخرین فشنگ، آخرین نفس، آخرین لحظه، آری آخرین لحظه جنگ و باز از خود پرسیدم آیا به تکلیفم عمل کردم؟   * از آن روز،که تو رفتی، 28 سال می‌گذرد، تهران و اصفهان و مشهد، حتی خرمشهر وآبادان هم رنگ دیگر دارد و حال دیگر، من، اما، غریبانه، ایستاده‌ام، هرچند غریبه نیستم، مثل گلدسته و هر لحظه‌ام اذان و نماز است و با همین دست‌های زخمی‌ام، می‌خواهم دوباره کعبه را نشان دهم، می‌خواهم با همین دست‌های زخمی چشم‌هارا باز کنم، می‌خواهم با همین حنجره زخم خورده «‌حی الی العشق» سردهم، می‌خواهم ...می‌خواهم از فصل سرد بگویم که در غفلت ما دارد بهار را هم قربانی می‌کند، می‌خواهم...اما... آیا به تکلیفم عمل کردم؟   * می‌دانی پدر، احساس می‌کنم، دررفتن و بازآمدن، هم حکمتی است شاید خدا می‌خواهد وظیفه سنگین ابلاغ پیام و رسالت مجاهدان را روی شانه‌های لرزان ما بگذارد، انگار قرار است، در طول تاریخ، قرعه فال را همیشه به نام «‌من دیوانه» بزنند، اما... آیا خواهم توانست به تکلیفم عمل کنم؟   پدر، خمینی بزرگ، مهربان‌ترین، امروز، صدای تو ، صدای حی علی الجهاد تو، به همه جا رسیده است . عاشقان دارند از روی رزمندگان ما تکثیر می شوند و برای من هم روشن شده است آن کلام نورانی ات که کوچه های جان را روشن کرد؛ من به جرات می گویم اسلام سنگر های کلیدی جهان را فتح خواهد کرد... و آن روز دیر نیست که جهان به قرار عشق آید. الله اکبر که اذان را می شنوم....  

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران