یکشنبه 30 تیر 1398 |

بزرگ مرد کوچک در انتظار شهادت

1393/07/28

بزرگ مرد کوچک در انتظار شهادت

بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده ها بود...

به گزارش خبرگزاری حیات، شهید «بهنام محمدی» در بهمن ماه سال ‪ ‪ ۱۳۴۵درمحله کوت شیخ خرمشهر به دنیا آمد، از همان دوران کودکی با سختی ها و دشواری های زندگی آشنا شد و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه ی زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد. به رغم همه سختی ها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت، بهنام پس از انقلاب درتعمیرگاه سپاه پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد. دردوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت، او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی اش به قلب دشمن می زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. چندین بارنیزبه اسارت دشمن درآمد اما هربار با توسل به شیوه ای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. بهنام با استفاده از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار می داد، در یکی از مصاحبه هایش از پدر و مادرها خواسته بود که بچه های خود را اهل مبارزه و جنگ و جهاد بار آورند. بهنام، به بچه ها اینگونه سفارش کرده بود: از بچه ها می خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند و در هر کاری خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند. آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام می داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می کرد که به سختی این سو وآن سو می رفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه می داد و تلاش بی امان و بی وقفه اش عرصه را بردشمن تنگ می کرد. قهرمان ملی بهنام محمدی نوجوان ‪ ۱۳ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید و شهید «فهمید»ای دیگر شد. مادر بهنام در بیان خاطره ای ازاین شهید آورده است: هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ‪ ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ‪ ۱۲سالگی به من می گفت: «می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم.» بهنام را به مدرسه نبردم چرا که پدرش نمی گذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد، در ایام جنگ می گفت: «مادر دلم می خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده». بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: «مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می ترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه می کنی؟» یکی ازهمرزمانش برایم تعریف کرد که 28/7/59 نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی به سینه اش خورد و شهید شد. وصیت یک بزرگ مرد بهنام در وصیت نامه اش می نویسد: «من نمی دانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم .هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید.» انتهای پیام/الف منبع: نوید شاهد 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :