یکشنبه 22 تیر 1399 |

زمانی که دخترمان رقیه، 3 ساله شد همسرم به شهادت رسید

14:2:0    1399/04/08 گفت و گوی حیات با همسر سردار شهید موسی الرضا خراسانی

زمانی که دخترمان رقیه، 3 ساله شد همسرم به شهادت رسید

سردار شهید موسی الرضا خراسانی قلی آباد، که سابقه ی 7 سال حضور مستمر و تاثیر گذار در جبهه های دفاع مقدس را دارد، در 1 دیماه سال1342، در خانواده ای مومن و کشاورز در روستای قلی آباد شهرستان گرگان متولد شد. با اوج گیری جریانات انقلاب وی درحالیکه نوجوان 15 ساله ای بود، به صورت شبانه روزی فعالیت های انقلابیش را پی می گرفت، به پخش کردن اعلامیه می پرداخت و در تظاهرات ها نیز بصورت فعال حضور داشت. وی پس از پیروزی انقلاب به بسیج پیوست و با آغاز جنگ تحمیلی با رها کردن خانه و خانواده بر حسب احساس وظیفه‌ای که می کرد راهی جبهه شد. شهید خراسانی که ادامه تحصیل نداده بود و از هوش بالایی در امورات جنگ و عملیات ها برخوردار بود با شرکت در کلاس های نهضت که در جبهه برگزار می شد ادامه تحصیل داد و سرانجام پس از چندین بار جانبازی، در 8 تیر سال 66 در عملیات نصر 4 در حالیکه مشغول جابجایی مهمات بود به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

پایگاه خبری حیات  ضمن گرامیداشت یاد این سردار سرافراز اسلام  بمناسبت سالگرد شهادت وی به گفت و گو با هاجر محمدی همسر شهید پرداخته است که در ادامه می خوانید.
وی درابتدا با اشاره به نحوه ازدواجش با شهید گفت: موسی الرضا با شروع جنگ به جبهه رفت، سال 61 بود که او به دلیل صحبت امام مبنی بر اینکه مجرد ها باید ازدواج کنند تصمیم جدی برای ازدواج گرفت. ما با هم همسایه بودیم و پدربزرگانمان با هم نسبت فامیلی دوری داشتند. در زمان جنگ ما در بسیج مسجد روستا فعالیت های پشت جبهه ای انجام می دادیم. دیگ های بزرگ مربا می پختیم، برای رزمندگان لباس می دوختیم  و وسایل مورد نیاز را آماده می کردیم. یکبار که او از مرخصی آمده بود من را در راه مسجد دید و با یک نگاه تصمیم به ازدواج با من را گرفت. هنگامی که برای خرید پارچه برای مراسم های ازدواج رفته بودیم او در جبهه بود و فروشنده در حالیکه دید داماد همراه ما نیست گفت، من تا به الان ندیده ام که عروس بدون داماد به خرید عروسی بیاید. همسرم برای اولین بار یکماه به مرخصی آمد و تمام نیروهایش هم با او آمده بودند و می گفتند، تا موسی الرضا عروسی نگیرد ما به جبهه نمی رویم. مراسم ساده ی ازدواجمان با سلام و صلوات برگزار شد و موسی الرضا بعد از 8 روز دوباره به جبهه برگشت. در طول 4 سال و نیم که ما با هم زندگی کردیم یک ماه به طور کامل در کنار هم نبودیم.


این بانوی ایثارگر درباره ی حضور همسرش در جبهه گفت: موسی الرضا در تمام عملیات ها شرکت داشت و وقتی به مرخصی می آمد به دلیل نیازی که به او وجود داشت مدام از او می خواستند که برگردد. تنها یکبار به دلیل اینکه پدرش مریض بود، یک ماه به او مرخصی تشویقی داده بودند و او بعد از 20 روز دوباره به جبهه رفت. معمولا او هر 45 روز یا 2ماه یکبار به مرخصی می آمد و چند روزی هم که بود مدام در فعالیت بود. مادرشان دوست داشتند که او بیشتر در کنار من و فرزندمان باشد و وقتی به او می گفت که بیشتر بمان او می‌گفت، نمی‌شود من بمانم و دشمن به خاک من بیاید، از نیاز جبهه به خودش می گفت و ما را طوری قانع می کرد که از اینکه به او گفته بودیم بمان، پشیمان می شدیم.
وی در بیان خاطره ای به نقل از یکی از همرزمان همسرش گفت:  موسی الرضا در جبهه مسئول مهمات بود. یکبار که در شرایط بحرانی مهمات تمام شده بود، او اینقدر به درگاه خداوند سجده و گریه کرد تا اینکه یک هلیکوپتر که پر از  مهمات بود و طبق روال عادی نمی خواست به منطقه ی آنها برود، آن مهمات را در آن شرایط دراختیار ما قرار داد. همسرم از همه لحاظ فرد شایسته ای بود و چهره ی گشاده، متبسم و بشاش او در خانه و به نقل از همرزمانش در جبهه شاخص ترین ویژگی او به شمار می آمد. 
بانو محمدی در ادامه افزود: شاید برایتان جالب باشد که مادربزرگ شهید هم در شهرهای مرزی در جبهه فعالیت و وسایل مورد نیاز رزمندگان را آماده می کرد. 2 برادر کوچکتر همسرم هم تمام مدت دوران خدمتشان را در جبهه بودند و پدرشان هم با اینکه موسی الرضا از او می خواست در خانه بماند در جبهه خدمت می کرد. 
وی در بیان خاطره ای درباره ی تولد دخترشان رقیه گفت:  اولین فرزندمان را که باردار بودم، موسی الرضا به مرخصی آمده بود،  گفت، از عمیات برگشتم و چون خیلی خسته بودم پشت خاکریز خوابم برد، در خواب دیدم در حرم امام رضا هستم و یک خانم نوزادی را آورد و به من داد و گفت این دختر اسمش رقیه است. به من گفت اگر من شهید شدم و فرزندمان دختر بود اسمش را رقیه بگذارید. دخترمان رقیه به دنیا آمد و درست زمانی که 3 ساله شد همسرم به شهادت رسید.

قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم یک بار موسی الرضا  در جبهه از ناحیه کتف و یکبار هم از ناحیه ی چشم آسیب جدی دید و پایش هم در یک عملیات زخمی شد. پس از تولد اولین فرزندمان زمانی که او در پادگان بود و تمام نیروهایش را به مرخصی فرستاده بود، به دلیل اینکه در پادگان شیمیایی می زنند او دچار عارضه ی شیمیایی شد، بطوریکه پس از آن 2 فرزند دیگرمان زمانی که من باردار می شدم، دچار سرطان خون می شدند و 10 روز پس از تولد عوارض  بیماری بروز می کرد و پس از 6 ماه  فوت می شدند.
وی در بیان آخرین دیدارشان با شهید عنوان کرد: آخرین بارکه می خواست به جبهه برود، عکس هایی از دوستانش که به شهادت رسیده بودند را زیر عکس خودش که به دیوار بود زد و گفت، ظلم است که  آنها بروند و من بمانم و شهید نشوم. فردای آن روز به جبهه رفت و پس از 18 روز در حالیکه با پسر عمویم علی اصغر محمدی در حال حمل مهمات بودند مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و هردوی آنها با هم به شهادت رسیدند.
این بانوی ایثارگر درباره ی نحوه مطلع شدن از خبر شهادت همسرش گفت:  روزی که خبر شهادت همسرم را شنیدم برای ویزیت دکتر به گرگان رفته بودم. آنجا متوجه شدم که سومین فرزندمان را 40 روز است که باردارم. وقتی از مطب دکتر برگشتم متوجه شدم که همسرم به شهادت رسیده است. این فرزندمان هم به دنیا آمد و پس از 6 ماه با وجود تلاش هایی که کردیم در یکی از بیمارستان های تهران فوت کرد.


وی در پایان اظهار کرد: مشکلات فرهنگی که درحال حاضر در جامعه وجود دارد و نحوه ی پوشش در جامعه ما را عذاب می دهد. شهدا رفتند و به عقیده ی من خونشان مانند خون ائمه اطهار هیچگاه پایمال نمی شود و ما هر کار ناصوابی که انجام دهیم از ارزش و جایگاه والای شهدا کاسته نمی شود، بلکه نتیجه ی آن به خودمان بر می گردد. ان شا الله که بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم.


فرازی از وصیت نامه شهید به شرح زیر است:
یا حسین شاهد باش دراین موقیعت حساس و سرنوشت ساز که دشمنان دست به دست هم داده اند تا اسلام را از بین ببرند برادران ما در پشت خاک ریزها چه مظلومانه و عاشقانه به شهادت نائل مى گردند ویک سرى انسانهاى بى تفاوت که اسم مسلمان به خود گذاشته اند به فکر هوسرانى و خوش گذرانى و در حال جمع آورى اموال هستند.....
دنیا شما را به سرعت به سوى مرگ مى راند پس آنکه براى آخرت آفریده شده او را با  دنیا چه کار است او را با مالى که بزودى از او گرفته میشود و رنج و حسابش براى  او باقى مى ماند امروز دنیا باهمه لذتهاى مست کننده اش با شتاب مى گذرد و آخرین خانه تنهایى دراین دنیاهمان گودال مرگ است واى از این گودال سرد و ترسناک، برادران عزیزم دنیا آزمایشگاهى است که از ما امتحان گرفته می شود و ماهمه مسافرى هستیم که به سوى یک منطقه حرکت مى کنیم، شهدا با شهادتشان زودتر از ما به مقصد مى رسند.
 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران