پنجشنبه 16 مرداد 1399 |

شهادت از کودکی در چهره اش نمایان بود

18:0:0    1399/03/25 حجت الاسلام و المسلمین احمد مالامیری کجوری در گفت و گو با حیات از فرزند شهیدش می گوید:

شهادت از کودکی در چهره اش نمایان بود

داستان دلدادگان اهل بیت و آنهایی که جان بر سر ایمان خود نهادند و در غربت و بی نشانی رفتند، داستانی نیست که بتوان بی آنکه خود در این مسیر قدم ننهاده ای، به تمام و کمال درک کنی. اما شاید بشود با گرفتن نشانی از آنها که این مسیر را تا انتهای خط سرخ شهادت پیمودند، قدری از آن را درک کرد. شهادت مظلومانه شهدایی از جنس محمد مهدی مالامیری که با وجود برخورداری از تمامی موهبت دنیوی، همه چیز را در پس پشت نهاد تا برود و نگذارد که کوردلان خبیث داعشی تعرضی به ساحت باور هایش کنند و سینه سپر کرد تا دوست داران اهل بیت را سر بلند نگاه دارد. بدرستی که داستان این دلدادگان عاشق چیزی نیست که بتوان در غالب کلماتی ساده ریخت، چرا که باید سالک راه حق بود تا بتوان شرح این عاشقی را به درستی داد. پایگاه خبری حیات گفت و گویی با پدر شهید بزرگوار محمد مهدی مالامیری نخستین شهید روحانی مدافع حرم انجام داد و از او نشان این بی آشیانِ عاشق و دلداده مظلومان را گرفته که در زیر می خوانید.

جناب مالامیری، برای شروع بحث، لطفا مختصری درباره شهید بگویید
شهید محمد مهدی مالامیری کجوری، سال 1364 در قم متولد شد و در سال 1394 و در  سن 30 سالگی در سوریه به شهادت رسیدند. وی تا دوره سوم راهنمایی در مدرسه های عمومی درس خواند و بعد از آن وارد حوزه شد. با وجود اینکه دروس حوزوی بسیار سخت و زمان بر هستند، تمام ده پایه را به سرعت و زودتر از ده سال تمام کردند. در سن 27 سالگی بود گمان می کنم که « کفایت الاصول» _آخرین کتاب تدریسی حوزه_ را تدریس می کردند. و علاوه بر این «فوائد الاصول»«درایه» و «رجال»  را هم در «جامعة المصطفی» تدریس می کردند. می توانم بگویم که ایشان فرصت و زمان سر خواراندن را هم به اصطلاح نداشتند، از طرفی درس خارج می رفت و همزمان هم مشغول تدریس بودند و علاوه بر اینها پرداختن به خانواده و فرزندان و  سایر درگیری ها،می خواهم بگویم زمانی که شهید شرایطی ممتاز و از هر جهت مناسب داشتند، همه را رها کرد و جبهه رفت چون این فریضه را بر هر چیزی ارجح می دانست.


لطفا درباره ویژگی های شخصیتی و رفتاری ایشان برای ما بگویید، در دوران کودکی انس و الفت اش با آموزه های دینی چگونه بود؟
مهدی از سن 6 -7 سالگی نمازش را می خواند و در کلاس دوم دبستان بود که شروع به گرفتن روزه کرد. آنچه که از باید ها و نباید های امور دینی وجود داشت در خانواده برای او گفته می شد و ایشان امر و نهی های دینی را در همان زمان کودکی به دقت فرا گرفت و از آن پس تلاش  می کرد که بر اساس اصول و فروع دین عمل کرده و از معصیت ها فاصله بگیرد.زمان کودکی تکبیر گوی مسجد محل بود و سوره  رحمان  را با صدای بلند می خواند. در میان نماز ها خودش بلند می شد و یک حدیث نبوی را برای حاضرین در مسجد قرائت می کرد. در کل می خواهم بگویم که تمامی زندگی مهدی بر محور مسجد ، قرآن و تقوا می گشت و خارج از حوزه باور های دینی چیزی نداشت که به آن دلبسته باشد. علاوه بر  اینها ، مهدی در دوران دانشگاه به زبان عربی و انگلیسی بسیار مسلط شد و همین امر او را از سایر افراد ممتاز می کرد.



گفتید که شهید مالامیری در زمان رفت و آمد به جبهه و نهایتا شهادت ایشان،به شدت درگیر تدریس و آموزش و به نوعی ترقی به سمت مدارج بالای علمی بود، به عقیده شما چه انگیزه ای باعث می شد که با وجود این شرایط تصمیم بگیرد به جبهه رفته و جان خود را به خطر اندازد؟
یکی از خصوصیات مهم مهدی این بود که هر چیزی تصور می کرد والاترین جایگاه  دین داری و ایمان است را می خواست بدست آورد. و مقوله فرمان جهاد، که حضرت امیر المومنین(ع) و همچنین قرآن کریم بر آن تاکید کرده اند مهمترین آموزه هایی بودند که ایشان از کودکی با آنها انس و الفت داشت. به همین جهت او جهاد را نوعی وظیفه می دانست که بر گرده اش سنگینی می کند و باید این دین را ادا کند. و بر همین اساس گفت برای مبارزه با تکفیری های داعش باید به جبهه  برود.

زمانی که این موضوع را مطرح کرد واکنش تان چه بود؟
من به ایشان گفتم که در زمان 8 سال دفاع مقدس در مسجد اعظم قُم آیت الله مشکینی موضوعی را مطرح کردند که لازم می دانم به شما بگویم. آیت الله مشکنی در آن خطبه می گوید:« برخی از طلبه ها از ما می پرسند که در حال حاضر وظیفه ما طلبه ها چیست و چه باید بکنیم؟ آیا باید به جبهه برویم یا اینکه به درس و حوزه بپردازیم؟  نظر من این است که اگر فکر می کنید که با درس خواندن می توانید به جایی برسید که بعدها به درد اسلام و مسلمین بخورید وظیفه تان این است که درس بخوانید ، در غیر اینصورت وظیفه تان این است که به جبهه بروید». من به مهدی گفتم در آن زمان ما نمی دانستیم که درس بخوانیم یا به جبهه برویم، گاهی درس می خواندیم، گاهی هم به جبهه می رفتیم. اما  شما که در حال حاضر این همه شاگرد دارید و در جاهای مختلفی مشغول تدریس هستید، وظیفه تان این است که در حوزه بمانید اما ایشان ضمن تایید حرف های من، می گفت که آموزه های دینی به ما اجازه نمی دهد که راحت بنشینیم و درس بخوانیم. در شرایطی که می دانیم پیامبر گرامی مان فرموده اند که هر مسلمانی صدای ناله مسلمان دیگر را بشنود و به یاری او نشتابد، مسلمان نیست. داعش آمده و در سوریه و عراق پدران را در مقابل چشم بچه های خردسال و بچه ها را در مقابل چشم خانواده شان سر می برد. و تصویر شان را در اینترنت پخش می کند و نشان می دهد. وقتی که ما این چیزها را می بینیم! چطور کنار زن وبچه هایمان بنشینیم و راحت زندگی کنیم، وظیفه ما این است که به کمک آنها برویم، جهاد در اینجا واجب تر از هر موضوع دیگری است و باید سایر امورات دینی را برای امر جهاد به تعلیق درآورد.

 


وقتی که دیدید تصمیم  جدی است چه کردید؟
وقتی دیدم که تصمیم اش قطعی است گفتم که برو، ولی یادت باشد که میدان جنگ دیگر حوزه نیست و باید مردانه بجنگی،اگر زمانی محاصره شدی یا اسلحه نداشتی یا تیر تمام شد و هر چه...نباید اسیر شوی و باید هر طور شده تا آخرین لحضه با آنها به هر وسیله ای که شده بجنگی، به این خاطر که داعش نه دولت و حکومتی دارد که بخواهد اسیر را نگه داری کند و نه رحم و مروت دارد.پس مردانه بجنگ و مردانه بمیر. ایشان هم در پاسخ به من گفتند که در مدت یک ماهی که برای رفتن به سوریه آموزش می دیده است،با همرزمان خود گفته که «چنان با این داعش آمریکایی بجنگیم که اگر کشته هم شدیم چیزی از جسم و بدنمان باقی نماند تا زحمت تشییع جنازه  را به دوش دیگران نیندازیم. ودر نهایت هم همینطور شد و ایشان از سوریه بازنگشت. 


شهید مالامیری بارها قبل از شهادت به منطقه مرزی می رفتند تا تبلیغات تکفیری های داعش را خنثی کنند. لطفا به ما بگویید که ایشان به کجا ها می رفتند و فعالیت هایشان تا چه میزان اثر بخش بود؟ 
ایشان طبعا به شهرهایی می رفتند که جمعیت اهل تسنن زیادی داشت . از آنجا که در برخی مناطق اهل تسنن وهابیت برای تبلیغ می آمدند. ایشان با تشکیل گروه های تبلیغی موازی سعی در خنثی سازی سم پاشی فکری وهابیت و عناصر داعشی داشت.


شما کتابی با عنوان « بی آشیان« تالیف کرده اید که در رابطه با روحانیون مدافع حرم نوشته شده و در آن به شرح زندگی شهید بزرگوار محمد مهدی مالامیری پرداخته اید، لطفا در رابطه با این کتاب برای ما توضیح دهید
من همواره از سوی دوستان و اطرافیان تشویق به نوشتن خاطرات و مجموعه تجربیات خودم می شوم و همیشه این فکر را داشتم که چنین کتابی را تالیف کنم، اما پس از شهادت، شهید مالامیری فکر کردم که دیگر زمان اش فرا رسیدده و کتاب «بی آشیان» حاصل دانسته های من درباره این شهید بزرگوار است، با بیش از 120 صفحه. نکته ای که باید در مورد کتاب «بی آشیان» بگویم این است که این نوشته نتیجه تعمق و تفکر زیاد من برای رسیدن به درک درستی از شخصیت شهید است و با این کار حس می کنم بار ذهنی چند ساله را زمین گذاشته ام و وظیفه ام را انجام داده ام.

 

در مورد دیدار خانواده تان با مقام معظم رهبری بفرمایید:
اتفاقا من در کتاب« بی آشیان» قسمت ملاقات با رهبری را هم آورده ام که بد نیست آن را هم مطالعه کنید، اما در رابطه با ملاقات با مقام معظم رهبری؛باید بگویم که هنوز چهلم شهید نرسیده بود که به ما پیغام دادند برویم  خدمت آقا. نکته جالبی که در این ملاقات پیش آمد داستان عبای من بود که زمان پیاده شدن از تاکسی بخاطر عجله ای که داشتیم در تاکسی جا ماند و خلاصه من بدون عبا ماندم و مجبور شدم به خدمت آقا برویم،  و ایشان به محضی که من را دیدند گفتند «عبایتان کو؟»من هم گفتم که در تاکسی جا گذاشتم و ایشان با لبخند گفتند که «پس ما باید یک عبا به شما بدهیم» و بعد از پایان جلسه ایشان عبایی از خودشان به بنده هدیه دادند که همان زمان هم در فضای مجازی مطالبی درباره « عبایی که جا ماند!» نوشتند که یادآمور همان «پایی که جا ماند» است. من به آقا گفتم که واقعا خوشحالم از اینکه پدر یک شهید هستم ، چرا که تا به حال در مقابل خانواده شهدا احساس شرمند گی می کردم. ما در روز ولادت حضرت زینب کبری با چند خانواده دیگر از خانواده شهدا نزد مقام معظم رهبری رفتیم، چیزی که بیش از همه از گفته های ایشان در خاطرم مانده صحبت هایشان درباره شهدای مدافع حرم بود. ایشان گفتند:«گاهی ممکن است افرادی بر اثر بمب باران یا انفجار و غیره کشته شوند، آنها شهید هستند. اما آن شهید، با قصد نیت قبلی به سمت شهادت نرفته است. اما شهدای شما، با نیت قبلی رفتند و شهید شدند این را هم می دانستند، یا مثلا در زمان جنگ تحمیلی خیلی ها می گفتند این ها که به جبهه می روند، همه جوان و مجرد هستند و مسئولیتی هم ندارند که چندان دلبسته باشند، ابن شهدای مدافع حرم با وجود اینکه زندگی داشتند، صاحب همسر و فرزند بودند، از مال دنیا چیزی داشتند؛ اما با این وجود باز هم همه این ها را رها کردند و رفتند.


برای سوال آخر درباره نحوه شهادت شهید بزرگوار محمد مهدی مالامیری توضیح دهید:
زمانی که به سوریه رفتند در استان " درعا"  که در جنوب دمشق است، مستقر شدند و بعد از 40 روز قرار شد که نیرو های تیپ فاطمیون به داعشی هایی که از قسمت اردن وارد سوریه شده بودند حمله کنند،بنابراین برای اینکه  دشمن را غافلگیر کنند ساعت 8 شب 31 فروردین 1394 پیاده راه می افتند و در آن منطقه مستقر می شوند، و از آنجا که شهر در دست تکفیری ها بوده درگیری شان مدت زیادی طول می کشد و عده زیادی هم به شهادت می رسند.در این عملیات که نام اش عملیات «بصر الحریر» بود تعداد زیادی از فرمانده هان نیز به شهادت رسیدند که بسیاری از آنها را بنده می شناختم. در زمانی که فرمان عقب نشینی صادر می شود، در گروهی که شهید مالامیری هم بین آنها بود، یک نفر تیر می خورد و زخمی روی زمین می افند، و فریاد میزند« مرا تنها نگذارید ، مرا هم همراه خودتان ببرید». ولی از آنجا که زیر آتش مستقیم دشمن بودند نمی توانستند برای بازگرداندن مجروح توقف کنند، شهید مالامیری تصمیم می گیرد که با ایجاد آتش به سوی دشمن،ایستادگی کرده تا بقیه افراد بروند و کمک بیاورند و در همینجا ایشان زیر آتش سنگین دشمن به شهادت می رسند. چند ماه بعد هم فرمانده هان همگی تایید کردند که بر اثر پرتاب های مستقیم دشمن چیزی از پیکر ایشان باقی نمانده است . شگفتا؛ همانطور که می خواست شد و پیکرش به دست دیو صفتان داعشی نیفتاد. و « زحمت تششیع جنازه خودش را هم به گردن کسی نیانداخت».


و حرف آخر
آنچه که درباره شهید مالامیری برای من همیشه برجسته است این است که با وجود سن کم استاد برجسته و عالی حوزه بود و دانش و درایت اش بسیار زیاد.این را من که در کنارش بوده ام می دانم که اخلاص و عمل اش بسیار از ما ارزشمند تر بود. و همیشه مورد تحسین و احترام. طوری که وقتی بچه بود می گفتم « این پسر  از بس خوب است، آخرش شهید می شود» و می بینید که همینطور هم شد.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران