دوشنبه 7 مهر 1399 |

امنیت و آسایش امروز نتیجه ایثار شهداست

22:17:0    1399/03/13 گفت و گوی حیات با فرزند شهید علی محمد موشانی بمناسبت سالگرد شهادت ایشان

امنیت و آسایش امروز نتیجه ایثار شهداست

شهید علی محمد موشانی فرزند خدابخش، در 1 آذر سال 1332، در روستای دان کاشفیه در شهر نیشابور به دنیا آمد. پدرش کشاورز و فردی ساده، زحمتکش بود و مادرش هم وقتی که شهید سن کمی داشت به رحمت خدا رفت. شهید علی محمد فرزند اول خانواده بود او 2 خواهر و 1 برادر داشت و نسبت به آنها احساس مسئولیت زیادی می کرد. وی تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند اما در زمینه ی فعالیت های قرآنی بسیار فعال بود.

علی محمد در دوران قبل از انقلاب هم به فعالیت های انقلابی می پرداخت و با شروع جنگ تحمیلی در حالی که در پشت جبهه خدمت می کرد، اما همواره آرزوی شهادت را در سرداشت تا اینکه سرانجام در 13 خرداد سال 68، در خرمشهر بر اثر اصابت گلوله ای به پیشانی اش به شهادت رسید.
معصومه موشانی فرزند ارشد این شهید بزرگوار که مدرک کارشناسی ادیان و عرفان را از دانشگاه تهران  دارد و در حال حاضر فرهنگی است بمناسبت سالگرد شهادت پدرش در گفت و گو با خبرنگار حیات به خاطرات روزهایی اشاره کرد که 7 ساله بود:« پدرم در حالی که در بسیج عضوی فعال در حوزه ی فرهنگی بود و زمانی که در شرکت نخ ریسی در شهر مشهد مقدس کار می کرد به دلیل علاقه اش به فعالیت های فرهنگی شغلش را رها کرد و به روستایشان در نیشابور بازگشت و در کنار پدر به کشاورزی مشغول شد. ایشان به  منطقه زبر خان در نزدیکی نیشابور می رفت و جوانان را برای رفتن به جبهه ترغیب و آماده می کرد. آرزوی خودش هم رفتن به جبهه و شهادت بود، اما به دلیل فعالیت های فرهنگی اش به او اجازه ی رفتن به جبهه را نمی دادند و از او می خواستند در پشت جبهه خدمت کند. 
تمام کسانی که در منطقه ما می خواستند به جبهه بروند با معرفی نامه از طرف پدرم راهی جبهه شدند. ایشان وقتی می دید نوجوانان 13 و 14 ساله به جبهه می روند می گفت دلم راضی نمی شود اینها بروند و من بمانم. عصر جمعه ای بود و من به همراه ایشان به مزار یکی از شهدا بنام محمد دانه ای رفتیم. آنجا به من گفت، بابا! می دانی این  که می گویندشخصی شهید شده یعنی چه؟ گفتم، نه. گفت، یعنی نزد خداوند و در بهشت است و از نعمات بی اندازه ای برخوردار است، برای من هم دعا کن که شهید شوم. خیلی هم نگذشت که ایشان شهید شد.
وی در ادامه افزود:«  پدرم مداح بود، در ماه محرم و ماه مبارک رمضان کمتر ایشان را در خانه می دیدیم و بیشتر اوقاتشان در مسجد سپری می شد. در ماه رمضان که معمولا شب ها نمی خوابید و مشغول خواندن نماز شب بود، گاهی اگر من بیدار بودم به من می گفت که چه نمازهایی می خواند. ایشان معمولا با میکروفن مردم روستا را برای سحر بیدار می کرد و من یکبار با ایشان رفتم. برای مردم هم جالب بود که پدرم من را به همراه خودش برده بود.»
این فرزند شهید در بیان ویژگی های شخصیتی پدر گفت:« ایشان فردی بسیار مسئولیت پذیر، مهربان و دلسوز بود. چون زمانی که سن کمی داشت مادرش فوت شده بود نسبت به پدر احساس مسئولیت خاصی داشت و صبح ها پس از نماز صبح ابتدا به منزل پدربزرگم که دیوار به دیوارمان بود می رفت تا اگر کاری است انجام دهد و اولویت اولشان پدر بود. در امورات خانه هم بسیار کمک حال مادرم بود.»
این بانوی ایثارگر با اشاره به حضور پدر در جبهه  گفت:« پدرم به جبهه رفت و آمد داشت. بخاطر دارم آخرین بار از محله ی باغرود به جبهه رفت و آن روز مدام سفارش درس هایم را می کرد. دوست داشت من معلم بشوم. آخرین بار که به جبهه رفت چند ماه آنجا بود و بعد شهید شد. ایشان بسیار روی مساله حجاب و نماز تاکید داشت و می گفت اگر شهید شدم دوست ندارم از بنیاد شهید چیزی طلب کنید.»
وی در بیان روزهای پس از شهادت پدرش گفت:« من نسبت به خواهر و برادرانم بیشتر به پدر وابسته بودم. وقتی ایشان شهید من به شدت مریض شدم و دو سال نتوانستم به مدرسه بروم. از طرفی هم برایم مهم بود که از درس ها عقب نمانم. اما به دلیل افسردگی سال دوم و سوم ابتدایی را به مدرسه نرفتم و پس از آن با پیگیری های خاله ام در نهضت سواد آموزی 2 سالی که جا مانده بودم را در 3 ماه تابستان خواندم. ما در روستا زندگی می کردیم و مردم نسبت به ما که فرزندان شهید بودیم محبت بیشتری داشتند، من هم دوست داشتم فرد نمونه و فعالی باشم.» 
این فرزند شهید با اشاره به خاطره ای به لطف و عنایت حضرت امام رضا علیه السلام به فرزندان شهدا اشاره کرد:«چند سال قبل بسیج نیشابور با هدف معرفی شهدا در روستای دان کاشفیه  فعالیت های خوبی انجام داد که با استقبال مردم مواجه شد. من آن زمان به دلیل بیماری حال مساعدی نداشتم. نذر کردم که شهدا کمک کنند و من از نظر جسمی و روحی بهتر شوم و سال بعد در این زمینه فعالیت کنم. پنج شنبه ای بود و من از مطب دکتر به همراه همسرم به حرم امام رضا رفتیم. پس از نماز از حرم خارج شدیم، اما چون شب جمعه بود من از همسرم خواستم که دوباره به حرم برگردیم. شب خاصی بود و من از فضای معنوی که در حرم بود لذت می بردم. پس از اتمام مراسم شب جمعه در حرم هنگامی که داشتیم از حرم خارج می شدیم فردی در ورودی درب اصلی ایستاده بود و خرما تعارف می کرد. من هم یک خرما برداشتم و به داخل کیفم گذاشتم. به خانه برگشتیم و من خوابیدم، در خواب دیدم خانمی آمد و به من گفت، چرا اینقدر ناراحتی؟ و من در جواب گفتم، من مریضم. آن خانم به من گفت، توکه به حرم امام آمدی، ایشان به تو هدیه ای داد چرا آن را نخوردی؟ همان خرما را بخور، خوب می شوی و اصلا نگران نباش. وقتی از خواب بیدار شدم آن خرما را از کیفم در آوردم ودیدم به اندازه ای تازه است که انگار همان موقع آن را به من دادند. به خرما آیت‌الکرسی خواندم و در حالی که اشکم سرایز بود خرما را خوردم. پس  از آن به قدری حالم بهتر شد که دیگر دارو مصرف نمی کنم. درست است که پدرم در کنارم نیست اما پیش آمده که حال روحی خوبی نداشتم و ایشان را در عالم خواب و رویا کاملا متوجه احوالم و دعاگو یافتم. 
وی در پایان این گفت و گو اظهار کرد:« ما از خودمان چیزی نداریم و هرچه امنیت و آرامش است به دلیل ایثار و از خود گذشتگی شهداست. دوست دارم همواره راه شهدا را ادامه دهم و امیدورام که آنها از ما راضی و خشنود باشند. 
این بانوی ایثارگر در 6 سال گذشته با فعالیت در بخش شاهد و ایثارگر  شهر نیشابور در صدد حل مشکلات خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران بوده و زمینه ی مشاوره و مددکاری را  با کمک جانباز 70 درصد حاج محمد شورابی که دکتری مشاوره و روان شناسی می باشد، برای این خانواده ها فراهم کرده است.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران