چهارشنبه 25 تیر 1399 |

برای آزادی و شهادتم خوشحال باشید

15:47:0    1399/03/07 شهید آل سیدان:

برای آزادی و شهادتم خوشحال باشید

شهید احمد آل سیدان در 4 فروردین سال 1332، در خانواده ای مذهبی در شهر مشهد مقدس به دنیا آمد، فرزند اول خانواده بود و 5 خواهر و 1 برادر داشت. وی در دوران دبیرستان به دلیل نامساعد بودن اوضاع مالی برای ادامه تحصیل روزها درس می خواند و شب ها کار می کرد. احمد از هوش و استعداد زیادی برخوردار بود در مسائل سیاسی نیز بسیار حساسیت داشت و کنجکاو بود. شهید آل سیدان پس از گرفتن دیپلم به خدمت سربازی رفت و این دوران را در تهران و اصفهان سپری کرد. وی پس از دوران خدمتش به تهران رفت و پس از تحصیل در رشته ی راه و ساختمان در دانشگاه تهران در یکی از شرکت های خصوصی راه و پل، بعنوان نقشه کش مشغول به کار شد.

پایگاه خبری حیات بمناسبت سالگرد شهادت این شهید والامقام به گفت و گویی با طاهره فیروزی همسر و عمار آل سیدان فرزند شهید پرداخته که در ادامه می‌خوانید.
همسر  شهید در ابتدا با اشاره به سال های قبل از انقلاب گفت:« احمد در سال های قبل از انقلاب از مبارزین فعال بود و در جلسات دکتر شریعتی، شهید مطهری و شهید باهنر شرکت می کرد. ما در شهریور سال 56 با هم ازدواج کردیم و به تهران آمدیم. ازدواج مانع از فعالیت های انقلابی ایشان نشد و ما با هم در راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت می کردیم.  فرزند اولم را 6 ماهه باردار بودم که در خیابان های انقلاب و پشت دانشگاه تهران در تظاهرات ها شرکت می کردم، همه به من می‌گفتند شما باردار هستید و چطور در این تظاهرات ها شرکت می‌کنید؟ اما این اعتقاد قلبی من بود و افتخار می کردم از اینکه با احمد ازدواج کرده ام.»
وی در ادامه افزود:« همسرم برای من الگوی خوبی بود و حکم معلم را داشت. رفتارش در خانواده و با فامیل بارز بود. الان هم در فامیل هرکس یک خاطره ی شیرین از رفتارها و برخوردها و صحبت هایش دارد. سال گذشته که به دیدن عمویم که حالا 80 ساله است رفته بودیم، ایشان به پسرم می گفت، عمار سرت را بالا بگیر و به شجاعت پدرت افتخار کن.
ما 4 سال و نیم با هم زندگی کردیم. زندگی ما اگر زیاد طول نکشید اما عرض زیادی داشت و عمیق بود. به یاد دارم اگر به مهمانی می رفتیم و  2 نوع غذا سرسفره بود، ایشان فقط از این یک نوع آن می خوردند. پس از پیروزی انقلاب ما به مشهد برگشتیم و ایشان در هیئت واگذاری زمین و امور اراضی که یک نهاد انقلابی بود مشغول به کار شد. طولی نکشید که جنگ شروع شد،  احمد خیلی مایل بود که  به جبهه برود ولی به دلیل مسئولیتی که داشت، اجازه رفتن به جبهه را به او نمی دادند. تا در نهایت از طریق جهاد کشاورزی بعنوان مسئول راه سازی هویزه به جبهه رفت.»
این بانوی ایثارگر درباره ی آخرین روزهای حضور شهید در خانواده گفت:« 14 اردیبهشت بود که احمد زودتر از هر روز به خانه آمد و پس از صحبت هایی که کرد، گفت، من فردا صبح عازم هستم و بعد برای خداحافظی به منزل خانواده هایمان رفتیم.»
همسر شهید در حالی که بغضی گلویش را می فشرد گفت: « آن شب به حرم امام رضا رفتیم و من به امام رضا گفتم، شما شاهد باش که من عزیزترین فرد زندگی ام را به جبهه می فرستم. کمکم کن تا بتوانم تحمل کنم. من در طول 4 سال  و نیم زندگی مشترک یک روز هم نتوانستم از ایشان جدا شوم. صبح 15 اردیبهشت که می‌خواست برود پسرم عمار در حالیکه  پشت سرش می دوید وگریه می کرد، می گفت من را هم با خودت ببر من تنها می شوم. ایشان در حالیکه دستی تکان داد به سرعت رفت و دیگر ما را نگاه نکرد. همسرم 15 اردیبهشت سال 61 از طرف ستاد پشتیبانی جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد و 19 روز بعد در جنوب کوشک به شهادت رسید. قبل از آن به من گفت که منتظر نامه و تلفن و نباش، من از این دنیا دل کنده ام، دوست داری من در یک قفس باشم؟ گفتم نه و او گفت من می روم که آزاد باشم و تو برای آزادی و شهادتم خوشحال باش. زمانی هم که خبر شهادتش را به ما دادند، من به نماز ایستادم و از خدا خواستم که کمکم کند تا بتوانم این فراق را تحمل کنم و از آن به بعد صبور شدم. این  فراق 40 ساله می شود، اما داغ ایشان هنوز برای من تازه است.»
بانو فیروزی افزود:« فرهنگ ایثار و شهادت همیشه زنده و در جریان است. همین که برای شهدا و خانواده شهدا ارزش قائل شویم، راه، خود بخود ادامه پیدا می کند. من به شخصه خودم را می بینم که پس از  40 ساله هنوز  خاطرات و یاد شهدا زنده و راهشان برایم زنده و پویا است، احساس می کنم در جامعه هم همینطور است. »
در ادامه عمار آل سیدان، فرزند شهید نحوه شهادت پدرش را اینچنین بیان کرد:« آن زمان که رزمندگان می خواستند برای عملیات بیت المقدس به منطقه بروند برای این که دشمن از حجم جمعیت شان مطلع نشود بچه ها با کامیون های حمل خاک درحالی که 40 نفر کف کامیون به صورت خوابیده قرار می گرفتند و روی آنها را خاک می‌ریختند تا پنهان باشند به محل عملیات می رساندند. قرار بود برای عملیات ایذایی که قبل از فتح خرمشهر به منظور منحرف کردن دشمن اتفاق بیافتد،  اطلاعاتی به صورت محرمانه به شهید سید علی اکبر رضوی همسر عمه ام که در آن عملیات، فرمانده گردان بود، برسد تا محل حمله تغییر کند. پدرم که آن زمان با وزیر سابق بهداشت، آقای سید حسن قاضی زاده هاشمی دوست صمیمی بودند. برای بردن این اطلاعات با موتور سیکلت به منطقه می رود. سید حسن به پدرم می گوید شما در خط مقدم جبهه هستی و پلاکی هم نداری، دستخطی بنویس. پدرم در برگه ای می نویسد، "بسم الله الرحمن الرحیم، پیرو ولایت فقیه و امام باشید وامام را تنها نگذارید.... در کارها آنقدر دور را بنگر که ظهور عمل خود را در قیامت ببینی". این جمله ی  پدرم بسیار من را تحت تاثیر  قرار داد و جملات ایشان در ان نوشته خط مشی زندگی شخصی من شد. این نوشته به همراه ساعت ایشان را برای ما آوردند. ایشان گفته بود نمی خواهم از این دنیا چیزی همراهم باشد. می روم و می دانم که بر نمی گردم و در همان ساعت های اولیه هم به شهادت می رسند. پس از چند سال یکی از کسانی که ناظر شهادت ایشان بود تعریف کرد که ما در همان ساعت های اول در محاصره قرار گرفتیم، از فرماندهی دستور آمد که عقب نشینی کنیم و زمان عقب نشینی اجازه نداشتیم هیچ مجروحی و شهیدی را به عقب برگردانیم. من شهید آل سیدان را دیدم که روی زمین خوابیده بود و بدنش غرق خون بود و چیزی زیر لب زمزمه می کرد. من اجازه نداشتم ایشان را برگردانم به طرف سنگر که آمدم، یکدفعه صدای مهیبی آمد و وقتی نگاه کردم دیدم خمپاره ای دقیقا  کنار احمد افتاد و من دیدم که پیکر احمد متلاشی و به هوا پرتاب می شد و چیزی از او باقی نماند. من سه ساله بودم و به یاد دارم، زمانی که خرمشهر آزاد شد مادرم خیلی خوشحال بود. دست من و برادرم را گرفت و به خانواده ی پدربزرگم رفتیم. پس از پیروزی خرمشهر ما منتظر آمدن پدرم شدیم و او نیامد. فکر می کردیم ایشان اسیر شده است و تمام فیلم ها و عکس هایی که توسط صلیب سرخ منتشر می شد را پیگیری می کردیم. این شک و اضطرار و انتظار برایمان خیلی سخت بود. سال 85 شهادت پدرم اعلام شد و در واقع نام ایشان تشییع شد و مزارشان بی آنکه جسمی در آن باشد در بهشت رضا است.»
وی در پایان این گفت و گو اظهار کرد:« بواسطه ی فعالیت مادرم در مددکاری بنیاد شهید خیابان مدرس مشهد، در کودکی اوقات بسیاری را در آنجا گذراندم و بازی های کودکانه ام با دیگر فرزندان شهدا در بین تابوت های شهدا بود. پس از آن من از این فضا دور بودم تا اینکه 5 سال پیش بواسطه ی خوابی که برای اولین بار از پدرم دیدم نگاهم به سبک زندگی، به آفرینش و جامعه ایثارگری تغییر کرد و به دلیل اهمیتی که فرزندان شاهد برای من دارند، فتح البابی برای ایجاد خبرگزاری فرزندان شاهد و جامعه ایثارگری ایران و فعالیت در این حوزه شد. ما فرزندان در گهواره رهبری بودیم و پدرانمان فرزندان در گهواره امام بودند. ما باید در عراق، سوریه، یمن و لبنان به سمت تمدن سازی اسلامی پیش برویم و فرهنگ ایثار و شهادت که سر منشا آن 8 سال دفاع مقدس و خون پاک شهداست را نهادینه کنیم.»

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران