چهارشنبه 25 تیر 1399 |

ماموریت آخر می دانست شهید می شود

10:58:0    1399/03/06 گفت و گوی حیات با همسر و فرزند شهید محسن تاجیک

ماموریت آخر می دانست شهید می شود

شهید محسن تاجیک فرزند حسین، در 6 اردیبهشت سال 1331، در خانواده ای مذهبی در شهرستان ورامین استان تهران متولد شد. پدرش کشاورزی می کرد و مادرش خدیجه تاجیک خانه دار بود. وی در حالی که فرزند سوم خانواده بود، 3 برادر و 1 خواهر داشت. شهید محسن تاجیک با آغاز جنگ تحمیلی از طریق بسیج و بعنوان داوطلب عازم جبهه شد و تا سال 65 به صورت مرتب در جبهه حضور داشت، در طی این مدت وی دچار عارض ی شیمیایی و یک بار هم مجروح شد که پس از بهبودی مجدد به جبهه رفت. وی سرانجام در 4 خرداد سال 1365 در جزیره مجنون به شهادت رسید.

پایگاه خبری حیات بمناسبت سالگرد شهادت این شهید بزرگوار به گفت و گویی با اقدس شیرازی همسر و غلامرضا تاجیک فرزند شهید پرداخته که در ادامه می‌خوانید.
اقدس شیرازی، همسر شهید در ابتدا با اشاره به نحوه آشنایی و ازدواجش گفت:« محسن در سال های قبل از انقلاب در کارخانه تولید اجاق گاز جواهریان کار می کرد و با پدرم همکار بود. او از طریق یکی از دوستان پدرم به ما معرفی شد و ما در سال 56 با هم ازدواج کردیم. همسرم قبل از پیروزی انقلاب فعالیت های انقلابی داشت و پس از پیروزی انقلاب هم با عضویت در بسیج با شروع جنگ بعنوان داوطلب راهی جبهه شد. هر چند وقت به مرخصی می‌آمد، چند روزی می ماند و دوباره به خط مقدم بر می گشت و در مناطق مختلف مانند فاو و جزیره مجنون حضور داشت. وقتی می خواست به جبهه برود از من پرسید که راضی هستی؟ من هم که راضی به رضای خدا بودم با رفتنش مخالفتی نکردم بخصوص وقتی می دیدم  هنگامی که می خواست به جبهه برود خوشحال بود. آن موقع ما 3 فرزند داشتیم و بچه ها بهانه ی نبود پدرشان را می گرفتند. من هم برای آرام کردنشان به آنها می گفتم که پدرتان به جبهه رفته تا با دشمن بجنگه،  آخرین باری که به مرخصی آمد و در حال آماده شدن برای بازگشت به جبهه بود، به من گفت، خانم گرد یتیمی روی بچه های من نشسته است، اگر من رفتم و بازنگشتم، شما را به خدا و بچه ها را به شما می سپارم. او هنگام رفتن مدام برمی گشت و به من و مادرش نگاه می کرد، 3 روز پس از رفتنش که مصادف با 19 ماه مبارک رمضان بود خبر شهادتش را برای ما آوردند.»
وی در بیان ویژگی های اخلاقی همسرش افزود:« محسن فردی بسیار مذهبی، مردم دوست و خیلی خیًر بود و مداحی هم می کرد. او اخلاق و رفتارش با خانواده خیلی خوب بود و هیچ گاه مشکلاتش را به خانه نمی آورد. حتی جانباز شیمیایی هم که شد به ما نگفت.»
این بانوی ایثارگر نحوه مطلع شدن از خبر شهادت همسرش را اینچنین بیان کرد: « خانواده همسرم از خبر شهادتش مطلع بودند و فقط من و بچه ها موضوع را نمی‌دانستیم. یکی از همسایگانمان به من گفت برای ناهار به خانه ما بیا و من با  تعجب از دعوت ناگهانی او با فرزندانم به منزل شان رفتیم. او به من گفت مادر همسرم پایش شکسته و گفته که من به منزل شان بروم . هنگامی که وارد شدم، دیدم که  آنجا شلوغ است و مادر همسرم با دیدن من شروع به شیون و سینه زدن کرد، همان موقع بود که  متوجه شهادت همسرم شدم. با شهادت ایشان من سختی های نبودش را تحمل کردم و به سختی و با مشکلات فرزندانمان را سر و سامان دادم.»
غلامرضا تاجیک، فرزند 42 ساله ی این شهید که زمان شهادت پدر 8  ساله بوده است در بیان خاطره‌ای از پدر گفت:« روز آخری که پدرم می خواست به منطقه برود، من در حالی از خواب بیدار شدم که دیدم ایشان به مادرم می گفت، این دفعه آخر است که من به جبهه می روم. همسایه ی دیوار به دیوارمان  برای  اولین بار می خواست به جبهه برود و پدرم هم که معرف ایشان بود به همین دلیل گفت که این بار آخرین باری است که من به جبهه می روم. در چند روزی که ایشان به مرخصی آمده بود، 2 نفر از از جوانان محل به نام های جعفر وجود و مهدی مرادی، که همرزم پدرم بودند در عملیات قبلی به شهادت رسیده بودند، پس از مراسم این شهیدان پدرم به همراه همسایه مان به منطقه رفت. در تمام این سال ها برایم سوال بود که پدرم چطور به شهادت رسیده است، تا اینکه چند سال پیش که به همراه خانواده کنار مزار پدرم بودیم، آقایی آمد و پس از احوالپرسی و اینکه متوجه شد من پسر شهید هستم از من پرسید: ماجرای شهادت پدرت را می دانی؟ گفتم، نه. گفت اگر خواستی به این آدرس بیا تا با هم صحبت کنیم. من هم برای اینکه تصویر و خاطره ای از پدرم داشته باشم پیگیر موضوع شدم.  ایشان فایل صوتی را برای من گذاشت که حاج علی فضلی که آن موقع فرمانده بود شروع به صحبت کرد،  "عملیات قبلی ناتمام مانده است، (بنا به دلایلی که آن موقع برایم توضیح داد) هرکس می‌خواهد تصفیه کند و برود. هرکس بماند دیگر برگشتی در کار نیست"  آخرین صحبت پدرم به یادم  آمدکه به مادرم گفت، این بار آخری است که به جبهه می روم، من شما را به خدا و فرزندانم را به شما می‌سپارم. او می دانست که اگر به منطقه برگردد، برگشتی در کار نیست.
تصویر ذهنی من از پدر انسانی مهربان، زود جوش و خونگرم است، گاهی نبودش اینقدر آزارم می داد که با خودم فکر می کردم که ایشان سهمش را ادا کرده بود و چرا به راهی رفت که می‌دانست بازگشتی ندارد، اما در زندگی می دیدم جای خالی پدر را خداوند به خوبی برایم پر کرده است و در موقعیت هایی که فکرش را نمی‌کردم دستم را گرفته است. سختی ها بوده و ادامه هم دارد، اما فکر می کنم پدرم آن زمان بهترین مسیر را انتخاب کرد.
وی در پایان گفت و گو اظهار کرد:« مردم متوجه باشند که شهادت و دفاع از مملکت کار هرکسی نیست و اگر کسی این مسیر را انتخاب کرد، به فکر این نیست که چه عایداتی نصیبش می‌‌شود و چه مضراتی برایش وجود دارد. در جامعه ما می شنویم که مردم فکر می کنند همه فرزندان شهدا با سهمیه وارد دانشگاه شدند یا از شغل خوبی برخوردار هستند در صورتی که اگر وارد زندگی آن فرد بشوند می‌بینند خیلی  از این امکانات استفاده نکرده است، این موضوعات گاهی آزار دهنده است. در دوره ۸ساله جنگ بخشی از بهترین جوانان این مرز و بوم به شهادت رسیدند. برخی اگر سپاسگزار نیستند یاد بگیرند زخم زبان نزنند. امیدارم این جریان که عده ای سعی دارند با سیاه کاری ارزش کار شهدا را در نظر مردم پایین بیاورند از بین برود و جایگاه شهدا که بالابوده است، بالاتر از قبل شود.»

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران