سه شنبه 17 تیر 1399 |

پدرم خواب دیده بود که سرباز امام زمان است

20:0:0    1399/02/31 گفت وگو با فرزند شهید وهب علیخانی بمناسبت سالگرد شهادت این شهید والامقام

پدرم خواب دیده بود که سرباز امام زمان است

شهید وهب علیخانی در 10 آذر سال 1315، در بخش خور و بیایانک نائین اصفهان در خانواده ای متدین و زحمتکش متولد شد. پدرش اسماعیل، کشاورز و مادرش کبری علیخانی خانه دار بود. وی تا مقطع ابتدایی درس خواند و پس از آن برای امرار معاش مشغول کشاورزی شد. شهید علیخانی قبل از پیروزی انقلاب در گروه های انقلابی به صورت مخفیانه فعالیت می کرد و اعلامیه ها و رساله های امام (ره)، را بین مردم پخش می کرد که به دنبال فعالیت های انقلابی‌اش 2 بار هم دستگیر شد. او از همان ایام پیروزی انقلاب گوش به فرمان امام بود و سخنرانی های ایشان را که از رادیو پخش می شد، ضبط می کرد و مجددا گوش می داد.

وی باپیروزی انقلاب عضو کمیته انقلاب اسلامی شد و پس از آن با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در دفع آشوب های کردستان به فرماندهی شهید چمران در سال 59 شرکت داشت.  شهید وهب، پس از نوروز سال 60، در اواخر فروردین ماه جزو نخستین گروه اعزامی سپاه نائین به جبهه های جنوب بود که در 31 اردیبهشت همان سال، در تپه های الله اکبر شوش دانیال براثر اصابت گلوله به قلبش به همراه همرزمش شهید محمد توکل به مقام والای شهادت نائل شد.
پایگاه خبری حیات بمناسبت سالگرد این شهید والامقام با محمدرضا علیخانی، فرزند ایشان که 53 ساله و دبیر آموزش و پرورش است به گفت و گو پرداخته که مشروح آن در ادامه آمده است.
وی در ابتدا با بیان خاطرات آن روزها که نوجوانی 13 ساله بود گفت: «پدرم عاشق امام زمان بود و در هرجمع و جلسه‌ای که حضور داشت از امام زمان صحبت می کرد. در همان جلسات می گفتند، که اگر کسی 40 شبانه روز  همه ی نمازهایش رادر مسجد همه‌ی  بخواند امام زمان را می بینند و پدرم تمام نمازهایش را در مسجد کوچکی که نزدیک خانه مان بود اقامه می کرد، تا اینکه روزی خوابی را  تعریف کرد و گفت، آقا را دیدم  که آمده و من هم جزو سربازان ایشان هستم و در رکابشان می جنگم. پدر اهل نماز اول وقت بود و خیلی از آیات قران را از حفظ می‌خواند. در ماه مبارک رمضان بر خواندن دعای افتتاح و سحر مداومت داشت به طوریکه من قبل از اینکه حتی به مدرسه بروم، بر اثر مداومت ایشان دعای افتتاح را حفظ شدم. به یاد دارم در روز ورود امام به ایران، ایشان و تعدادی از دوستانشان می‌خواستند به استقبال امام بروند اما اتوموبیلشان خراب شد و چون آن زمان در خور تلویزیون نبود آنها به معدنی بنام نخلک که در 200 کیلومتری شهر خور بود رفتند تا از تلویزیون ورود امام را ببینند.» 
محمد رضا علیخانی در ادامه افزود: «آن موقع که تلویزیون و رادیو نبود شب نشینی و دور هم بودن ها رونق بیشتری داشت. به یاد دارم هرشب برای شب نشینی خانه یکی از اقوام یا دوستان هم خدمتی پدرم بودیم  و من با بچه های آنها بازی می کردم. ایشان هم اهل شوخی و خنده و مجلس گرم کن بودند. پس از شهادتشان خیلی ها به ما می گفتند که پدرم به آنها کمک کرده است. ایشان زمانی آشپزی هم می کرد و همیشه مانع از اسراف کردن می شد. آن زمان که در سپاه بود اگر غذایی اضافه می آمد همان شبانه آن را به فقرا می داد. پدرم به دیگران کمک می کرد و در کار کشاورزی کمک حال سایر کشاورزان در جمع آوری محصولات بود.»
این فرزند شهید به آخرین دیدار با پدرش در فروردین سال 60  اشاره کرد و گفت:« وقتی پدر می خواست به جبهه برود و لباس پاسداری به تن داشت، همه مان را جمع کرد و مادرم را به مواظبت از ما سفارش  کرد و گفت که مواظب باشید بچه ها هرجایی نروند، کنترلشان کنید، ایشان حساسیت زیادی روی خواهرم داشت و به مادرم می گفت وقتی من رفتم خیلی مواظبش باش، زمانه مثل حالا باقی نمی ماند. مواظب فرزندانمان باش که از مسیر صحیح خارج نشوند. این ها آخرین کلامی بود که من از پدر شنیدم.»
وی نحوه ی شهادت پدر را این چنین بیان می کند:« پدرم و همرزمش،  شهید محمد توکل جزو اولین شهدای شهر نائین بودند که به جبهه رفتند، آنها با هم 18 سال اختلاف سنی داشتند اما با هم رفیق و هم سنگر بودند و در یک روز به شهادت رسیدند. آن زمان هنوز عملیاتی طراحی نشده بود و عراقی ها هم در حال پیشروی به خاک ما بودند. نیروهای ما هم فقط سد راه آنها می شدند، یکی از همرزمان پدرم روز شهادت ایشان را اینچنین بیان کرد: «ما در تپه های الله اکبر شوش دانیال بودیم و عراقی ها هم در حال پیشروی به استان خوزستان بودند. بعد از ظهر روز 31 اردیبهشت بود، شهید ایرجی، شهید علیخانی و شهید توکل سه نفر سنگری در کنار سنگر ما سنگری را کنده بودند. ساعت 12 و نیم بود و شهید علیخانی در سنگر نماز می خواند که ناگهان دیدیم تانک های عراقی شروع به پیشروی کردند، آن موقع  سهمیه فشنگ نیروهای پاسدار، روزانه فقط یک خشاب 20 تایی فشنگ ژسه ساخت خودمان بود. کمی دورتر سنگری بود که آرپیچی زن داشت و او هم تعداد محدود گلوله آرپیچی در اختیارش بود. عراقی ها با  شلیک تیر باری که روی تانک داشتند، نیروهای پیاده شان را پوشش می‌دادند. تانک ها به جلو می آمدند،  در این لحظه شهید توکل به صورت رگبار به نیروهای پیاده و تانک های عراقی شلیک کرد، در همان لحظه بود که گلوله ی مستقیمی به پیشانی اش اصابت کرد و در جا شهید شد.
شهید ایرجی هم گلوله ای به کتفش برخورد کرد و در سنگر افتاد.  شهید وهب که تیر انداز قابلی بود به نیروهای پیاده دشمن شلیک کرد و 4 تن از نیروهای پیاده ی جلو تانک کشته شدند.  از آن طرف آرپیچی زن هم شلیک هایش به تانک ها اصابت نمی کرد. بر اثر رگباری که به سمت سنگر گرفتند، تیری به قلب شهید وهب اصابت کرد، اما او به شهادت نرسید و مدت زیادی زنده بود و اگر امکاناتی برای انتقال او به بیمارستان بود  شهید نمی شد. کمبود امکانات باعث شد که آنها در آن شرایط و وضعیت به شهادت برسند و این به دلیل خیانت های بنی صدر بود. بعد از آن منطقه را عراقی ها گرفتند و ما مجبور به عقب نشینی شدیم و سنگرمان هم در تصرفات عراق بود تا 3 روز بعد که با ریختن آتش بر سر دشمن توانستیم پیکر شهیدان توکل و علیخانی را به عقب برگردانیم.»

خبر شهادت پدرم بسیار برایم دردناک بود و من که آن زمان کم سن و سال بودم  با شنیدن خبر شهادت ایشان از یکی از هم کلاسی هایم احساس کردم پناهم را از دست دادم. 
وی در پایان با اشاره به تاثیر بازگو کردن زندگی شهدا و ویژگی های آنان برترویج فرهنگ ایثار و شهادت، گفت:جامعه ی ما در حال حاضر نیز جامعه ی ایثارگری است و هر زمان  که لازم باشد همه جانفشان و معتقد هستند. چندین نمونه کارهای موفق از زندگی شهدا به صورت فیلم کار شده است و به نظرمن این می تواند، بهترین زمینه برای  ماندگاری یاد و مسیر ایثار و شهادت باشد.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :