یکشنبه 18 خرداد 1399 |

همسرم را همواره در کنار خودم احساس می کنم

14:45:0    1399/02/14 گفت و گوی حیات با همسر شهید محمد علی زینهاری

همسرم را همواره در کنار خودم احساس می کنم

شهید محمد علی زینهاری در 22 مهر سال 1325 در کرمان دیده به جهان گشود. پدرش حسن با شغل آزاد امرار معاش می کرد و مادرش خانه دار بود. محمد علی فرزند اول خانواده بود و 2 برادر و 2 خواهر داشت. وی تا مقطع ابتدایی درس خواند و از آنجا که به قرآن علاقه داشت،کمی هم به یاد گرفتن علوم قرآنی پرداخت. شهید در دوران انقلاب فعالیت های انقلابی داشت و پس از پیروزی انقلاب با تشکیل جهاد سازندگی به عنوان راننده ماشین های سنگین در پشت جبهه خدمت می کرد تا اینکه سرانجام در 14 اردیبهشت سال 64 در جزیره مجنون به شهادت رسید.

به همین مناسبت پایگاه خبری حیات  گفت و گویی با صدیقه بزرگ، همسر این شهید بزرگوار انجام داده است. وی که حالا حدودا 60 ساله است در ابتدا از نحوه ازدواجش با شهید گفت: «محمد علی دوست دوران مدرسه ی برادرم بود و ما سال ها یکدیگر را می شناختیم. همسرم پس از خدمت سربازی به خواستگاری آمد و حدودا یکسال طول کشید که خانواده ام با ازدواج ما موافقت کردند. محمدعلی، در دوران انقلاب فعالیت های انقلابی اش را به طور پنهانی انجام می داد و دوست نداشت راجع به این موضوع صحبت کند. پس از پیروزی انقلاب هم در اداره کشاورزی مشغول شد و پس از تشکیل جهاد سازندگی به این سازمان پیوست. او وسایل مورد نیاز را به جبهه می برد و پشت جبهه خدمت می کرد.»
وی در بیان ویژگی های اخلاقی همسرش گفت:« محمد علی فردی با ایمان و اهل نماز و قرآن بود. ما کمتر از 10 سال با هم زندگی کردیم و من هرچه از خوبی های او بگویم کم است. همسرم با فامیل، خانواده خودش و خانواده من رابطه ی خوبی داشت. درکل برایش فرقی نمی کرد و با همه خوب بود. او فردی دوست داشتنی و بخشنده بود و مدام احوال همه را جویا می‌شد. در خانه هم اخلاقش بسیار خوب بود و وقتی از جبهه می آمد با بچه‌ها بازی می کرد بطوری که مدام صدای خنده ی آنها بلند بود.»
بانو بزرگ، با اشاره به روزهای جنگ گفت:« همسرم فرد فعالی بود ولی از کارش زیاد صحبت نمی کرد. حاصل ازدواج ما 5 دختر بود و وقتی او به جبهه می رفت، بچه ها بهانه ی نبود پدرشان را می گرفتند و گریه می‌کردند. من با رفتن او به جبهه مخالفتی نداشتم، اما  گاهی که ماموریت هایش 45 روز طول می کشید، در نبود او برای من و بچه ها بسیار سخت بود. آن زمان منزل ما از خانواده ایشان دور بود و چون امکانات زیادی هم برای رفت و آمد وجود نداشت، رفت و آمد برایمان سخت بود. البته پدر و مادر همسرم به ما سر می زدند و گاهی چند روزی پیش ما می‌ماندند. محمد علی، هم وقتی از جبهه می آمد به من در امور منزل کمک می کرد. او علاقه‌ی زیادی به جبهه رفتن داشت، حتی بعضی از همکارانش به او می گفتند، شما همسر و فرزند داری، نیا! ما می رویم که همسر و فرزند نداریم اما او قبول نمی کرد.» 
وی در ادامه افزود:« آخرین دیدار ما ظهر روزی بود که می خواست برود. پدرش هم منزل ما بود، بعد از ناهار خداحافظی کرد، رفت و دیگر بازنگشت. آن فردی که به عنوان شاگرد همراهش بود گفت، محمد علی تشنه بود و به من گفت برو و آب بیاور. به محض اینکه من از ماشین خارج شدم، ترکشی به قلبش اصابت کرد و به شهادت رسید.
پسر عموی شهید هم در جهاد سازندگی بود. 4 روز از رفتن همسرم می گذشت که یاد دارم روز نیمه شعبان بود، او به منزل ما آمد و با پدر همسرم صحبت کرد، به او گفت که محمد علی شهید شده اما برادر همسرم و پدر همسرم به من گفتند مجروح شده است،  من با دیدن حال پدر محمد علی فهمیدم اتفاقی افتاده است، ولی آنها راستش را به من نمی گفتند. فردای آن روز وقتی از خانه خارج شدم  و حجله ی او را جلو منزل دیدم دیگر مطمئن شدم که او شهید شده است. قرار شد همان روز برویم و شهید را ببینیم. من هم برای اینکه بچه ها شهادت پدرشان و نبود او را بپذیرند، همه شان را با خودم بردم تا باورشان شود که او دیگر باز نمی گردد. دختر بزرگم 11 ساله و کوچکترین فرزندم 8 ماهه و در آغوشم بود. وقتی بچه ها پدرشان را دیدند گریه کردند، دویدند و رفتند. من هم کنار همسرم بی حال افتاده بودم. در حالیکه هنوز 30 سال هم نداشتم به سفارش همسرم برای مراقبت و تربیت فرزندان تمام تلاشم را کردم که آنها خوب تربیت شده و افراد موفقی باشند که خدارو شکر همینطور هم شد. همسرم در راه خدا به شهادت رسید و من هم بر این مصیبت صبر کردم. شهید را همواره در کنار خودم احساس می کردم و می‌کنم . هر وقت هم که در خواب او را می بینم به من می گوید، نترس و نگران نباش.»
وی در پایان ضمن اشاره به زنده نگه داشتن یاد شهدا افزود:« ما هر روز باید سعی کنیم از روز قبل بهتر باشیم، چراکه ما پدران و مادران الگوی فرزندانمان هستیم و باید سعی مان بر خوب بودنمان باشد.»

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :