یکشنبه 18 خرداد 1399 |

کمک به زیردستان،سفارش محمد بود

12:16:0    1399/02/10 گفت و گوی حیات با برادر شهید محمد بکائیان، به مناسبت سالگرد شهادت ایشان

کمک به زیردستان،سفارش محمد بود

شهید محمد بکائیان فرزند رمضانعلی، در 7 فروردین سال 1342، در روستای بکاول در نزدیکی شهر نیشابور متولد شد. وی 4 برادر و 3 خواهر داشت و ششمین فرزند خانواده بود. پدرش رمضانعلی در کارخانه ی پنبه پاک‌کنی علی ‌آباد کتول نگهبان بود و برای امرار معاش به دور از خانواده اوقات را سپری می کرد و هر 2 هفته یکبار به دیدار خانواده می آمد. وی در زمان انقلاب به همراه برادرانش در پایگاه بسیج آن منطقه که بتازگی تشکیل شده بود فعالیت می کرد و از آنجا که پیشه اش جوشکاری و ساخت درب و پنجره بود، با آغاز جنگ بعنوان بسیجی از طرف جهاد سازندگی برای بازسازی منازلی که در سوسنگرد تخریب شده بود به اهواز رفت. محمد که خدمت سربازی اش را در کردستان می گذراند،پس از فتح منطقه ای، به دست کومله ها اسیر و 48 ساعت بعد، با تیر خلاص به شهید رسیدند.

پایگاه خبری حیات، در سالروز شهادت این شهید سر افراز با برادر بزرگوارشان احمد بکائیان، که متولد 1348 و در حال حاضر در دفتر جهانگردی و زیارتی در نیشابور مشغول به فعالیت است به گفت و گو پرداخته است که مشروح آن را در ادامه می خوانید.
بکائیان، در آغاز این گفت و گو با اشاره به روحیه نوع دوستی برادر شهیدش گفت:«محمد دوست داشت از همه جهت به دیگران کمک کند. ما در روستا زندگی می کردیم و زادگاه ما 2 کیلومتر با نیشابور فاصله داشت،  آن زمان یک موتور سیکلت داشتیم و وقتی می‌خواستیم با هم به مغازه برویم، در بین راه اگر کسی را می دید که سن و سال زیادی دارد و ناتوان است به من می گفت، احمد تو پیاده شو من او را ببرم بعد برمی گردم و تو را می برم. زمانی هم که در و پنجره می ساخت اگر ضایعاتی وجود داشت بسیار مقید بود که آن را به مشتری بدهد و ذره ای از آن را نگه ندارد.
آن زمان اهالی روستا زیاد به همدیگر کمک می کردند، ما هم چند برادر بودیم و در اموراتی مانند کشاورزی به افرادی که مسن تر بودند کمک می کردیم یا اگر کسی می خواست خانه ای بسازد همگی به او کمک می‌کردیم.»
وی در ادامه افزود:«محمد هم بسیار مردمی و اجتماعی بود و چون امکانات در آن زمان کم بود به خانم های مسن کمک می کرد و اگر آب می خواستند برای آنها می آورد. او رفتارش با مردم بسیار خوب بود و به ما هم سفارش می کرد به زیر‌دستان کمک کنیم. ما هم به سفارش پدر و مادر و ایشان و بزرگترها سعی کردیم این روحیه را حفظ کنیم و آن را نیز به فرزندانمان به خوبی منتقل کنیم.
این روحیه محمد باعث شد زمانی که 18 ساله بود، بعنوان بسیجی برای بازسازی منازلی که در سوسنگرد تخریب شده بودند با انگیزه ی خدمت به کشورش به اهواز برود و به یاد دارم یکبار هم در آنجا پایش صدمه دید.»
وی درباره ی حضور برادرش در جبهه گفت:« آن زمان می گفتند همه باید برای دفاع از کشور فنون رزمی و جنگی را بدانند و برادرم علی  در مسجد به بسیجیان محله آموزش سلاح می داد.
وی 6 ماه پس از حضورش در جهاد سازندگی، به خدمت سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی در چابهار به کردستان اعزام شد و تمام مدت خدمت سربازی اش را در کردستان گذراند. محمد و دوستش که جزو نیروهای ارتش بودند، در پیرانشهر کردستان با سپاه ادغام و پس از فتح منطقه ای، به دست کومله ها اسیر شدند و 48  ساعت بعد، محمد به همراه دوستش غلامرضا زنگایی، با تیر خلاص به شهادت رسیدند.»
برادر شهید بکائیان، به  آخرین مرخصی شهید اشاره کرد و گفت:« 2 روز از آخرین مرخصی محمد مانده بود که از من خواست با هم به دیدن پدرم در علی آباد برویم. آنجا به پدرم گفت که دیگر نمی خواهم به خدمت بروم و  پدرم با تعجب پرسید، چطور؟ شما که 5 ماه از خدمتتان مانده. محمد گفت، من اگر این بار بروم من را شهید می کنند. 6 ماه پیش وقتی با بچه های سپاه برای فتح روستایی در پیرانشهر رفتیم، به دست کومله ها اسیر شدیم. 7 سرباز  و 10 نفر هم از بچه های سپاه و بسیج بودیم که تمام بچه های سپاه وبسیجی به شهادت رسیدند. به ما هم که ارتشی بودیم گفتند، شما در خدمت دولت هستید بروید و دیگر به این منطقه نیایید و با نشانی که به ما زده بودند، با چشم و پای بسته رهایمان کردند. این بار که من به مرخصی آمدم به من گفتند، برو و برگرد که باید برای فتح همان منطقه با سپاه برویم، چون من و یک نفر دیگر  فقط آن منطقه را می‌شناسیم. 
من منتظر  شنیدن پاسخ پدرم بودم که او گفت، یک ساعت نباید غیبت کنی و باید سر خدمتت بروی به امید خدا برو. در این لحظه محمد رو به پدرم لبخندی زد وگفت من می خواستم شما را امتحان کنم و رفت. پاسخ پدرم برایم عجیب بود اما الان فکر می کنم، اگر خدای ناکرده، کشور در خطر باشد، وظیفه همه ماست که برویم و فرقی نمی کند که چه کسی هستیم.»
احمد بکائیان، نحوه مطلع شدن از خبر شهادت برادرش را اینچنین بیان کرد:« برادرم علی آن زمان در روستایی معلم بود و از طریق سپاه از شهادت محمد مطلع شده بود. او به پدرم که در نیشابور بود خبر داد که بیاید، مادرم حالش خوب نیست و ایشان آمدند. مادرم از آمدن پدرم تعجب کرد و شک کرد که از برادرم محمد خبری شده است. 40 روز قبل از شهادت محمد، یکی از دوستانش به نام علیرضا بکاییان، شهید شده بود و ما وقتی دیدیم از بنیاد شهید و از سپاه آمدند و در روستا پرچم می زنند، تصورکردیم شاید برای مراسم چهلم او باشد. اما با دیدن حجله ها  متوجه شهادت محمد شدیم. پس از شهادت محمد مادرم که زنی محکم وقوی بود همه را دلداری می داد، ایشان در سال 85 به رحمت خدا رفتند.» 
وی درپایان این گفت وگو ضمن تاکید بر زنده نگه داشتن یاد شهدا و ادامه دادن راه آنان گفت:« باید کاری کنیم تا نام و یاد این عزیزان برای نسل های آینده به یادگار بماند. 
ما در سفرهایی که به عتبات عالیات می رویم نیز برای ترویج فرهنگ ایثار، شهادت و از خودگذشتگی، لباس شهدای مدافع حرم را از خانواده های آنها می گیریم  و برای تبرک به عتبات می‌بریم و سپس برای بازدید عموم در موسسه یاد یاران در نیشابور قرار می دهیم. خوشبختانه این حرکت مورد استقبال فراوانی قرار گرفته است. زمانی که در کربلای معلی، لباس شهید حججی را برای تبرک می بردیم در بین الحرمین با جمعیت زیادی از لبنانی ها مواجه شدیم و شاهد احترام آنها به این شهید عالی مقام بودیم که با اشتیاق زیاد از این لباس استقبال کردند. خوشحالیم که این کار یاد  شهیدان را زنده نگه می دارد و امیدواریم بتوانیم آن را ادامه دهیم.»

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :