جمعه 9 آبان 1399 |

جهادگری خستگی ناپذیر،قانع وبی ادعا

15:11:0    1399/01/29 گفت و گو با خانواده شهید مدافع حرم« حمید رضا اسد اللهی»

جهادگری خستگی ناپذیر،قانع وبی ادعا

شهید حمید رضا اسداللهی، زاده 15بهمن 1363 از بسیاری جهات جهادگری بی مانند بود. پژوهشگری در حوزه علوم دینی و قرآنی، قرائت گوش نواز قرآن کریم، تسلط خارق العاده بر زبان عربی و معلمی توانا در حوزه مطالعات اسلامی، تنها بخشی از حاصل زندگی کوتاه و پر بار اوست. وقتی به سوریه رفت 31 یک سال بیشتر نداشت. ازدواج کرده بود و دو فرزند کوچک داشت، اما باوجود تمام وابستگی های دنیوی ، قدم در راه جهاد و مقاومت گذاشت و سرانجام در تاریخ 29 آذر 1394 هنگام اقامه نماز ترکش انفجار بمب به گردنش اصابت کرد و به شهادت رسید. همیشه بی صدا می آمد و می رفت، جهاد برایش پیمانی الهی بود و لازم نمی دید درباره کارهایی که می کند برای کسی توضیح دهد. همین بود که بعد از شهادت اش، خانواده او تازه فهمیدند که شهید اسداللهی دقیقا که بود! وقتی از ده ها کشور مسلمان همچون یمن، عراق، سوریه، افغانستان و... می آمدند و هر کدام درباره اش حرف تازه ای می گفتند. پایگاه خبری حیات سری زده به خانواده دل سوخته و عزتمند این شهید گلگون کفن، تا از آنها درباره منش، رفتار ، اخلاق و ابعاد مختلف شخصیت اش بپرسد. مشروح این گفت و گو را در زیر می خوانید.

به گزارش پایگاه خبری حیات ،پدر بزرگوار شهید حاج حمید اسد اللهی در بخشی از خاطرات خود از فرزند برومند شهیدش، جایی که از دغدغه ها و نگرانی های یک پدر برای فرزند می گوید، خاطره ای را روایت می کند که شاید بتواند کلید فهم همه ما از فلسفه حضور جوانانی باشد که بیرون از مرز های کشور، سال هاست که با دیو سیرتان و دژخیمان در جدال اند و مظلومانه در غربت و غریبی به شهادت می رسند ، او می گوید: به حاج حمید گفتم، اگر کسی به کشور ما تجاوز کند، قول می دهم اولین پدری باشم که فرزندش را برای دفاع از اسلام و آبروی مسلمین به جبهه می فرستند... حاج حمید رو به من کرد و گفت: «پدر جان، اسلام که مرز ندارد، همین الان در سوریه و یمن و عراق زنان و کودکان مظلوم قتل عام می شوند و ما اینجا نشسته ایم»... پدر می گوید که پس از شنیدن این حرف ها، یک جوری حس کردم که در مقابل فرزندم خجالت زده شدم، هیچ چیز نگفتم و تنها او را به اباعبدالله سپردم . آنان که جان بر کف گذاشته و به دور از هیاهو های خبری و نمایش هایی که زندگی روزمره همه ما را لبریز کرده، غریبانه رفتند تا از مفهوم و ارزشی بزرگ حراست  کنند  و خونشان نگهبان آسایش و آرامش ما باشد. آنها در این مسیر خون دادند و تمام آرزو های زندگی شان مدفون شد در چند متر خاک، در گوشه ای محقر از گلزار شهدای شهر و دیارشان. ایمان و پاک طینتی شان آنان را به این درجه از یقین رسانده بود که سینه سپر کنند و با چشمانی باز به مسلخ شهادت بروند و از جان شیرین خود بگذرند تا ما بمانیم،  وطن بماند و اسلام بماند، به راستی چه یقینی بود که این روشندلان و فرزانگان را با خود به وادی عشق و جنون کشاند؟  خون پاک آنان همچو بحری عمیق بر گِرد مرز های وطن گسترده شده و تا قیام آل محمد جوشان و خروشان باقی خواهد ماند.   
در گفت و گو با خانواده شهید حاج حمید اسد اللهی، با خانواده ای مواجه شدم مهربان، مهمان نواز، آرام و گرم که با وجود آرامشی که در فضای زندگی شان موج میزد می شد رد عمیقی از بار سنگین اندوه را مشاهده کرد که فراق فرزند بوجود آورده بود. غم و درد که بر وجود پدر و مادر شهدا می نشیند، دردی که سالیان دراز باید آن را تحمل کرده و دم بر نیاورند. زندگی این پدران و مادران بزرگ و شریف را خود به نوعی از جهاد مبدل می کند. اینجا جهاد و مقاومت نه در جبهه ها که در دل ها ست. قلب پدران و مادران شهدای مدافع حرم هر لحظه پُر خون می شود، وقتی نگاه می کنند و می بینند که رویا ها و آرزو های دوری که برای  فرزند برومند خود داشته اند را حالا با چند قطعه عکس یادگاری، چند دست نوشته و نامه و گاها چند تکیه چیز به یادگار مانده از شهید معاوضه کرده اند. پای صحبت هایشان که می نشینی می شود اندوهشان را لمس کرد. چشمانشان پر از اشک می شود و در عین حال چهره هایشان پر از غرور و حس افتخار. اندوه و شادی توامان چیزی است که در وجود تمام خانواده های شهدا می توان دید، غم از دست دادن فرزند محبوب از یک سو و معنای والای شهادت از سوی دیگر. وقتی از مادر شهید، بانو منیرسادات مصطفوی پرسیدم که درباره  خلق و خوی و شخصیت فرزندش چه چیز هایی به خاطر می آورد ، مکث کوتاهی کرد و گفت: حمید رضا از همان روز های اول هم با هم سن و سال های خودش تفاوت داشت. بیشتر وقت خودش را به خواندن قرآن، عبادت و شرکت در مراسم های مذهبی می گذراند.
او درباره شخصیت فرزندش گفت: حمید رضا دو ویژگی مهم در شخصیت اش داشت. اول؛ احترام بی نهایتی بود که برای پدر و مادرش قائل بود. یادم می آید که هر وقت وارد خانه می شد اولین کاری که می کرد بوسیدن دست های من و پدرش بود و یکی دیگر از ویژگی های شخصیت اش اهتمام زیاد به خواندن نماز اول وقت بود. یاد ندارم که حمید رضا یک بار هم نماز اول وقت اش را فراموش کند، هر جا که بود. از هم نشین ها یا مهمانان رخصت می گرفت و نمازش را اقامه می کرد. بعد از خواندن نماز هم باز می گشت و به ادامه کارهایش می رسید. می گویند آدم ها همانطور که زندگی می کنند، می میرند؛  حمید هم همانطور که زیست، شهید شد و به آسمان رفت. فرزند من در هنگام اقامه نماز ،  به شهادت رسید. 
این مادر ایثارگر با یاد آوری خاطرات دوران کودکی شهید اسداللهی اظهار داشت: پسر من ، همانطور که گفتم، از دوران کودکی بسیار متفاوت بود. شخصیتی فعال داشت ، یادم هست همیشه یک قرآن کوچک دست اش می گرفت و یک مسافت طولانی از منزل مان تا میدان خراسان را با اتوبوس می رفت برای جلسات حفظ قرآن. من خیلی نگرانش بودم، و به همین جهت برادر بزرگترش را هم با او می فرستادم و یک مدت هر دویشان با هم به جلسات رفتند. صوت زیبای حمید رضا و تسلط اش بر حفظ قرآن باعث شده بود که در مدرسه هم اول صبح ها او را برای قرائت قرآن انتخاب کنند. احاطه ای که بر ترتیل و ادای درست کلمات قرآن داشت، او را در مدرسه مشهور کرده بود تا جایی که یک روز مدیر مدرسه اش مرا خواست و به من گفت که حمید رضا حیف است که در این مدرسه باشد، گفت او را به مدرسه نمونه مردمی ببرید. لازم نیست تاکید کنم که حمید رضا این موضوع را هم قبول نکرد و گفت که می خواهد در همان مدرسه معمولی بماند و در کنار برادرش باشد.
بانو مصطفوی در ادامه با اشاره به دیگر ویژگی های شخصیتی فرزند شهیدیش گفت: از دیگر خصوصیات ویژه حمید رضا این بود که او بسیار پسر فعالی بود. حمید رضا یک معلم بسیار فرزانه و بزرگوار داشت به نام «حاج مصطفی کریمی» که امیدوارم خدا ایشان را حفظ کند. ایشان خیلی به حمید رضا توجه می کرد تاپتانسیل های او را به فعلیت رسانید. آقای کریمی  حمید رضا را به یک پایگاه در مسجد محله مان بُرد  و از همانجا بود که فعالیت هایشان به مرور بیشتر و بیشتر شد. از همان دوران و با وجود سن و سال کم، حمید رضا در برنامه های مختلفی مثل یادواره های شهدا و فعالیت های فرهنگی شرکت می کرد و نقش مهمی در برگزاری بیشتر برنامه های پایگاه شان داشت. احترام و ارزشی که از همان دوران برای شهدا و خانواده شهدا قائل بود را می شد فهمید. در یادواره ها، بچه های محل را به خانه شهدا می برد و در این مراسم ها صحبت می کرد و به هم سن و سال های خودش اهمیت و ارزش شهدا را یادآوری می شد، خلاصه این که حمید رضا، شخصیتی داشت که از همان دوران نوجوانی، راه و مسیر اش معلوم و مشخص بود. مادر شهید اسداللهی در ادامه به فعالیت های نظامی فرزندش اش اشاره کرد و گفت: حمید رضا از سال ها پیش بخاطر تسلطی که به زبان عربی داشت، در کشور هایی مثل عراق و لبنان در رفت و آمد بود، او بسیار به آموزش علوم دینی و اسلامی بخصوص در میان نسل جدید اهیمت می داد، و به یک شکلی خودش را وقف این کار کرده بود، جنگیدن علیه مستکبرین و کسانی که شیعیان را تحت ستم قرار می دادند را واجب می دانست ، و در این باره شکی به خود راه نمی داد. هر جا هم که مسلمانی مورد ظلم و ستم قرار می گرفت او آنجا حاضر بود، البته از این طرف ما به عنوان خانواده اش، همیشه نگرانش بودیم. حمید رضا خیلی سعی می کرد که من از سفرهایش چیزی نفهمم. بخصوص وقتی جاهایی می رفت که خطر زیادی داشت، به پدرش سفارش می کرد که چیزی به من نگوید. یک بار عکسی فرستاد که در حرم حضرت رقیه بود، اما من اصلا نمی دانستم که او در آنجا بوده. یک روز اتفاقی به منزلش رفتم ، حمید رضا از دیدن من جا خورد و آنجا به من گفت که در حال آموزش نظامی دیدن است، اما نمی دانستم می خواهد به سوریه برود. گفت :«من می خواستم بدون اینکه کسی بفهمد به سوریه بروم، اما فرمانده پایگاه مجبورمان کرده که برویم و از خانواده مان اجازه بگیریم، ما می خواهیم برویم و از حرم حضرت زینت دفاع کنیم.» من از حضرت زینب شرمنده بودم که بخواهم بگویم نه! بخاطر همین گفتم که من تو را به حضرت زینب می سپارم. 
این مادر شهید درباره نحوه شهادت فزندش اینطور توضیح داد: حمید رضا ۷ آذر راهی سوریه شد و چند هفته بعد،یعنی 29 آذر، دقیقا در روز شهادت امام حسن عسگری به شهادت رسید. ماجرا اینطور بوده که بچه ها در آنجا با کمبود آب مواجه بودند، بخاطر همین برای خواندن نماز تیمم می کنند و به اقامه نماز مشغول می شوند، چند دقیقه بعد در نزدیکی محل نماز خواندن شان انفجاری اتفاق می افتد که ترکش این انفجار به شاهرگ حمید رضا برخورد می کند و باعث مجروحیت شدیدش می شود. و بعد از چند روز هم به شهادت می رسد.خیلی وقت ها پیش، من وقتی در مراسم ختم شهید ذوالفقاری، بَنِر تصویرشان را دیدم بی اختیار پاهایم سست شد . حمید رضا نگاهی به من کرد و گفت: «مادر، اگر من شهید شوم آنوقت چکار می کنی؟ »من مطئنم که حمید رضا خودش را برای شهادت آماده کرد بود، چون می دانست که کجا می رود و چقدر در معرض خطر است. در ادامه این گفت و گو با پدر شهید اسداللهی، که خود نیز دستی در آتش جهاد و مقاومت دارد درباره فرزند شهیدش گفت: من از دوران نوجوانی روحیه پر جنب و جوشی داشتم.، اصطلاحا هیچ وقت آرام و قرار نداشتیم و همیشه سعی می کردم خودم را در کارها شرکت دهم. حاج حمید هم همینطوری بود. از دوره بچه گی و درس و تحصیل در مدرسه فعال بود. از کلاس های مذهبی تا فعالیت های فرهنگی و اجتماعی، عقیده داشت و طبق عقیده اش هم عمل می کرد. من چند جا هم گفتم که حاج حمید در طول دوره زندگی اش شهید باکری را الگوی خود قرار داده بود، خدا رحمت کند شهید باکری را، ایشان هم چنین روحیه ای داشت. بی ادعا و پر کار اصلا کاری به چیزی نداشت. کار خودش را می کرد و تصمیم خودش را می گرفت. بخاطر اینکه بسیاری از کارهای ما با هم بود، ارتباط زیادی داشتیم و من خیلی از کارها را به او می سپردم. حاج حمید در واقع، علاوه بر فرزند یک دوست خیلی خوب و یک مشاور وهمدم هم برای من بود و با از دست دادن او همه این ها را از دست دادم. شعبانعلی اسداللهی در ادامه به خصوصیات دیگر شخصیتی شهید حمید رضا اسد اللهی پرداخت و ادامه داد: اما با وجود ارتباط تنگاتنگ ما باز هم خیلی چیزها را به من نمی گفت و بعد از شهادت او بود که تازه من به ابعاد شخصیت و فعالیت های او کم کم پی می بردم. از وقتی حاج حمید به شهادت رسید ما دائم با آدم هایی مواجه می شویم که دوست او بودند و  آنها نمی شناختیم. هر کدام خاطره ای از او می گویند و من می فهمم که این پسر، چه کارها که کرده و ما بی اطلاع بوده ایم. او ارادت خاصی به اهل بیت بخصوص حضرت زهرا (س) داشت. یادم می آید که یک روز پنج شنبه دو نفر از دوستانش سر مزار ایشان آمدند و ما هم آنجا بودیم. خاطره ای برای ما گفتند که بد نیست بگویم: آنها با یک حسرتی نقل کردند حاج حمید  ناراحت بوده از اینکه ایام شهادت حضرت زهرا(س) را در استان های بزرگ مراسم می گیرند اما در روستا ها و مناطق دور افتاده اصلا خبری نیست. آن دو دوست گفتند که حاج حمید چطور هر سال به مناطق محروم می رفت ، ولیمه می داد و مراسم می گرفت. خیلی از محلی ها بعد از شهادتش سراغش را می گرفتند. خلاصه اینکه حاج حمید از اینطور مسائل زیاد داشت، مسائلی که ترجیح می داد که حتی خانواده اش هم با خبر نشوند و بطور ناشناس همه این کار ها را انجام می داد. بعد از شهادت از خیلی کشور های اسلامی برای مراسم می آمدند، خیلی برای من تعجب آور بود که تا چه اندازه او فعال بوده و در هر جای که رفته خاطره خوبی از خود بر جای گذاشته دوست و رفیقی دارد. مثلا معاون فرماندار کربلا در مراسم تشییع حضور پیدا کرد، یا از لبنان دو سه گروه آمدند برای مراسم. مادر شهید عماد مقنیه که با شنیدن خبر شهادت حاج حمید در دم به تهران آمد و در مراسم هم سخن رانی قرایی کرد. می خواهم بگویم که اینطور بود شهید اسداللهی. لحظه ای از پا نمی نشست و تمام طول زندگی اش در فکر خدمت و جهاد بود. یک وصفی باز هم از دوستان اش دارم که گفتن اش بد نیست: یک بار با حاج حمید ما بحث می کردند که جهادی واقعی کیست؟ او برگشته و گفته «جهادی واقعی را حالا باید در یمن ببینید. با بچه های یمن که بروی خوراک ات نان است و آب. جهادی آن کسی است که از جان خودش هم مایع بگذارد ، کار جهادی کردن نمایش دادن نیست. قلب روحت باید جهادی باشد . هدف ات بزرگ است، و باید روحت را پذیرای این هدف بزرگ کنی. حاج حمید سعی می کرد که خودش را به این تصویر از جهادی خستگی ناپذیر، قانع و بی ادعا نزدیک کند. حقا هم به عقیده من، همینطور بود و همینطور هم رفت. وقتی«حاج قاسم سلیمانی» برای مراسم حاج حمید به خانه ما آمدند ، ما تازه فهمیدیم که ایشان حاج حمید ما را می شناسند. در عملیات هایی با هم بوده اند، جلسات داشته اند. اما دریغ از اینکه حاج حمید یک بار به ما چیزی گفته باشد. در پایان این گفت و گو این پدر بزرگوار درباره شباهت روحیات شهید اسداللهی با عموی شهیدش جواد اسد اللهی گفت: برادر من هم دقیقا چنین روحیه ای داشت. خیلی فعال در عین حال آرام و بی ادعا و بی سر و صدا. از اوائل جنگ یعنی در سال1360 تا زمان شهادتش به جبهه رفت و چهار مرتبه زخمی شد. در آن دوره تنها وسیله ارتباطی تلگرام بود و آن هم چند روز طول می کشید تا به مقصد برسد. ما گاه می شد که چند ماه  از او بی خبر بودیم که ناگهان سر و کله اش پیدا می شد. می گفتیم که «جواد کجایی؟ ما را که نصفه عمر کردی».  می گفت: «تلگرام زدم اما دستتان نرسیده!!.» بعدها خبر دار می شدیم که در جبهه زخمی شده و چند ماه هم بیمارستان بوده و بعد از بهبودی بدون اینکه کسی خبر دار شود به جبهه بر می گشته. خلاصه که این روحیه حاج حمید هم خیلی شبیه به اخوی من بود و به شدت مرا یاد او می انداخت. شهادت هم هدیه ای بود که به هر دوی آنها از سوی خداوند متعال داده شد.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران