جمعه 16 خرداد 1399 |

رژیم شاه برای جاسوسی مردم به ازای هرنفر یک ساواکی گذاشته بودند

16:46:0    1398/11/20 گفت و گو با خانواده شهید رضا آسوده،بمناسبت 41امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

رژیم شاه برای جاسوسی مردم به ازای هرنفر یک ساواکی گذاشته بودند

قتل عام مردم تهران در میدان ژاله (شهدا)، یکی از نقاط عطف تاریخ انقلاب اسلامی ایران به شمار می آید. کشتار بیرحمانه مردم در آن روز تجلی واقعی رژیمی بود که سعی می کرد با فریبکاری از خود چهره ای صلح دوست ، آزادی خواه و مخالف با مفاسد بسازد. واقعه خونین 17 شهریور نقطه پایانی بود بر حیات رژیم ستمکار پهلوی که بیش از چند ماهی پس از آن حادثه دوام نیاورد. و در 22 بهمن همان سال حیات این رژیم ستمکار و منحوس برای همیشه به پایان رسید..پایگاه خبری حیات به مناسبت فرا رسیدن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی گفت و گویی داشته با خانواده«راضا آسوده» یکی از شهدای گرانقدر روزی که به جمعه سیاه در تاریخ معاصر ایران مشهور شد..شروح این گفت و گو را در زیر می خوانید.

به گزارش پایگاه خبری حیات ، در آن روز سیاه عده بیشماری از مردم در خیابان ها و عده ای دیگر در بیمارستان ها جان باختند که بعد ها و پس از پیروزی انقلاب به شهدای 17 شهریور یا شهدای میدان ژاله در تاریخ معاصر ایران مشهور شد. یکی از خیل عظیم کشته شدگان که در این روز به شهادت رسید« رضا آسوده» نام داشت. جوانی 18 ساله، ساکن جنوب تهران، با روحیه ای مذهبی ، ورزشکار و مبارز  که بنا به شهادت خانواده اش در آن روز از ناحیه پشت و گردن مورد اثابت گلوله قرار گرفت و در حین انتقال به بیمارستان جان باخت. 
لیلا آسوده کوچکترین خواهر شهید رضا آسوده است که در زمان شهادت او  تنها 9 سال داشت. اگر چه آن روز ها او بسیار کم سن و سال بود، اما یادآوری های او از شهادت برادرش بسیار روشن و واضح است.بنا به گفته او خانواده آسوده یک خانواده پر جمعیت (3 برادر و 3 خواهر) بودند که در منطقه ای نزدیک به سه راه امین حضور ( خیابان ایران) زندگی می کردند. پدر آنها یک فروشنده دوره گرد بود و مادر شان هم به کار خانه داری مشغول بود. رضا آسوده دومین فرزند خانواده بود که همزمان با تحصیل مشغول به کار بود. 
لیلا آسوده با یادآوری روز های پر از اضطراب و دلهره سال های منتهی به انقلاب گفت: رضا در آن دوران چندان به خانه نمی آمد، او چیز زیادی درباره فعالیت هایش نمی گفت و ما هم خیلی از او سوال نمی کردیم، هر چند که می دانستیم او چه می کند و با افراد انقلابی در ارتباط است، اما می دانستیم که او هیچ وقت راه خطا نمی رود و همیشه حواس اش جمع است. یک مسجد در انتهای خیابان ایران هست به نام مسجد سید الشهداکه اتفاقا عکس رضا را هم آنجا زده اند. آن روز ها رضا دائم در آن مسجد رفت آمد می کرد وبیشتر کار های خدماتی مسجد را او انجام می داد، آخر شب ها هم که به خانه می آمد برای اینکه کسی از خواب بیدار نشود از بالای دیوار وارد خانه می شد به آرامی میرفت و می خوابید. 

همیشه در رابطه با رعایت حجاب ما را راهنمایی می کرد
بانو آسوده ادامه داد: هفته قبل از اینکه به شهادت برسد، دوستانش را به خانه دعوت کرده بود. به نظرم خیلی خوب می دانست که در چه راهی قدم گذاشته و از عواقب اش هم کاملا با خبر بود . اما هیچ وقت نمی توانست ظلم و فساد آن دوران را تحمل کند. رضا یک پسر مذهبی بود. بر خلاف خیلی از هم سن و سال های خودش دنبال راه های خطا نرفت هر چند که آن دوران شرایط اش کاملا فراهم بود. بجای آن نماز می خواند، ورزش می کرد، مسجد می رفت و در کار های خیر شرکت می کرد. هیچ وقت فراموش نمی کنم که چقدر ما را نصیحت می کرد که حجاب مان را رعایت کنیم. او جوان سالم و پاکی بود و شهادت اش نشانه خلوص و بزرگواری او بود. 
لیلا آسوده در ارتباط با باو ها و عقاید برادر شهیدش افزود: در مسجد سید الشهدا که رضا رفت و امد می کرد افراد مذهبی و انقلابی حضور داشتند و ارتباط با این افراد بود که رضا را در عقاید اش راسخ تر کرد، حضور این افراد و رفت و آمدشان به مسجد سید الشهداباعث شد یکی از اولین جاهایی که و اعلامیه های امام پخش می شود، این مسجدباشد.روی این حساب مسجد سید الشهدا به شدت از طرف ساواک و عوامل رژیم شاه تحت نظر بود.  

این خواهر شهید در رابطه با روزی که رضا آسوده به شهادت رسید گفت: آن روزی که رضا رفت صبح اش از رادیو حکومت نظامی اعلام کرده بودند ولی چون شبانه این خبر را داده بودند خیلی از ما نمیدانستیم، البته پدرم این را می دانست و می گفت که حکومت نظامی است و خطر دارد که بیرون بروید، اما رضا صبح از خانه بیرون زد و قبل اش هم از همه ما خداحافظی کرد. نزدیک های ظهر برادر بزرگ ترم که همراه با رضا به میدان ژاله رفته بودد به خانه برگشت اما رضا همراه او نبود، بعد از مدتی اهالی محل به ما خبر دادند که رضا تیر خورده و به بیمارستان منتقل اش کرده اند، یادم می آید که به ما گفتند یک پتو با خودمان بر داریم و به بیمارستان برویم. چیزی که من شنیدم این بودکه رضا در میدان ژاله بوده و زمانی که گاردی ها شلیک کرده اند از پشت گلوله به قلب اش خورده و در کنار یک خانم و یک مرد دیگر به زمین افتاده، برادر من می افتد کنار جوب و همین باعث می شود که گاردی ها او را نبینند، چون وقتی کسی را می زدند، می آمدند و همه زخمی ها و کشته را با هم جمع می کردند و داخل ماشین هایشان می انداختند. بعد از مدتی که آنجا خلوت تر شده اهالی محل او را کنار جوب پیدا می کنند و داخل حیات یک خانه می کشند، هر چقدر تلاش می کنند خونش بند نمی آید به همین خاطر او را به بیمارستان منتقل می کننداماخون ریزی اش بسیار شدید بوده به بیمارستان نمی رسد و در بین راه شهید می شود. آن روز ساواک همه بیمارستان ها را هم گرفته بود و هر که را به بیمارستان می آوردند می گرفتند و می بردند. توی بیمارستان هم که جسد را به ما تحویل نمی دادند و از ما حق تیر طلب کردند. آن زمان ما 500 تومان دادیم تا جسد را تحویل بگیریم،بعد از آن هم با تهدید های زیادی مواجه شدیم که نباید برای رضا مراسمی گرفته شود که در نهایت پدر و مادرم خیلی بی سر و صدا مجبور شدند او را به خاک بسپارند.

 
تمام پله های ورودی بیمارستان خونی بود
زهرا آسوده  دیگر خواهرشهید رضا آسوده نیز از خاطراتش درباره برادر شهیدش  به خبرنگار حیات گفت: من زمان شهادت رضا 14 ساله بودم، آن روزی که او می خواست برای راهپیمایی برود با همه ما خداحافظی کرد و رفت. من بسیار نگران بودم چون میدانستم که رژیم قصد کشتار مردم را دارد،اما رضا راسخ بود که برود و  همراه برادرم راهی شد. آن روز به ما خبر دادند که رضا مجروح شده و در بیمارستان « سوم شعبان» است،  من و برادرم به بیمارستان که رسیدیم با وضعیت وحشتناکی رویرو شدیم. روی پله های بیمارستان و جلوی در آن، پر از خون بود. گاردی ها و ساواک بیمارستان را بسته بودند و هیچ کس را راه نمی دادند، مردمی که عزیزانشان در بیمارستان بود از نرده ها بالا می رفتند و وارد بیمارستان می شدند. من و برادرم از حراست بیمارستان خواستیم که راه مان بدهند تا برویم و برادرمان ببینیم اما گفتند فقط پدر و مادرش باید بیایند. این بودکه به خانه برگشتیم و فردای آن روز در ازای پرداخت پول جسد را به ما تحویل دادند و ما او را دفن کردیم. 
بانو آسوده در رابطه با خصوصیات اخلاقی برادرش گفت: رضا خیلی با شخصیت و با اخلاق بود. رابطه اش با همه ما خوب بود و با وجود اینکه بسیار سخت کار می کرد و زندگی راحتی نداشت اما یک بار هم نه با پدر و مادرم و نه با خواهر و برادرش بلند حرف نزد. وقتی پدرم از او چیزی می خواست یک بار هم ندیدم که نه بگوید، و با وجود اینکه حقوق کمی می گرفت به خانواده کمک می کرد. هیچ وقت گله و شکایتی نداشت و بسیار با ایمان و معتقد بود. با همه مهربان بود و هیچ وقت ندیدیم که مشکلی برای خانواده ایجاد کند. در کل می توانم بگویم که انسان وارسته ای بود.
به ازای هر یک نفر دو نفر ساواکی گذاشته بودند و زندگی تمام مردم را جاسوسی می کردند
وی در ادامه با اشاره به روحیه ورزشکار و مبارزه طلب او گفت:زندگی رضا در ورزش و عبادت خلاصه می شد. با وجود امکانات کمی که داشتیم هیچ وقت از ورزش دست نکشید و با وجود سن کم اش چندین مقام آورده بود. خدا می داند که هنوز بعد  از گذشت این همه سال وقتی به بهشت زهرا می رویم احساس کمبود او را احساس می کنم. 
زهرا آسوده با یادآوری خاطرات دوران حکومت نظامی و سرکوب تظاهرات مردم توسط رژیم شاه گفت: گفتن اینکه آن روز ها چطور بود بسیار سخت است. وضعیت جوری بود که در اواخر سقوط رژیم و زمانی که هنوز بر کشور تسلط داشت، مرد م از ترس ساواک و دستگیر شدن نمی توانستند حتی تا سر کوچه بروند، به ازای هر یک نفر دو نفر ساواکی گذاشته بودند و زندگی تمام مردم را جاسوسی می کردند. اما اتحادی که مردم داشتند هم مثال زدنی بود. مردم در تظاهرات ها انقدر یکپارچه بودند که همدیگر را برادر و خواهر می دانستند. توی خیابان ها لباس هایمان را به هم گره می زدیم تا صف مردم به زمین نیفتند، مردم شلنگ های اب را از حیات هایشان به خیابان می کشیدند و هر کسی سعی می کرد یک کاری برای پیروزی انقلاب انجام دهد. به نظر من پیروزی انقلاب مردم ایران اتفاقی نبود و این انقلاب باید پیروز می شد تا آن رژیم جنایتکار که دستش به خون هزاران جوان ما آلوده شده بود از بین برود.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :