چهارشنبه 29 آبان 1398 |

ما با باور هایمان راهی جبهه شدیم

1398/08/08 گفت و گو با دکتر عادل کریمی گیوی فوق تخصص پاتولوژی؛

ما با باور هایمان راهی جبهه شدیم

حیات: اولین روزهای این هفته، رئیس جمهوری و معاون او در بنیاد شهید و امور ایثارگران، مهمان یکی از جانبازان موفق در عرصه دانش پزشکی بودند. دکتر عادل کریمی گیوی که چهره آشنا در میان نخبگان ایثارگر است.

به گزارش پایگاه خبری حیات و به نقل از هفته نامه حیات طیبه، دکتر کریمی گیوی کسی است که از نوجوانی و زمانی که محصل دبیرستان بوده در میدان مقدس جبهه گام می نهد. در عملیات کربلای 5 علاوه بر از دست دادن دو پای خود، دچار آسیب دیدگی نخاعی می شود. وی 
با این حال با تلاش و روحیه شگفت انگیز خویش به تحصیل در رشته پزشکی مبادرت می کند و با بالاترین نمره ضمن کسب رتبه تخصصی در کنار سرآمدان رشته پاتولوژی قرار می گیرد. 
دفتر خاطرات این جانباز فرهیخته برای نسل جوان امروز نکات بسیار دارد؛ آنجا که می گوید «حتی بعد از قطع دو پا و آسیب دیدن نخاع، روحیه ام را نباختم و هیچ گاه یأس و سرخوردگی به خودم راه ندادم و در همه ایام سخت، با مطالعه شبانه روزی می خواستم اثبات کنم که نقص عضو و مجروحیت مانع پیشرفت و موفقیت انسان نیست».

گفت و گوی گرم و صمیمی این جانباز گرانقدر را با حیات طیبه به بهانه دیدار اخیر رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران می خوانید.

 

به تازگی آقای روحانی رئیس جمهوری و آقای شهیدی معاون ایشان به دیدار شما آمدند. دوست دارم بدانم چه حس و حالی در این دیدار داشتید و چه برداشتی از این ملاقات کردید؟ 

من حقیقتاً از قبل، آماده حضور چنین مهمانانی نبودم. این بازدید با هماهنگی دوستان در روز جمعه تدارک دیده شد. واقعا حس و حال این بازدید برای من خبر از «فراموش نشدن» داشت و اینکه هنوز هم برای نشاط و روحیه خانواده ایثار گر تلاش می کنند، قابل ستایش است. برداشت از این ملاقات ها هم متفاوت است، اما قطعاً همه این دید و بازدیدها برای زنده نگه داشتن یاد شهدا و ایثارگران است.

 

 آیا پیش از این هم مسئولان نظام در منزل شما حضور پیدا کرده بودند؟ 

بازدید رسمی به این صورت، شکل نگرفته بود. خیلی سال پیش چند نفر از شهرداری منطقه آمده بودند. خیلی ها هم تماس گرفتند برای ملاقات اما ما فرصت مناسب به دلیل مشغله کاری، پیدا نکرده بودیم.

 

برگردیم به دوران فعالیت جهادیتان، شما از جمله افرادی بودیم که با سن کم راهی جبهه شدید، از آن روزها بگویید؟
زمان آغاز جنگ تحمیلی من ۱۱ ساله بودم. نه توان رفتن به جنگ را داشتم نه سن قانونی را. در طول ایام مدرسه با بسیج دانش آموزی آشنا شدم. روحیات بچه های آن زمان، واقعاً با بچه های امروز متفاوت بود. روحیات بچه هایی که در آن زمان در کانون بسیج مدرسه جمع می شدند به کلی متفاوت بود، فضای جبهه و معنویت بر همه جا از جمله مدارس حکمفرما شده بود. 

یادم هست خرداد ماه سال ۶۳ بود که برای دوره فشرده آموزش تخریب شرکت کردم و از همان موقع در لشگر ۳۱ عاشورا به عنوان تخریب چی فعالیتم شروع شد. سه ماه تابستان را به جبهه رفتم و در دهم مهرماه به مدرسه بازگشتم. سال ۶۴ دوره های فشرده ای را به عنوان مربی آموزشی در خلخال شروع کردم. سال ۶۵ که من آخرین سال رشته تجربی را می‌گذراندم، اعلام شد عملیات مهمی در پیش است. این بار به اتفاق چهار نفر از همکلاسی ها در دوره آموزش ادوات شرکت کردیم. بعد راهی جبهه عملیاتی جنوب شدیم و متاسفانه چنان که اطلاع دارید، عملیات کربلای ۴ لو رفت و با ناکامی مواجه شد و بعد از آن بلافاصله عملیات کربلای ۵ طراحی شد.

 

ماجرای مجروحیت و جانبازی تان در همین عملیات کربلای 5 رخ داد؟

یادم هست که بر اساس نقشه عملیاتی، گروهان ما در خط دوم میدان نبرد مستقر شد. زمانی که همراه دوستم برای نماز ظهر آماده می شدیم یک خمپاره کنارمان منفجر شد. آن لحظه من کاملاً هوشیار بودم و قطع شدن پای چپم را به چشم خود دیدم. پای راست هم بسیار آسیب دیده و زخمی شد. آن موقع چندان  دردی را حس نمی کردم اما بعدها متوجه شدم، ترکش به نخاعم اصابت کرده و این بی حسی به همین دلیل بوده است.

 

آسیب دیدگی نخاعی، یکی از سخت ترین جراحت های جنگ است. چطور توانستید بر این مشکل غلبه کنید؟
من این مسئله را به هر کسی می گویم سخت باور می کند اما حقیقتاً من از اول با این جریان مشکلی نداشتم و حتی در همان روزهای اوج درمان و بستری در بیمارستان مشهد، آرامش خودم را حفظ کرده بودم.

زمانی که به بیمارستان رفتم، پای چپم که قطع شده بود، پای راستم هم آنقدر آسیب دیدگی اش جدی بود که  مجبور شدند آن را هم قطع کنند، استدلالشان این بود که شریانهای اصلی بخاطر آلودگی عفونت باید قطع شود. برای آسیب دیدگی قسمت نخاع و کمر هم، نتوانستند کاری انجام دهند. امروز از آن جریان ۳۳ سال گذشته است اما باور بفرمایید تا به امروز هم مشکل روحی از نوع یأس و سرخوردگی نداشتم. حتی با همه این نواقص و آسیبها تلاش کرده ام وزن و حرکت بدنم خوب تنظیم شود و آسان و روان کارهایم را انجام می دهم.

 

آقای دکتر، دانش آموزان و جوانان آن دوره چه باورهایی داشتند که این اندازه برای رفتن به جبهه مصمم بودند؟
اولین عاملی که به نظر من زندگی انسان را رقم می زند باورهای اوست. ما با باور هایمان راهی جبهه شدیم. 

رفتن به جنگ از نظرمان یک هدف والا و شایسته بود. وقتی این باور را پیدا می کنید، به دنبال آن، قدرت و توانایی انجام ماموریت در صحنه جنگ، خود به خود شکل می گیرد.

 

آن روزها خانواده ها چطور راضی می شدند فرزندان کم سن خود را راهی جبهه کنند؟
مادر من که به هیچ وجه راضی نشده بود. اولین باری که پیشنهاد جبهه را پیش کشیدم ایشان با صراحت کامل گفت؛ نه.

اما مگر ما حرف گوش می دادیم. انگیزه خیلی بالایی داشتم. از طرفی دلبستگی دنیوی نداشتیم. همانطور که اشاره کردم من به همراه یکی از دیگر دوستانم که از من هم کوچکتر بود، عازم جبهه و همرزم شدیم. بعدها با مجروحیت بازگشتم، مادرم واقعاً ناراحت بود و تحمل وضعیت جسمی من برای او دشوارتر بود. بالاخره جان مادر و پدر به فرزندشان بند است.

 

با شرایط روحی که از پدر و مادر و خانواده توصیف کردید، چگونه با وجود مجروحیت، راهی دانشگاه شدید و در رشته سخت پزشکی تحصیل کردید؟
مدتی را در آسایشگاه توانبخشی جانبازان ثارا... گذراندم. رفتار برخی از همرزمان در آن روزها به من خیلی روحیه داد. دوستان جانبازی که آنجا بستری بودند و مانند من جانباز قطع نخاعی بودند، با اراده ای قوی درس می خواندند. سال ۶۶ برای درمان به آلمان رفتم. بعد از برگشتن، مقاطع درسی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. از سال ۶۷ برای ورود به دانشگاه تلاش کردم، باور کنید بسیار سخت درس می خواندم؛ ۸ صبح تا ۸ شب.

البته در این میان دوستان زیادی مشوق من بودند. جناب یزدان پناه و محمدپور از همراهان و حامیان عزیز من بودند. ابتدا در دانشگاه قزوین در رشته پزشکی قبول شدم اما بعد ها انتقالی گرفتم و به تهران آمدم.

 

در دوره تحصیل رشته پزشکی به مشکل خاصی برخورد نکردید؟
در دوران دانشگاه، اتفاقات زیادی برای من افتاد که بدترین شان آبسه پا بود. این بیماری باعث شد من یک ماه در کلاس ها حضور نداشته باشم و متاسفانه یکی از اساتید بخاطر غیبت، اجازه شرکت در امتحان پایان ترم را به من نداد با آنکه با مطالعه و کمک گرفتن زیاد از همکلاسی ها خود را کاملا آماده کرده بودم و این درس باعث شد دوره تخصص من، دیرتر از موعد به اتمام برسد.
در جریان یکی دیگر از درس ها که علوم پایه بود با وجود بیماری که گرفتم به دانشگاه رفتم و به حالت دراز کشیده امتحان دادم. در این درس بالاترین نمره را کسب کردم و هدفم این بود که ثابت کنم نقص عضو و مجروحیت مانع پیشرفت تحصیلی و موفقیت من نیست.  

در این مسیر البته دکتر یوسفی و دکتر باقری از همراهان و دوستان بی نظیر من بودند و من مدیون شان هستم. آنها در دوران دانشگاه هر روز مرا با ویلچر از پله ها بالا و پایین می بردند تا من هم در کلاس ها حضور داشته باشند. بالاخره سال ۹۰ با وجود همه دشواری ها، تخصصم را گرفتم.

 

می دانیم که تخصص تان در رشته پاتولوژی است، خدمات پزشکی تان را در کدام بیمارستانها ارائه می کنید؟ 
من از سال ۷۸ در سازمان تامین اجتماعی مشغول به خدمت هستم. در عین حال در مطب خودم هم پذیرای شهروندان عزیز هستم.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :