پنجشنبه 28 شهریور 1398 |

بسیاری از حقایق دوران اسارت ناگشوده مانده

1398/06/03 گفت و گو با علیرضا حسنی از جانبازان و آزادگان فرهیخته

بسیاری از حقایق دوران اسارت ناگشوده مانده

حیات: هنوز بسیاری از حقایق مربوط به 8 سال مقاومت آزادگان ما در سیاهچال های رژیم بعث ناگفته مانده است. وقتی پای سخن این اسطوره های مقاومت و ایثار می نشینید، درمی یابید میان آنچه در سلولهای سرد و نمور می گذشته است با آنچه در فیلم ها و کتابها آمده، فاصله بسیار است.

به گزارش پایگاه خبری حیات،  علیرضا حسنی در زمره آزادگانی است که 8 سال دوران اسارت را با تن مجروح و زخم ها و دردهای مضاعف سپری کرد. او آرزو می کند صاحبان هنر و اهل رسانه، بتوانند حقایق دوران اسارت را به شایستگی برای نسل امروز و فردا روایت کنند. گفت و گوی ما با این چهره موفق دو عرصه جهاد و علم می خوانید.
برای شناخت مخاطبان، از سوابق جهادی تان و روزهایی که منجر به اسارتتان شد، بگویید؟  
دوم فروردین سال 1361 در عملیات فتح المبین اسیر شدم. ماجرای اسارت من به این صورت بود که بر اثر جراحات شدید از حال رفتم. قدرت صحبت کردن نداشتم زیرا از ناحیه صورت تیر خورده بودم. از طرفی زخمی که روی بازوی چپم ایجاد شده بود، بسیارعمیق بود. در کل توان حرکت را از ناحیه صورت و فک، پا و دست نداشتم. لذا زمانی که چشم باز کردم متوجه شدم که توسط ارتش بعثی با همین وضعیت مجروحیت، اسیر شده ام. در روزهای اول اوضاع خوبی نداشتم. وقتی که ما را به اردوگاه منتقل می کردند چند روز ما را تشنگی و گرسنگی دادند. آن روز یادم هست، بزرگان همراه، ما را به مقاومت ترغیب می کردند، بچه ها چند روز به این شکل دوام آوردند.
از ایام اسارت بگویید. آن روز که به اردوگاه ها منتقل شدید چه حس و حالی داشتید؟
این اغراق نیست، حرف دلم هست. ما همیشه خود را در یک امتحان الهی می دیدیم و برای ما اسارت، ادامه جهاد بود. اسارت با همه سختی هایش برای ما لذت یک مبارزه با دشمن بیرحم را داشت. ما در همان روزهای نخست چنان با فشارهای ناشی از تشنگی و گرسنگی و شکنجه روبرو شدیم که واقعاً خود را انگار در صحرای کربلا می دیدیم و همیشه می گفتیم این یک فضل و توفیقی است که نصیب رزمندگان دربند شده است. 
من مدت ۸ سال را در اسارت گذراندم، با اعتقاداتی که بچه ها داشتند و ریاضت و معنویتی که در ایام اسارت تمرین می کردند، حقیقتاً برای ما اسارت، عین رهایی بود. احساس آزاد بودن داشتیم، آزادی مان جنس پاکی داشت. درست است زندان و شلاق و کتک بود اما در همان شرایط ما زیبایی های زندگی را دیدیم. زیبایی هایی که نصیب هرکسی نمی شود. آزادگان ما با کوله باری از خاطره و تجربه به کشور بازگشتند.
نکات بارزی که از لحظه های تلخ و شیرین اسارت در ذهن تان نقش بسته، برای مخاطبان ما بگویید؟
من به عنوان یک آزاده و جانباز ۷۰ درصد می گویم آنچه به عمل عیار می دهند نیت ما است هر جنگی شهادت، اسارت و جانبازی دارد. دوران اسارت هم دوران شکوفایی ما بود. دورانی بود که انسان هایی را به الماس های درخشان تبدیل کرد. این سخن از زبان حضرت آقا بود که آزادگان را به الماس های درخشان تشبیه کرد. بچه های ما بی نظیر هم نباشند، کم نظیرند. ما تمام لحظات اسارت را صبورانه پشت سر می گذاشتیم و لذت می بردیم. 
آنها می گفتند بلای امام حسین را به سرتان خواهیم آورد. همان کار را هم کردند. ما صدای مرغابی ها را می شنیدیم. می دانستیم جایی در نزدیکی آب هستیم اما تشنه لب ماندیم. زمانی که بچه ها را شکنجه می کردند و روی زخم بدن شان نمک می پاشیدند، با اینکه چشم شان لبریز از اشک و درد بود، لب شان می خندید و این یک شکنجه روحی برای دشمن بود. آن لبخندها بود که کمر دشمن را خم می کرد .اگر بخواهم لحظه های تلخ مان را توصیف کنم روزهایی بود که رادیو عراق برنامه هایش را تغییر داد و بیماری حضرت امام (ره) را اعلام کرد. آن روزها سخت ترین شرایط را گذراندیم. نه قدرت تحمل داشتیم، نه می توانستیم گریه کنیم چون گریه ما باعث شادی دشمن بود. تا روز فوت حضرت امام (ره) مقاومت کردیم اما بعد از رحلت ایشان دیگر هیج کسی قدرت کنترل کردن اشک هایش را نداشت. شرایط آنجا در هیچ کلمه و جمله ای نمی گنجد. اگر روزی بخواهند آن صحنه ها را به تصویر بکشند، هیچ بازیگری نمی تواند نقش آفرینی کند جز خود بچه های آزاده. بازیگران واقعی می توانند حسی که در آن لحظه داشتند را نقش آفرینی کنند. اما امیدمان روزی شکوفا شد که جانشین ایشان کسی شد که خودشان تعیین کرده بودند. خود ایشان فرمودند: آقای خامنه ای را خودشان پرورش داده اند و بهترین گزینه برای رهبری ایشان است.
آزادگان ما در اردوگاه های بعثی عملاً یک جامعه و زندگی جدید را شکل داده بودند. مهم ترین ویژگی این زندگی از دید شما چه بود؟
تصویر برتری که میتوان از دوران اسارت به نمایش گذاشت مدیریت تک به تک بچه ها بود. مدیریتی بی بدیل که حتی بیانش هم گویای نظم شان نیست. همه چیز جای خودش را داشت. استراحت، نماز، دعا، گریه ها و خنده ها همه برنامه خودش را داشت. گذشت و ایستادگی شان زبان زد بود. زمانی که کسی از بچه ها احساس سستی می کرد و خسته می شد، دیگران طوری دستش را می گرفتند تا به خوش بیاید. حاج آقا ابوترابی همیشه می گفت مبادا کسی از جمع جدا شود. می گفتم حاج آقا چه می شود مگر بروند؟ می گفت من بخاطر خودش نمی گویم فقط نمی خواهم انقلاب یارش را از دست بدهد مسئولیت پذیری بچه ها واقعاً زیبا بود. هیچ کاری روی زمین نمی ماند زمانی که من کتک می خوردم ۱۰ دست روی سرم می آمد تا آسیب کمتری ببینم اگر مسئولین ما هم همینقدر مسئولیت پذیر باشند باور کنید، اوضاع ما این چنین نمی شد.
در آن سیاه چال چه چیزی موجب امید شما به آینده و زندگی می شد؟
یک روزی از طرف صلیب سرخ به زندان ما آمدند و مرا صدا زدند چون در دوران جنگ، آسیب دیدگی های جسمی من بیشتر از دیگران بود، گفتند چرا تو را آزاد نمی کنند. گفتم روزی که مقدرات فراهم شود من هم آزاد خواهم شد، اگر خدا نخواهد تا آخر عمر اینجا خواهم ماند. این نمونه بارز اعتماد به خداوند بود و این اعتماد من تنها نبود بلکه تمام بچه های آنجا همین عقیده را داشتند. نیرو های صلیب همیشه می گفتند روحیه شماها برای ما واقعا عجیب است، کاش تمام اسرای دنیا همینقدر با روحیه بودند. حاج آقاابو ترابی می گفت چرا نمی گویید کل مردم دنیا این روحیه را داشته باشند، دنیا گلستان می شود.
نمی گویم بازگشت مان را حتمی می دانستیم چون هر لحظه ممکن بود در درگیری ها و ضرب و شتم ها جان دهیم و یا از سلول های انفرادی زنده بیرون نیاییم.
خود شما برای فعالیت شغلی تان در دوره اسارت و بعد از آزادی چه ایده و طرحی در ذهن داشتید و چه مقدار از این طرح تان جامه عمل پوشید؟
ما زندگی مان را همانجا ساختی.  ضعف و اشک های مان برای نماز شب بود. گریه های شبانه از بچه ها کوه می ساخت. کوهی استوار که هیج چیزی نمی توانست آن از پای درآورد .میل گردهای داغی که روی بدن بچه ها می‌نشست، بدن شان را ذوب می کرد، اما خم به ابرو نمی آوردند. من یک بچه روستایی بودم. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم دکترا بگیرم و پیشرفتی در زندگی داشته باشم اما دوران اسارت بود که آینده مارا ساخت، هر آنچه که برای ما گذشت پیشرفت ما شد. باعث شد گام های بلند برداریم، درس بخوانیم و تدریس کنیم. زمان اسارت با خودمان می گفتیم خیلی از زندگی عقب افتادیم اما بعد از باز گشت متوجه شدیم درس هایی که در آنجا گذراندیم ما را خیلی بیشتر از مردم عادی جلوتر برده است.
فکر می کنید چه بخشی از تاریخ دوره اسارت هنوز به درستی روایت نشده است؟
از نظر من، اخلاقی که میان بچه ها بود یک خلق و خوی خاص بود، هیچ غیبت و بدگویی بینشان مرسوم نبود، با فشارهای موجود خسته نمی شدند و در سخت ترین شرایط بهترین روحیه را داشتند. یک روز در همین سال های اخیر یکی از خبرنگاران آمد به جانبازی که یک پا داشت گفت شما با یک پا دو مدال دریافت کردید اگر دوپا داشتید چه می کردید؛ ولی او نمی دانست نقطه قوت بچه ها، همین نقص عضوشان است. صبر و استقامت بچه ها خیلی بیشتر از این بود که به تصویر کشیده شده است.
از  نگاه و رفتار عامه مردم و نیز مسولان جامعه نسبت به نسل دفاع مقدس، ‌بویژه آزادگان چه ارزیابی دارید؟
صادقانه بگویم، ممنون و مدیون مردم هستم. استقبال را به یاد دارم و هیج گاه هم از خاطرم نخواهد رفت. 
بعید می دانم آن استقبال گرم و لطفی که مردم نسبت به ما داشتند تکرار شود.
باور کنید اگر باز هم جنگ شود با همین بدن های مجروح، سینه سپر می کنیم و اجازه نمی دهیم تجاوزی به خاک مان شود. زمانی که به آن شکوه استقبال فکر میکنم، خجالت می کشم. حلقه های گل و بردوش گرفتن مردم واقعاً برای مان غیر قابل باور بود.
اما من از مسئولین گله دارم. فضای مملکت ما فضای شهدا نیست. ما برادرمان زیر خاک بود. التماس می کردیم برای نجاتش. می گفتیم چرا تیر خلاص را نمی زنید، جواب می دادند جانوران این خاک به خون حساسند و در عرض یک ساعت بدن را تجزیه خواهند کرد.دوستمان و برادرمان زنده زنده بدنشان تجزیه می شد. گله من شخصی نیست. چرا مردم باید اذیت شوند. مسئولین ما باید تجدید نظر کنند. مسئولین در رأس ما، درحد جمهوری اسلامی نیستند.

هفته نامه حیات طیبه

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :